به گزارش اصفهان زیبا؛ چند روزی است که از اول مهر گذشته. صبح زود راهی مدرسه میشوم؛ دست در دست دخترم. باید نقاب خوشحالی بزنم. نمیخواهم روی خاطره نازنین از همان ماه اول مدرسه گرد و غباری بنشیند. دوست دارم همه بچهها مهر را با مهر شروع کنند. با عشق به مدرسه، معلم و یادگیری.
توی دلم اما غوغاست. به حرفهای خانم مدیر فکر میکنم. وقتی لیست بلندی از لوازمالتحریر را دستم داده بود و میگفت باید برای پرداخت شهریه هم فکری کنم. هزینه بالا و بیش از توان ما بود. رنگم پرید. انگار بند دلم پاره شد.
مدیر گفت: «خانم، ما در طول سال برنامههای فوقبرنامه، اردو و جشن هم داریم.» با این جمله دهانم بسته شد. علاوه بر هزینه فرم مدرسه، کتاب و دفتر و لوازمالتحریر فانتزی و رنگارنگ مثل دیواری جلوی چشمهایم قد کشیدند. نزدیک بود به زمین بخورم.
یاد دوران تحصیل خودم افتادم. آن روزها همه چیز سادهتر بود. اسم مارک و برند خاصی سر زبانها نبود. همه یکی دو مدل کیف و لوازمالتحریر داشتند. اینهمه تنوع، بدنم داغ شد. شاید هم دوباره فشار خونم بالا رفته بود.
کاش به آن دوران برمیگشتیم. کاش به جای اینکه هر روز به دنبال وسایل و رنگ و مدل کیف و کفش و کوله فلان برند و مارک بگردیم، کمی هم به فکر بالا بردن کیفیت آموزشیمان بود. به جای اینکه به دست بچههایمان موبایل مدل بالا بدهیم، کتاب مناسب سنشان را میدادیم.
ای کاش میدانستیم همه اینها چه شکاف عمیقی بین بچهها ایجاد میکند که با هیچ چیزی پر نمیشود. غیر از اینکه مهربانی و صمیمیت بین بچهها را کمرنگ و فاصلهها را عمیقتر میکند؛ با فکرهایی که انگار به کوهی از آرزوهای دستنیافتنی تبدیل شدهاند، به مدرسه میرسیم.دست و پایم میلرزد. نازنین دستم را رها میکند و بین بچهها میرود. بچهها همه فرمهای یکرنگ و یکمدل و هماهنگ پوشیدهاند.
نازنین با آن کیف و کفش قدیمی و فرمی متفاوت، میان جمع بیشتر به چشم میآید. بغض گلویم را میگیرد. فکری به ذهنم میرسد. به دفتر مدیر میروم و نمونه فرم بچهها را از او میگیرم. بچهها بدون توجه به لباس و ظاهر همدیگر در یک حیاط کوچک و باریک به دنبال هم میدوند، حرف میزنند و بازی میکنند.
صدای خندهشان حیاط را پر کرده. حال دلم از خنده بچهها گرم میشود. چند دقیقه بعد هر پایهای توی صف و در کنار هم میایستند. نازنین با آن لباس قدیمی حالا بیشتر به چشم میآید. اشک توی چشمهایم جمع میشود. شیشه عینکم را با دستمال نرمی پاک میکنم. نمونه فرم، یقه سادهای دارد با مچیهای چیندار. پیراهن زیر صورتی با سارافون طوسی.
موبایلم را از کیفم در میآورم و به حسین پیام میدهم. از او میخواهم تا قسط وام این ماه را عقب بیندازد. بعد با عجله از مدرسه بیرون میآیم. باید هر چه زودتر به بازار بزازها بروم. شاید بتوانم کمی از مهری را که بچهها با خندههایشان زنده کردهاند، نجات بدهم.