نگاه پدرم به آینده کشور نگاهی امیدوارانه بود

خودش را این‌گونه معرفی می‌کند: «من زهراسادات حجازی فرزند ارشد سردار حجازی هستم.» متولد اصفهان است؛ اما اصفهان‌نشینی نداشته و از همان اوان دوران کودکی همراه خانواده در شهرهای همدان، مشهد و حالا سال‌هاست در تهران اقامت دارد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ خودش را این‌گونه معرفی می‌کند: «من زهراسادات حجازی فرزند ارشد سردار حجازی هستم.» متولد اصفهان است؛ اما اصفهان‌نشینی نداشته و از همان اوان دوران کودکی همراه خانواده در شهرهای همدان، مشهد و حالا سال‌هاست در تهران اقامت دارد.

بیست‌ونهم فروردین ماه 1400 بود که پدرش سردار سیدمحمد حسین‌زاده حجازی، یکی از سرداران خدوم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و جانشین سپاه قدس، در اثر جراحات به‌جامانده از جنگ تحمیلی، عروج شهادت‌گونه کرد و پیکر مطهرش دو روز بعد در گلستان شهدای اصفهان آرام گرفت.

آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگوی ما با زهراسادات حجازی است؛ گفت‌وگویی که اگرچه قرار بود حضوری و در اصفهان انجام شود؛ اما دوری مسافت اجازه نداد و این همراهی به صحبت و گفت‌وگوی یک‌ساعته در فضای مجازی ختم شد.

یک معرفی اجمالی از خودتان…

زهراسادات حجازی هستم، فرزند ارشد سردار حجازی، متولد اصفهان. تحصیلاتم لیسانس علوم اجتماعی است و دو فرزند به نام‌های محمدامین و هانیه دارم و یک خواهر و برادر به نام‌های راضیه و علی.

پدر اصفهانی است و سال‌ها دور از اصفهان…

بله؛ پدر و مادر بنده، سال 61 در اصفهان ازدواج می‌کنند؛ اما زندگی‌شان فقط هشت‌ماه در این شهر به طول می‌انجامد و بعد از آن برای مأموریت دوساله راهی مشهد می‌شوند و بعد از آن اهواز و بعد همدان و…

خاطراتی از آن سال‌ها در ذهنتان مانده؟

بله؛ به طور مثال خاطراتی که در ذهن من به جا مانده از همدان و سکونتمان در این شهر در سال‌های جنگ است. ساختمانی که ما در آن زندگی می‌کردیم، ساختمانی بود پر از خانواده‌های سپاهی که آن‌ها نیز مثل ما همدانی نبودند و برای مأموریت آمده بودند آنجا. یادم هست پدران ما در بازه زمانی یک‌ماهه‌دوماهه در حد خیلی کوتاه به خانواده سر می‌زدند و مجدد راهی مناطق جنگی می‌شدند.

چرا همدان بودید؟

همدان بودیم؛ چون پدر در زمان جنگ جانشین سپاه سوم قدس بودند. به خاطر نزدیکی به منطقه شاید همدان را انتخاب کرده بودند.

و تا کی همدان بودید؟

سال 68 به تهران آمدیم و تا به امروز هم تهران ماندیم.

و بعد از جنگ هم مشغله‌های زیاد با پدر می‌ماند!

بله؛ خیلی زیاد!

چقدر متوجه این مشغله‌ها و فعالیت‌های پدر بودید؟

ما در تمام سال‌های کودکی، نوجوانی، بزرگ‌سالی و حتی بعد از ازدواج، متوجه مشغله زیاد پدرم به اشکال مختلف بودیم؛ اما این مشغله به گونه‌ای نبود که ما هیچ‌گاه احساس کمبود و رسیدگی ناقص از جانب ایشان بکنیم؛ نه تنها به امور منزل، حتی به امور تحصیلی فرزندانشان. پدر تا آخرین روزهای حیات خود، خریدهای منزل را خودشان انجام می‌دادند و گاهی که ما و حتی برادر و دامادهایشان به این موضوع اعتراض می‌کردیم، جوابشان این بود که من با کمال میل این کارها را انجام می‌دهم؛ پس اجازه بدهید کار خودم را بکنم.

دغدغه امور تحصیلی‌تان را هم داشتند؟

بله؛ درباره امور تحصیلی هم اوضاع همین‌طور بود. از همان نخستین روزهایی که ما وارد مدرسه می‌شدیم ایشان دغدغه‌مند مسائل آموزشی ما بودند و با حجم فراوان کاری که داشتند، خودشان را در این امر شریک می‌دانستند.

خاطرم مانده که درس ریاضی ما بر عهده پدر بود و ایشان شب به شب خودش را موظف می‌دانست در کنار همه خستگی‌های به‌جامانده از طول روز، با ما تمرین و مسئله حل کند و مشکلات‌ درسی‌مان را برطرف کند؛ شده حتی با شوخی و خنده و سربه‌سرگذاشتن بچه‌ها.

مدت زمانی که گذشت و پدر نوه‌دار شد، حتی این حس مسئولیت را درباره فرزندان ما نیز نشان داد؛ به گونه‌ای که مرتب پیگیر امور تحصیلی آن‌ها بود. ایشان مشاور خوبی برای من بودند و من درباره تحصیل فرزندم همیشه با پدر مشورت می‌کردم؛ حتی درباره مدرسه‌ای که قرار بود بچه‌ها بروند. البته ایشان هم خودشان را موظف به این کار می‌دانستند.

هر پدری از فرزندانش درخواست‌هایی دارد. درخواست پدر شما از شما و خواهر و برادرتان چه بود؟

درخواست همیشگی پدر از ما، توجه به حفظ ارتباطات خانوادگی و رفت‌وآمدمان با خانواده و درک اهمیت صله‌رحم بود. پدر من خیلی اهل تذکر مستقیم نبودند و در زندگی همیشه با رفتار و انتخاب‌های خودشان به ما پیام می‌دادند که چه مسئله‌ای در زندگی ارزش دارد و باید به آن توجه شود و چه مسئله‌ای بی‌ارزش است.

صله رحم یکی از مسائل بسیار مهم و موردتوجه ایشان بود؛ تا آنجا که حتی در وصیت‌نامه خود به این موضوع اشاره و بر آن تأکید کرده بودند. همیشه می‌گفتند اگر خدای ناکرده سوءتفاهم و اختلاف رفتاری بینتان پیش آمد، نگذارید عمیق شود و سریع با گذشت و صحبت‌کردن، آن را حل کنید. معتقد بودند نباید شیطان بین شما فاصله بیندازد. من به صورت عملی این توصیه پدر را هم در زندگی و دوران حیاتشان دیدم و بعد از آن هم در وصیت‌نامه‌شان.

بعد از صله رحم درخواست دیگر پدر از خانواده، اهتمام و توجه جدی به مسائل عبادی و معنوی‌مان بود. تأکید ویژه‌ای به نماز اول وقت داشتند. حتی در وصیت‌نامه خود ذکر کرد‌ه‌اند که توجه کنید و مراقبت کنید از نماز اول وقت که در حل همه امور زندگی‌تان بسیار کمک‌کننده است. همچنین برای ارتقای معنوی، ارتباط با اهل بیت را به‌طور ویژه توصیه می‌کردند. البته بسیار زیاد به برپایی روضه هفتگی در خانه‌هایمان تأکید داشتند. خود پدر هم به دلیل ارادت ویژه‌ای که به حضرت زهرا(س) داشتند، سالیانه در منزل روضه برگزار می‌کردند.

خانواده چقدر در جریان فعالیت‌های پدر بود؟

پدرم خیلی خانواده را در جریان امور کاری خود قرار نمی‌دادند. حتی به صورت گذرا و اشاره‌ای هم مطرح نمی‌کردند؛ به عنوان مثال ما در دوران نوجوانی از پدر زیاد سؤال می‌کردیم که شما در دوران جنگ مسئولیتتان چه بود و چه می‌کردید؛ ولی به واقع هیچ وقت جواب درست و صحیحی از پدر نگرفتیم.

پدر همیشه با خنده می‌گفت من آن زمان بیسیم‌چی بودم. به مرور کمی که بزرگ‌تر شدیم، خودمان متوجه شدیم که ایشان مسئولیت‌های مهم‌تری در دوران جنگ داشتند که هیچ‌وقت دوست نداشتند کسی از آن خبر داشته باشد.

اشاره کردید به همراهی پدر در سال‌های جنگ. آیا این همراهی در سال‌های بعد از جنگ و در مأموریت‌های برون‌مرزی هم ادامه داشت؟

در مأموریت‌های برون‌مرزی خیر؛ اما خانواده در مأموریت‌های درون‌مرزی در سال‌های جنگ همراه پدر بود.

از مأموریت‌های برون‌مرزی پدر بگویید.

خیلی از مأموریت‌های برون‌مرزی‌شان اطلاع ندارم؛ به جز مأموریت اخیر.

زمانی که لبنان بودند…

بله؛ مأموریت اخیرشان در لبنان از شاخص‌ترین مأموریت‌های برون‌مرزی‌شان بود. مسئولیتشان آنجا، فرماندهی سپاه منطقه بود و شخصا خیلی به این مسئولیت علاقه داشتند و برای آن وقت می‌گذاشتند. به نحوی تحولات منطقه، دغدغه جدی‌شان بود و خیلی با علاقه، امور مرتبط به آن را پیگیری و برای بهبود ارتباط با برادران لبنانی، سوری و حتی عراقی تلاش می‌کردند.

چطور متوجه این دغدغه‌مندی‌شان شده بودید؟

اوایل که صحبت این مأموریت برای پدر بود، ایشان اهتمام ویژه‌ای برای یادگیری زبان عربی پیدا کرده بودند. برای ما و خانواده این موضوع واقعا عجیب بود! اینکه پدر با این سن و این همه مشغله این‌گونه ضرورت می‌داند عربی را یاد بگیرد؛ در صورتی که نیاز جدی به آن نداشتند و می توانستند به راحتی آنجا از مترجم استفاده کنند. حتی دفترچه‌ جیبی آماده کرده‌ بودند و کلمات محاوره‌ای عربی را در آن یادداشت می‌کردند و ظرف مدت کوتاهی توانستند پیشرفت چشمگیری در این زمینه داشته باشند؛ آنقدر که در جلسات رسمی با زبان عربی صحبت می‌کردند.

و حتما علاقه‌مند به خدمت در سپاه قدس…

مسلما… درباره علاقه ایشان برای خدمت به سپاه قدس، همین بس که ایشان با پذیرش این مسئولیت، چندین درجه از رتبه و سلسه مراتب خود پایین آمدند و از آن چشم‌پوشی کردند. این برای من نشان‌دهنده علاقه ایشان به خدمت در سپاه قدس و دوما اخلاص ایشان و بی‌توجه‌بودن به سلسله‌مراتب‌ها و مقام‌هایی بود که در سپاه مرسوم است. پدرم با پذیرفتن این مسئولیت، فرصت خدمت در سپاه قدس را به تمام این سلسله‌مراتب‌ها ترجیح دادند.

پدرتان معرفی شدند به یار شهید سلیمانی. این نزدیکی به خاطر فعالیت و همکاری در سپاه قدس بود یا سابقه دیگری داشت؟

خیر، ارادت ایشان به شخص شهید سلیمانی از سال‌های بسیار زیادی بود و عمر چندین‌ساله داشت؛ اما به هرحال در طول این سال‌ها به واسطه شغل پدرم و نزدیکی عمیق ایشان با حاج قاسم، بیشتر شده بود و با ما چشم خود می‌دیدم که هردو روابط بسیار صمیمانه و دوستانه‌ای با همدیگر دارند.

از طرف دیگر با توجه به اینکه از نظر مرتبه نظامی، شهید سلیمانی فرمانده پدر من محسوب می شدند، ولی مواقعی که هر دو را با هم دیدیم، متوجه می‌شدیم واقعا ارتباطشان فرای این حرف‌ها و بسیار نزدیک‌تر و برادرانه‌تر است. به نوعی هردو تکیه‌گاه هم و موردمشورت و مورداعتماد هم بودند. این رابطه برای من به شخصه، واقعا غبطه‌برانگیز و تأثیرگذار بود.

با این همه علاقه و نزدیکی با خبر شهادت سردار سلیمانی چطور کنار آمدند؟

پدر زمان شهادت و دریافت خبر، لبنان بودند؛ هرچند روز قبلش در جلسه‌ای همراه سردار سلیمانی حضور داشتند و جزو آخرین نفرهایی بوده‌اند که قبل از شهادت کنار ایشان بوده‌اند. نقل می‌کردند در آن جلسه و در آن شب آرامش و اطمینان عمیقی در گفتار و رفتار حاج‌قاسم نمایان بوده است.

بااین‌حال، به‌خاطر رابطه نزدیکی که در چندسال اخیر پدرم با شهید سلیمانی داشتند، از شنیدن خبر ایشان مدت‌ها بسیار متأثر بودند؛ اما همیشه تأکید داشتند شهادت آرزوی او و مزد زحمت‌ها و مجاهدت‌های طولانی او بوده است؛ مادرم هم تعریف می‌کنند که به محض دریافت خبرهای اولیه و نامشخص از انفجار در فرودگاه بغداد از رسانه‌ها گفته بودند که حاجی شهید شد.

نگاه سردار حجازی به آینده کشور چه بود؟

نگاه پدر من به آینده کشور همیشه نگاهی امیدوارانه بود. در برخی شرایط، ما هرگاه گله‌ای داشتیم، صبورانه به حرف‌های ما گوش می‌دادند و پیشرفت‌های کشور در حوزه‌های مختلف را به ما گوشزد می‌کردند. همیشه تلاششان این بود که دلایل امیدواری‌شان به آینده کشور را به ما منتقل و ما را متوجه افق‌های پیش رو و آینده درخشان ایران کنند. پدرم در بدترین شرایط ناامید نبودند و اجازه نمی‌دادند ما هم ناامید باشیم.

چقدر مایل به انتقال مسائل سیاسی به خانواده بودند؟

پدرم تا زمانی که موردسؤال مستقیم قرار نمی‌گرفتند، اظهارنظری درباره امور سیاسی نمی‌کردند؛ ولی درهرحال، ایشان مرجع مورداعتمادی برای همه (از فامیل تا دوستان) بودند؛ به‌عنوان‌مثال، زمانی که انتخابات پیش رو بود، خیلی‌ها زنگ می‌زدند و نظر پدر را درباره فرد اصلح جویا می‌شدند؛ البته پدر هیچ‌وقت جانب‌دارانه و قطعی درباره مسئله‌ای صحبت نمی‌کردند و بیشتر تحلیل خود را مطرح می‌کردند و انتخاب نهایی را به‌عهده خود شخص سؤال‌کننده می‌گذاشتند.

پدرم به‌هیچ‌وجه از شخصی جانب‌داری نمی‌کردند و گرایشی به هیچ دسته و گروهی نشان نمی‌دادند؛ درباره مسائل نظامی هم به کمترین میزان ممکن صحبت می‌کردند و حتی زمانی که موردسؤال مستقیم در خصوص مسئله نظامی که اخبارش پخش و رسانه‌ای شده بود، قرار می‌گرفتند، کمترین اطلاعات ممکن را در اختیار ما می‌گذاشتند؛ حالا چه مصلحت را در آن می‌دیدند، چه به دلیل محدودیتی که داشتند.اگر زیاد هم پیگیری می‌کردیم، سعی می‌کردند با خنده و شوخی همه چیز را تمام کنند.

با پدر بحث سیاسی هم می‌کردید؟

ورای همه مباحث سیاسی که درباره اشخاص و جناح‌ها با پدر داشتیم، شاخص برای ایشان امر ولایت‌فقیه بود. پدرم این نکته را بارها به ما متذکر می‌شدند و اهمیتش را به ما گوشزد می‌کردند. تبعیت از ولایت‌فقیه برای ایشان شاخص و چراغ راه بود.
به‌واقع این توصیه در کلام شهید عزیز، سردار سلیمانی نیز قابل‌مشاهده و برای ما راهنما و هدایتگری است که فرمودند: «از شئون عاقبت‌به‌خیری تبعیت از این حکیم و رهبر فرزانه است.»

اگر بخواهید پدر را در چند کلمه تعریف کنید…

پدر من انسانی متواضع، بااخلاص، خوش‌اخلاق و بسیار مهربان بود. چهره‌ای که از ایشان در ذهنم نقش بسته، چهره‌ای
با لبخند و روی باز است. لبخند جزو جدایی‌ناپذیر چهره پدرم بود.