به گزارش اصفهان زیبا؛ «حاج مهدی صفاریان» خلبان بوده است و شور و شعفی که از پرواز خلبانان غیورمرد ارتش و هوانیروز در سالهای ابتدایی جنگ در وجودش مینشیند، باعث میشود علاقمند به این حرفه شود. سال 60 وارد سپاه میشود و حدود یکسال بعدش، وقتی یگان هوایی در سپاه تشکیل میشود، درآزمون جذب نیرو شرکت میکند و به دلیل علاقهای که از پرواز و خلبانی داشته، جز پنج نفر برگزیده این آزمون برای خلبانی میشود.
او پرواز را از همان سال 61 شروع میکند و دوره هواپیمایی مقدماتی را میگذراند اما مدتی بعد سپاه، تعدادی هلیکوپتر از روسیه خریداری میکند و مهدی صفاریان که داوطلب دورههای مرتبط با آن در روسیه بوده، راهی این کشور میشود. او از اینجا به بعد پایتختنشین میشود و زندگیاش را در کنار ازدواج با دختری که اصالتا اهل شهرضا بوده است، در قامت یک مرد نظامی که کم کم میشود یکی از فرماندهان قرارگاه هوافضا ادامه میدهد.
ثمره این ازدواج اما سه فرزند است و فرزند اول که محمدرحیم یا همان حامد است پا جای پای پدر میگذارد و به دلیل علاقهای که از شغل پدر در وجودش مینشیند، در آزمون خلبانی شرکت و از اتفاق انتخاب میشود.
با این حال شناخت سردار طهرانی مقدم از حامد و آشنایی که نسبت به او و تخصصش یعنی مهندسی الکترونیک برق داشتهاند، باعث میشود از حامد بخواهد که به قسمت موشکی سپاه بیاید و در آن نقطه فعال شود. نقطهای که حامد صفاریان را جزء تیم شهید طهرانیمقدم و از نخبگان هوافضا میکند . با «حاج مهدی صفاریان» از فرماندهان سابق قرارگاه هوافضا و روایت پدرانهاش از شهید حامد صفاریان همراه باشید.
♦ حامد از بچگی علاقه زیادی به زدن موکب و عزاداری برای امام حسین(ع) داشت. این کار را هم از همان روزهای حضورمان در تهران و سکونت در شهرک شهید کلاهدوز با بچههای همسن و سال خودش شروع کرد. خاطرم هست خیلی کوچک بود وقتی با بچهها در شهرک موکب زد و بساط عزای امام حسین(ع) را به پا کرد.
♦ حامد در تهران بزرگ شد و قد کشید. دوران تحصیلش را هم در همان تهران گذراند و از همان روزها علاقمند به شغل من، یعنی خلبانی شد و در کنار آن حضور در سپاه. آزمونهای اولیه را داد. قبول شد. اما با توجه به شناختی که سردار طهرانی مقدم و حاج احمد کاظمی از او داشتند، و البته به خاطر اینکه از نخبگان رشته تحصیلیاش؛ مهندسی الکترونیک برق، بود، از حامد خواستند که در قسمت موشکی سپاه مشغول به کار شود. از اینجا به بعد حامد یکی از نفرات تیم شهید طهرانی مقدم شد. همیشه میگفت: هدف خدمت است!
♦ سالها پیش همراه با مدافعان حرم، چند باری رفت سوریه. هردفعه که برمیگشت میگفت مادر این بار هم درست دعا نکردی و من شهید نشده برگشتم. مادر اما همیشه میخندید و میگفت من دعا میکنم کنار آقا امام زمان(عج) به شهادت برسید. حامد عجیب عاشق شهادت بود… و البته این عشق در وجود همه اعضای خانواده ما نهادینه شده بود.
♦ مدینه بودیم که مسئول و روحانی کاروانمان من را خواستند و خبر شهادت حامد را به من دادند. تاکید کردم که مادرش با توجه به مساله و بیماری که داشتند، فعلا متوجه این موضوع نشود تا خودم برنامهای برای این موضوع بچینم. ابتدا نظرم این بود که وقتی رسیدیم ایران، خبر را به مادر حامد بدهم. بالاخره مسافت، هم مسافت کمی نبود و برگشتن به ایران هم مسائل خودش را داشت. به افراد کاروان هم اطلاع داده شده بود که این خبر از طرف آنها اعلام نشود با این حال اما خبر شهادت، زمانی که مدینه بودیم به مادر حامد رسید.
♦ هماهنگیها انجام شد تا ما زودتر با هواپیما بیایم عمان و از طریق عمان، برویم سیستان و بلوچستان و از آنجا هم برسیم به اصفهان اما با شروع ناگهانی عملیات ایران علیه قطر، تمامی پروازها کنسل شد. با اتوبوس آمدن هم سختی خودش را داشت. چون مسافت، مسافت زیادی بود. تا اینکه مطلع شدیم یک کاروان از خمینیشهر، در همان فاصله زمانی درحال برگشت به ایران هستند. هماهنگیها انجام شد و ما با آن کاروان راهی ایران شدیم.
♦ حامد در ماهی که به دنیا آمد به خاک سپرده شد. شهادتش 31 خرداد بود. اما چون جنازه را نگه داشته بودند تا ما برسیم ایران، خاکسپاری حامد به ششم تیرماه موکول و پیکرش در اولین روز از محرم دفن شد. حامد هزار و چهارصد و چهار قمری متولد شد و هزار و چهارصد و چهار شمسی به شهادت رسید.
♦ زمانی که وارد ایران شدیم یک روز قبل از محرم بود. همان روز حامد در چهار نقطه تشییع شد. یکجا در شهرستان خمینیشهر و همراه با شهید رضوانپور، یک جا در حرم زینبیه با توجه به اینکه حامد خادم آنجا بود، یکجا شب اول محرم در هیئت سیدرضا نریمانی، و تشییع آخر هم بعد از نماز جمعه اصفهان به سمت گلستان شهدا که همانجا هم به خاک سپرده شد.
♦ من وداعی با پیکر حامد نداشتم. به دیگران هم اجازه وداع ندادم. گفتم من چیزی که در راه خدا دادهام را نه میخواهم خودم ببینم، نه اجازه میدهم دیگران ببینند. نمیخواستم با این موضوع احساسی برخورد کنم. چون ما از اول هم آرزویمان این بود که خودمان و همه فرزندانمان مرگشان به شهادت ختم شود و الحمدلله که خدا این سعادت را به یکی از فرزندانم داد.