«حَج‌قَمَر» شیرزنمان بود!

فقط شش ماه از جنگ گذشته بود که «قمر یزدانی» معروف به «حَج قمر» سور و سات یک نانوایی را در شهر گز راه انداخت و تنورش را فقط و فقط برای بچه رزمنده‌ها گرم کرد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ فقط شش ماه از جنگ گذشته بود که «قمر یزدانی» معروف به «حَج قمر» سور و سات یک نانوایی را در شهر گز راه انداخت و تنورش را فقط و فقط برای بچه رزمنده‌ها گرم کرد.

زن‌ها صبح که می‌شد و خورشید، رختِ روز را گرم می‌کرد، مردهایشان را راهی کار و بچه‌هایشان را راهی مدرسه می‌کردند، یک ناهاری هم می‌گذاشتند سرگاز و بعدش چادر چاقچور کرده، در خانه را تقی می‌زدند به هم و می‌گفتند: «خدایا به امید تو». می‌گفتند خدایا به امید تو و راهشان را می‌گرفتند تا خیابان سپاه؛ تا همان مقری که نامش را گذاشته بودند؛ «ستاد»! همان‌جایی که خدابیامرز حج‌قمر بساط جمع شدن زن‌ها و پختن نان در تنورهای گلی را در چهار اتاق ده-پانزده متری، راه انداخته بود و چه قصه‌هایی که در دل این اتاق‌های خشتی و پای این چهار تنور بود. یکی هیزم می‌ریخت توی تنور، یکی آرد خمیر می‌کرد، یکی چانه می‌گرفت، یکی خمیر را روی دست پهن می‌کرد، یکی هم که اسمش شاتر بود، تا کمر خم می‌شد و تاق و تاق خمیرهای باز شده و کشیده شده روی دست را، می‌زد به دیوارهای تنور که توی دل زمین بود.

آخر سر هم یک نفری نان‌های برشته شده را از دل تنور می‌کشید بیرون و می‌برد توی حیاط و سینه دیوار، ایستاده ایستاده، می‌چیدشان کنار هم.

تا هم یک بادی بخورند و هم نور خورشید آنها را نوازشی بکند. سیاهی شب هم که به دل زمین می‌نشست و آتش هیزم‌های داخل تنور، کم قوت و بی‌جان می‎‌شد، نان‌ها برای برشته شدن بیشتر، یکی یکی روی سرتنور چیده می‌شدند و می‌رفتند تا بالا؛ درست مثل یک قلّه کوه!

این اما همه ماجرای «حج قمر» نبود. چندخیابان آن‌طرف‌تر، جای دیگری بود که حج قمر زن‌ها را دور هم و پشت چرخ‌های خیاطی‌ جمع کرده بود؛ در «تکیه هفتاد و دو تن»؛ همان‌جا که کم‌کم معروف شد به «خیاط‌خانه»! همان‌جا که سپرده بود به خدابیامرز «صدیقه امامی»، خیاط ماهر و زبردست گز، که حرف اول را در خیاطی می‌زد. صدیقه امامی مدیر آنجا بود و استادکار. پسر حج قمر، «سیداکبر» ش همان که در عملیات بدر شهید شد، طاقه طاقه پارچه خالی می‌کرد تو حیاطِ تکیه و زن‌ها، روزی صدها دست لباس برای بچه رزمنده‌ها، می‌بریُدند و می‌دوختند تا برسد به دست ستاد پشتیبانی جنگ!

فاطمه امامی؛ دختر مرحوم صدیقه امامی که آن روزها یک دختر 18 ساله و تازه به خانه بخت رفته بوده، از خیاط‌خانه این‌طور می‌گوید: «خیاط‌خانه یک اتاق مستطیلی شکل بزرگ بود در تکیه هفتاد و دوتن. دورتادور این اتاق پر از چرخ خیاطی بود؛ حدود سی تا چهل‌تا. عده‌ای پارچه بُرش می‌زدند، عده‌ای پشت چرخ خیاطی بودند. بعضی‌ها هم که کم تجربه‌تر بودند، دکمه می‌گذاشتند، دوک می‌زدند، زیپ می‌دوختند یا حتی پارچه‌های تکه پاره را وصله می‌کردند. وسط سالن هم جای لباس‌های دوخته شده بود، لباس‌هایی که همانجا هم بسته‌بندی می‌شدند و می‌رفتند تا ستاد. توی حیاط هم که پر بود از طاقه‌های پارچه….»

مُهره اصلی همه این ماجراها درست از همان روزهای اول جنگ اما، «حج قمر» بود، همان‌که حالا در سده هزار و چهارصد شمسی هم، زن‌های گز چه آنها که دیده‌ و چه آنهایی که ندیده و فقط نامش را شنیدند، جوری اسمش را می‌برند گویی که او قهرمان و قدیسه شهرشان است. فقط «حیف که هیچ جای خیابان‌های شهر خبری از تندیسش نیست»! یکی از همان زن‌ها که حالا هشتاده و خورده‌ای سال دارد و خاطرات آن روزها و پای چرخ خیاطی نشستنش، هنوز کنج قلبش مانده این را می‌گوید.
حشمت توکلی؛ مادرشهید بهرام قادرپناه، همان که وقتی از او در مورد حج قمر می‌پرسم، جوابم را این‌طور می‌دهد: «شیرزنمان، حج‌قمر بود.» زنی که نه روز داشت، نه شب! «زن عجیبی بود. مثل یک مرد سلّاری‌مان (سالاری) می‌کرد.»

حج قمر از همان نخستین روزهای شروع جنگ و نابسامان شدن اوضاع کشور، عزمش را جزم می‌کند تا هرطور که می‌تواند باری از دوش جنگ بردارد، برای همین بساط نانوایی و پخت نان را ابتدا در خانه‌اش پهن می‌کند. حج قمر اول به سراغ زن‌های فامیل می‌رود و بعد یکی یکی همسایه‌ها را صدا می‌کند. حیاط خانه‌ حج قمر حالا می‌شود پایگاه. پایگاهی که هر روز از قبل از اذان صبح، چراغش روشن می‌شود و آتش تنورش بالا می‌رود.

زهرا مُطَلِبی آن روزها ده-پانزده سال بیشتر نداشته و به قول خودش کنار دست حج قمر که صدایش می‌زده عمه، بزرگ می‌شود، قد می‌کشد و می‌شود زن زندگی؛ می‌شود زنِ شهید.

او که خانه‌شان دو خانه آن‌طرف‌تر از خانه حج قمر بوده، می‌گوید: «هوا هنوز تاریک بود که زن‌ها چند تشت آرد، خمیر می‌کردند و با بلندشدن صدای اذان صبح، آتشِ تنور گلی را می‌بردند بالا. به ظهر نرسیده هم، همه آردهای خمیر شده، نان شده بودند و یکی یکی روی سر تنور مثل یک برج بلند و چندطبقه رفته بودند بالا تا برشته شوند. نوبت به بسته‌بندی نان‌ها که می‌رسید، زن‌ها، نان‌های برشته شده را توی گونی‌هایی که از قبل آماده شده بود، می‌گذاشتند، درش را محکم می‌بستند و می‌گذاشتند توی یکی از اتاق‌های دور حیاطِ خانه حج قمر که انگار انباری شده بود برای همین کار». ظهر اما تمام نشده و زن‌ها کمی استراحت نکرده، دوباره می‌رفتند سر تنور تا آخر شب، حتی اگر بدن‌شان نمی‌کشید! انگار خستگی در قاموس‌شان، جایی نداشت.

کار جنگ که بالا می‌گیرد، دیگر خانه حج قمر کفاف این همه شلوغ پلوغی را نمی‌دهد. «هم رفت و آمد آدم‌ها زیاد شده بود، هم انبار کردن نان‌ها، هم جمع‌آوری کمک‌های مردمی». همین می‌شود که مکانی که بعدها اسمش را می‌گذارند «ستاد»، می‌شود نقطه عطفی برای برنامه‌های حج قمر؛ ساختمانی که اول به بهانه پخت نان، زن‌ها را دور هم جمع می‌کند و بعد، کم کم مکانی می‌شود برای فعالیت‌های بیشتر. «یک کنجش برای پخت مربا بود، کنج دیگرش هم رب درست می‌کردند و ترشی، جای دیگری هم داروهایی که مردم می‌آوردند برای رزمنده‌ها، جداسازی می‌شد و بخش دیگرش هم جایی بود برای دوخت و دوز لباس؛ از لباس بیمارستانی بگیر تا لباس نظامی و البته یک جایی هم داشتیم غیرقابل دسترس برای همه؛ جایی برای نگهداری طلاهای اهدایی مردم به جبهه‌ها، همان جایی که سپرده بودیمش به یک آدم سواد دار تا همه طلاهایی که میومد رو توی یه دفتر ثبت کنه»!

فاطمه هاشمی که دختردوم حج قمر است و ادامه دهنده مسیر مادر در جبهه مقاومت و کمک رسانی به مردم لبنان، ادامه می‌دهد: «ساختمان ستاد مصادره‌ای و متعلق به برومندهای شهر گز بود. کسی حق نداشت حتی درِ آنجا را باز کنه. ولی مادرم آنقدر شجاعت به خرج داد و پافشاری کرد و حتی چندروزی بّست پشت درِ آنجا نشست، تا بالاخره توانست این ساختمان را برای کار کمک رسانی به جبهه‌ها بگیرد.»

حج قمر اما یک پایش اینجا بوده و پای دیگرش هزار جای دیگر. از خیاط‌خانه در تکیه هفتاد و دوتن بگیر تا خانه‌هایی که زن‌هایش به صورت خودجوش، پای تنورهایشان می‌ایستادند و روزی چند کیسه آرد را نان می‌کردند و می‌فرستادند ستاد تا سرزدن به مادران شهدا تا ملاقات جانبازان جنگ…. او همه را سرکشی می‌کرد.

«برای حج قمر نشستن معنایی نداشت»؛ حتی آن روزی که پشت تنور بود و خبر شهادت «سیدعباس» ش را آوردند؛ همان روزی که فرستاده بودند پی‌اش اما گفته بود: «هروقت کار این خمیرها تموم شد، میام». همسرش هم که می‌آید دنبالش و از چشم به راهی مردم برای آمدن او خبر می‌دهد، می‌گوید: «اون بچه‌ها هم توی جبهه‌، چشم به راه این نون هستند که به دست‌شون برسه». حج قمر با یک سینی حنا و نقل و یک جعبه گز به استقبال سیدعباس می‌رود اما خیلی زود دوباره زندگی را از همان ستاد و پای تنور و توی خیاط خانه از سرمی‌گیرد تا جنگ تمام می‌شود.

جنگ تمام می‌شود، زن‌ها می‌روند سر زندگی‌شان، سفره ستاد، نانوایی و خیاط‌خانه برچیده می‌شود اما حج قمر مسیرش هنوز همان مسیرِ روشن است؛ زنی در امتداد ایثار و همدلی! او هرجایی که بودنش مفید است، حضور دارد و سنگر خانه‌اش همچنان محکم و پایرجاست. چه می‌خواهد جنگ باشد، چه صلح! محبوبه اسدی که از بعد جنگ همسایه دیوار به دیوار حج‌قمر شده، می‌گوید: «آن سال‌ها جنگی نبود اما حج قمر همه دغدغه‌اش مردم بود. حقوقش را که می‌گرفت، توی خونه بند نمی‌شد. تا ظهر نشده، همه‌اش را صرف نیازمندان و بیماران و دختران دم بخت می‌کرد. معتقد بود با این کار خستگی‌اش در می‌رود.» او حتی به دخترش فاطمه وصیت می‌کند که چند دارقالی بیندازد توی همان تکیه هفتاد و دوتن و زن‌های سرپرست خانوار را مشغول به کار قالی‌بافی کند که هم منبع درآمدی برایشان باشد و هم شهرداری نخواهد دست بگذارد روی این مکان و آن را از دست‌شان دربیاورد. وصیتی که در زمان حیات مادر اجرا می‌شود. در چهارِ چهارِ هشتادوچهار! وصیتی که همچنان پابرجاست!
آخرین نقطه ایثار و همدلی حج قمر اما در قصه مدافعان حرم رقم می‌خورد. در روزهایی که دوباره تنور نانش،‌ برای جنگ گرم می‌شود؛ اما این‌بار برای جنگی آن‌طرف مرزها، برای کمک به مدافعان حرم در سوریه! جبهه مدافعان سلامت در دوران کرونا، حج قمر نیست اما دخترانش هستند تا پرچم مادر را بالا بگیرند؛ درست مثل روزهایی که بازار کمک‌رسانی به مردم مظلوم لبنان را در شهر گز گرم کردند و رونق عجیبی به کار دادند. حج قمر در بیست و چهارمین روز از مهر نود و هفت، غروب می‌کند اما راه و رسمش را فرزندانش زنده نگه داشتند. او، نامش و راهش روشن و زنده است!

پرده‌ای متفاوت از زندگی حج قمر

لباس‌های خونی دو پسر شهیدش را که برایش آوردند، خون بچه‌هایش که خشک شد، آن‌ها را تراشید و ریخت توی شیشه‌های پنی‌سیلین. نیت کرده بود هروقت زیارت کربلا قسمتش شد، شیشه‌ها را با خودش ببرد و بسپارد به فرات. گفته بود بچه‌های من خیلی آرزوی سفر کربلا داشتند. حج قمر تنها به کربلا نرفت. او با سید اکبر و سید عباس…. او با خون بچه‌هایش راهی کربلا شد.