اینجا چراغش هنوز روشن است!

در قلب اصفهان، جایی هست که نامش با خاطره، ایمان و ایثار گره خورده؛ محله‌ای قدیمی به نام دردشت. کوچه‌پس‌کوچه‌هایش هنوز بوی روزهای انقلاب را می‌دهند و دیوارهایش خاطره‌ شب‌های بمباران را در خود دارند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ در قلب اصفهان، جایی هست که نامش با خاطره، ایمان و ایثار گره خورده؛ محله‌ای قدیمی به نام دردشت. کوچه‌پس‌کوچه‌هایش هنوز بوی روزهای انقلاب را می‌دهند و دیوارهایش خاطره‌ شب‌های بمباران را در خود دارند.

اینجا، از دیرباز مذهبی بوده؛ محله‌ای که هیئت‌های مذهبی در آن نفس می‌کشیدند و مردمش با اهل‌بیت(ع) زندگی می‌کردند. «محمود افقری» که خود رفیق شهداست و شفیق بازمانده‌ها، بعد از گذشت سال‌ها همچنان با رفقایش چراغ حسینیه بنی فاطمه را روشن نگه داشته است، حسینیه‌ای که نامش به نام مادر است و نشانش برمی‌گردد به خاطرات کودکی‌اش از خانه پدری… ! او از روز و روزگاری می‌گوید که در این حسینیه سپری کرده است. از خاطرات تلخ و شیرینش و از شهدای این جا که نامشان تا همیشه بر تارک تاریخ می‌درخشد.

یکی از قدیمی‌ترین و فعال‌ترین هیئت‌های این منطقه، «حیات دردشت» بود؛ هیئتی که بعدها به نام «بنی‌فاطمه» شناخته شد و حالا بیش از یک قرن از تأسیسش می‌گذرد. مرحوم صغیراصفهانی، از چهره‌های شناخته‌شده‌ این محله، بیش از هشتاد سال پیش در همین هیئت حضور داشت.

آن روزها، تعداد بچه‌های خردسال زیاد بود و همین شد که هیئتی مخصوص کودکان شکل گرفت: «هیئت خردسالان بنی‌فاطمه». جمعه‌شب‌ها، این هیئت در خانه‌ها می‌چرخید و بین پنجاه تا هفتاد عضو داشت. بچه‌ها با شوق در برنامه‌ها شرکت می‌کردند و همین جلسات ساده، پایه‌های ایمان و آگاهی‌شان را ساخت.

با پیروزی انقلاب، بچه‌های آن هیئت خردسالان بزرگ شدند؛ اما نه فقط از نظر سن، بلکه از نظر روحیه و قدرت معنوی. آن‌ها حالا جوانانی بودند که در تظاهرات خیابان ابن‌سینا حضور داشتند و شعارهایشان از دل هیئت بیرون می‌آمد. شهید رسول نم‌نبات، از اولین شهدای منزل آیت‌الله خادمی، یکی از همین بچه‌ها بود. شهید مهدی عمرو هم، که در کوچه پاگلدسته دردشت به شهادت رسید، از اعضای همان هیئت خردسالان بود.

در دوران دفاع‌مقدس، بیشتر این بچه‌ها عضو بسیج و سپاه شدند. رفتند جبهه، جنگیدند و بسیاری‌شان به شهادت رسیدند. مرحوم حاج عباس میرباقری و حاج میرزاعلی رمضانی، از بزرگان هیئت، در آن سال‌ها به بچه‌ها آموزش‌های دینی می‌دادند؛ از احکام تا اخلاق، از قرآن تا تاریخ اسلام. هیئت، فقط محل عزاداری نبود؛ مدرسه‌ای بود برای تربیت نسل انقلاب.

یکی از چهره‌های برجسته‌ آن سال‌ها، آقارسول هلالی بود؛ از مسئولان پیش‌مرگان مسلمان کُرد که در کردستان به شهادت رسید. او هم از بچه‌های هیئت بود و بعدها به یکی از سرداران جنگ تبدیل شد. برادرش، شهید محسن نم‌نبات، نیز در کردستان به دست کومله‌ها به شهادت رسید؛ آن‌ها زنده‌زنده دیواری را روی سرش ریختند.

هیئت بنی‌فاطمه، ریشه‌ای عمیق داشت و دارد. بعدها، اعضای هیئت با همت و تلاشی دو چندان، حسینیه‌ای ساختند که به نام بنی‌فاطمه شناخته شد. این حسینیه، در سال‌های انقلاب و جنگ، بیش از ۲۱۰ شهید و صدها رزمنده و جانباز تقدیم انقلاب کرد.

حسینیه بنی‌فاطمه، محل بدرقه‌ نیروها به جبهه بود و رزمندگان از همین‌جا اعزام می‌شدند. وقتی هم شهدا بازمی‌گشتند، استقبالشان از همین‌جا آغاز می‌شد؛ تا گلستان شهدا. یکی از شهدای برجسته‌ این حسینیه، شهید محمدرضا تورجی‌زاده بود. با اینکه ساکن دردشت نبود، اما از بچه‌های ثابت و پای‌کار حسینیه به‌شمار می‌رفت. به دوستانش گفته بود: «اگر شهید شدم، من را از هیئت و حسینیه بنی‌فاطمه تشییع کنید؛ شب در حسینیه باشم و صبح از همین‌جا تشییع شوم.» و همان‌طور که خواسته بود، شد.

شهید جلال افشار، از بچه‌های محل و عضو هیئت خردسالان بنی‌فاطمه بود. بعدها طلبه شد و در حوزه علمیه قم درس خواند. سخنور قابلی بود و صدایش در مجالس طنین خاصی داشت. روزی که آیت‌الله بهاءالدینی به اصفهان آمدند و در گلستان شهدا حضور پیدا کردند، ابتدا سراغ مزار شهید افشار رفتند. وقتی علت را پرسیدند، پاسخ دادند: «وقتی وارد شدم، دیدم ملائک اول می‌روند سر مزار او؛ به همین دلیل من هم این کار را انجام دادم.»

قبل از انقلاب، فعالیت‌های هیئت محدود به جلسات مذهبی نبود؛ بلکه بستری بود برای همبستگی اجتماعی. در دوران جنگ، این همبستگی بیشتر شد. مردم کمک‌هایشان را جمع می‌کردند؛ یک وانت، دو وانت، سه وانت.

هرچه جبهه نیاز داشت، بچه‌های هیئت تلاش می‌کردند فراهم کنند. از لباس و دارو گرفته تا خوراک و تجهیزات ساده. در روزهای بمباران، خیابان‌های ابن‌سینا، مدرس و کاوه بیشترین آسیب را دیدند. مردم خانه‌هایشان را ترک می‌کردند، اما جوان‌های محل در زیرزمین حسینیه بنی‌فاطمه می‌خوابیدند. اگر بمبی می‌افتاد، آن‌ها آماده بودند تا به مردم کمک کنند. حسینیه، نه فقط پناهگاه معنوی، بلکه سنگر خدمت‌رسانی بود.

خاطره‌ای از شهید تورجی‌زاده و شهید افشار هنوز در ذهن دوستانشان زنده است. روزی قرار شد با هم به مشهد سفر کنند. هفت‌هشت نفر شدند و رفتند. خانه‌ای که برای اقامت گرفتند، متعلق به پیرزنی بود. شهید تورجی‌زاده شب‌زنده‌دار بود؛ حال خوشی داشت.

وقتی در اطراف ضریح امام‌رضا(ع) شروع به مداحی می‌کرد، پنجاه‌شصت نفر پشت سرش می‌نشستند و با او زمزمه می‌کردند. سوز صدایش هنوز در گوش‌ها مانده است. شهید افشار نیز، طلبه‌ای بود با غیرت دینی. روزی در مسیر قم، راننده‌ای موسیقی غیرمجاز پخش می‌کرد. جلال به او تذکر داد: «خاموش کن یا من پیاده می‌شوم.» راننده اعتنایی نکرد، و جلال پیاده شد. بعد، همان راننده با شرمندگی زیاد، او را دوباره سوار کرد. این‌ها فقط خاطره نیستند؛ نشانه‌هایی‌ از نسلی هستند که با ایمان زیستند و با ایمان رفتند.

امروز، حسینیه بنی‌فاطمه همچنان پابرجاست. هنوز هم از اهل‌بیت(ع) نور می‌گیرد و هنوز هم در خدمت مردم است. محله دردشت، با همه‌ خاطراتش، با همه‌ شهیدانش، با همه‌ شب‌های بمباران و روزهای تظاهرات، زنده است؛ زنده به یاد کسانی که در هیئت بزرگ شدند، در جبهه جنگیدند و در تاریخ ماندگار شدند.