به گزارش اصفهان زیبا؛ بعضی خاطرهها مثل عطر باراناند؛ هرقدر هم که زمان بگذرد، باز بویشان تازه میماند. زندگی شهدا از همان جنس روایتهاست؛ قصههایی که نه در کتابها خاک میخورند و نه در ذهنها کمرنگ میشوند.
گاهی کافی است گوش بسپاری به زمزمه یک همسر شهید تا بفهمی «انتظار» یعنی چه؛ یعنی سالها نفسکشیدن در هوای دلتنگی، سالها بزرگکردن فرزندانی که سایه پدرشان را فقط در خواب دیدهاند، سالها با خاطراتی زندگی کردند که بیشتر از هر واقعیتی زندهاند.
گفتوگو با خانم زهره اوژننیا، همسر شهید مرتضی شاهچراغی، درست از همین جنس است؛ روایتی پر از بغض و امید، اشک و لبخند، خاطراتی که انگار همین دیروز رخ دادهاند و داغی که با گذر چهاردهه هنوز تازه است.
سال ۵۸ عضو سپاه شد
آقامرتضی شانزدهم مرداد سال ۱۳۴۱ به دنیا آمد. خانواده ایشان یک خانواده مذهبی و آقامرتضی فرزند چهارم خانواده بود. تا دیپلم درس خواند و بعد در سال ۵۸، وقتی هنوز مجرد بود، عضو سپاه شد. اواخر سال ۶۰ عقد کردیم و عقدمان چندماهی طول کشید.
دوست داشتم همسرم پاسدار باشد
وقتی ازدواج کردیم، من سن خیلی کمی داشتم و تازه رفته بودم توی ۱۵ سال؛ ولی چون برادرم پاسدار بود، یکی از معیارهای ازدواجم این بود که همسرم هم پاسدار باشد و خیلی این شغل را دوست داشتم.
ایشان دوست برادرم بود و از این طریق با من آشنا شد و آمد خواستگاری. معیار اصلیاش در ازدواج حجاب بود؛ اما چون خانواده و برادرم را کامل میشناخت خیلی روی این مورد توقف نکرد و بیشتر درباره تربیت فرزند، زندگی، رفتار و اخلاق صحبت کرد.
برای مطرحکردن خبر رفتنش خیلی اضطراب داشت
آقامرتضی خیلی به مستقلبودن در زندگی اهمیت میداد. میخواست خانهای اجاره کند که زندگی مشترکمان را آنجا شروع کنیم؛ ولی خانواده من قبول نکردند و گفتند چون دخترمان سن زیادی ندارد بهتر است مدتی با خانواده شما زندگی کند. البته خیلی ماندنمان آنجا طولی نکشید؛ منزلی گرفت و رفتیم خانه جدید.
چندماه بعد از ازدواجمان آقامرتضی رفت جبهه. در خاطراتش نوشته بود که برای مطرحکردن رفتنش به جبهه، اضطراب زیادی داشته است. اینکه نمیدانسته چه جوابی میشنود. بعد از قبولکردن من، نوشته بود، وقتی برگشتم، خوشحال برگشتم.
همه کارهایش را کرده بود برای رفتن. فقط مانده بود جواب من و خداحافظی. شرایط خاص آن روز و طرز تفکر انقلابیام باعث شد که راحت قبول کنم و به رفتنشان رضایت دهم.
بسیار خوشبرخورد و آرام بود
آقامرتضی اهل رزق حلال بود و بسیار خوشبرخورد و آرام. از صفات دیگرش عشقش به بچهها و خانوادهدوستی ایشان بود. هنوز عقد بودیم که اجازه گرفت و رفت جبهه. همان زمان هم مجروح شد و دو ترکش در پایش ماند.
بوی کربلا را احساس کرده بود
توی دفتر خاطراتش از حال و هوای شب عملیات نوشته بود. نوشته بود که رفتیم اهواز. وقتی برای عملیات از ماشین پیاده شدیم، بوی خون، کربلا و بویی خاص را احساس کردم. (باز گفتن خاطراتش با اشک گره میخورد و ادامه میدهد) خاطراتی که نوشتهاند بسیار احساسی است.
حضرت زهرا (س) در خواب نام فرزندانش را به او گفته بود
فرزند اولمان سال ۶۲ به دنیا آمد. دختر بود و اسمش را گذاشتیم فاطمه. سال ۶۳ هم فرزند دوممان آقامحمد به دنیا آمد. آقامهدی هم که فرزند آخرمان بود بعد از شهادت پدرش. سال ۶۶ به دنیا آمد.
اسم فرزندان را پدرشان انتخاب کرد. وقتی مجرد بود خواب حضرت زهرا(س) را میبیند و نام هر سه فرزند را در خواب به ایشان میگویند. (مرور خاطرات بغض سنگینی میشود و راه صحبتکردنش را میبندد. انگار همین دیروز بود که آقامرتضی خوابش را تعریف کرده بود. خوابی که دقیق و موبهمو تعبیر شده بود.)
نذری که ادا شد
در عملیات کربلای ۳، آزادی اسکله الامیه شرکت داشت. عملیات سختی بوده و ایشان نذر میکنند که اگر عملیات موفقیتآمیز بود، گوسفندی به نیت حضرت زهرا(س) قربانی کنند. وقتی آمد، خیلی خوشحال بود که عملیات با موفقیت انجامشده و نذرش را ادا کرد. هرچه از کارشان میپرسیدیم هیچچیز دقیقی از کارشان نمیگفتند.
در عملیات کربلای ۴ اسیر شد
ماه اول که بعد از عملیات کربلای۴ نیامدند، نمیدانستیم چه اتفاقی برایشان افتاده است. دوستانشان به ما خبر دادند که مفقودالاثر شدهاند. روزهای سختی بود. همه نگران بودیم و بیخبر. نمیدانستیم چهکار کنیم. تا اینکه چند روز بعد از سپاه آمدند و گفتند یک فیلمی عراق پخش کرده و تلویزیون اهواز گرفته است.
عدهای از اسرای ایرانی در این فیلم مشخص هستند. تعدادی هم عکس از روی فیلم گرفته بودند. با خانواده رفتیم و ایشان را در فیلم دیدیم. مطمئن شدیم که اسیر شدهاند.
فقط میگفت چرا من را نبردید پدرم را ببینم؟!
نصف شب بود که دخترم از خواب پرید و شروع به گریه کرد. سه سالونیم بیشتر نداشت؛ ولی نمیدانم خوابی دیده بود یا از کجا فهمیده بود که ما رفتهایم فیلم اسارت پدرش را دیدهایم. فقط میگفت چرا شما رفتید پدرم را دیدید؛ ولی من را نبردید؟ فقط جیغ میزد و گریه میکرد.
خانه پدرم بودیم و همه دورش بودند؛ ولی به هیچ طریقی آرام نمیشد. فقط میگفت چرا من را نبردید پدرم را ببینم! (باز مرور خاطرات و بغضی که به اشک تبدیل میشود. غم دوری و فراق همسر و پدری که از بهترین داراییهای زندگیاش گذشت و پروانهوار به سمت عشق حقیقی پرواز کرد.)
سال ۶۵ به شهادت رسید
تا مدتی خبری از ایشان نداشتیم؛ تا اینکه آزادهها برگشتند و به ما خبر از شهادت آقامرتضی دادند. همان چند روز اول، سال ۶۵، بر اثر تیری که به پایشان خورده بود و خونریزی به شهادت رسیده بودند. از قبل هم دو ترکش در پایشان مانده بود. بعضی از آزادگان میگفتند بعد از شکنجه شهید شدند.
بعد از ۳۰ سال چشمانتظاری آمد
بعد از ۳۰سال چشمانتظاری، جزو شهدای تفحصشده در منطقه امالرصاص با چند نفر دیگر پیدا شدند و به میهن بازگشتند. حدود سه سال قبل از اینکه بیایند، خواب دیدم جایی که اکنون قبرشان است، تپهای از خاک بود و جمعیت زیادی ایستاده بودند. برادر شهیدم هم ایستاده بود و دعا میخواند. اول فکر کردم زیارت حضرت زهرا(س) میخواند.
حرص میخوردم در خواب و به برادرم میگفتم این دعا را نخوان. این دعا مال حضرت زهراست که قبرشان مشخص نیست. برادرم گفت که اتفاقا باید این دعا را بخوانم. بعد که خوب گوش کردم دیدم زیارت عاشورا میخواند.آخرین باری که میخواستند اعزام شوند آقامرتضی به برادر دیگرم گفته بود که من این بار که میروم شهید میشوم و جنازهام هم برنمیگردد؛ اگر برگشت من را اینجا خاک کنید. کنار قبر برادر شهیدم را نشان داده بود.
برادرم این صحبت را فراموش کرده بود؛ تا روزی که بعد از ۳۰سال ایشان را آوردند، صحبت آقامرتضی یادشان آمده بود.
برادرم شهید رحمتالله اوژننیا سال ۶۲ شهید شد و آقا مرتضی سال ۶۵
(از نحوه مجروحشدن و اسارت آقامرتضی که میپرسم، تمام بغض و اشکی که از اول صحبت مانع میشود و مکثها و جملات کوتاه را بهدنبال داشت، اشکی میشود به پهنای صورت و دیگر مجال صحبت نمیدهد. صحبت ما با همسر شهید همینجا به پایان میرسد؛ ولی این فکر باقی میماند که چه زود شهدا را فراموش کردیم و عکسشان را دیدیم و برعکس راهشان قدم برداشتیم؛ ولی خانوادههای آنان هنوز با یاد و خاطراتشان چنان زندگی میکنند که گویی همین دیروز عزیزشان را ازدستدادهاند و داغ عزیزشان بعد از سالهای سال هنوز تازه است.)