پدران رفتند دختران ایستادند!

در اتاقی ساده، با دیوارهایی سفید و سکوتی سنگین، دختری نشسته است؛ زخمی از جنگ، اما ایستاده بر قله‌ ایمان.

به گزارش اصفهان زیبا؛ در اتاقی ساده، با دیوارهایی سفید و سکوتی سنگین، در اتاقی ساده، با دیوارهایی سفید و سکوتی سنگین، دختری نشسته است؛ زخمی از جنگ، اما ایستاده بر قله‌ ایمان. ی نشسته است؛ زخمی از جنگ، اما ایستاده بر قله‌ ایمان. فهیمه، دختر شهید هاشمی‌تبار، با چشمانی که هنوز از درد می‌لرزند، منتظر است. نه برای درمان، که برای دیدار کسی که دردش را می‌فهمد.
در باز می‌شود. ریحانه سلامی، دختر شهید سپهبد حاج حسین سلامی، با گلی سرخ وارد می‌شود. نه فقط با گل، که با دل پر از همدلی. دو دختر، دو روایت، دو نسل از ایستادگی، حالا روبه‌روی هم هستند.
ریحانه آرام می‌گوید: «پدرهایمان رفتند، اما راهشان مانده. ما باید قوی باشیم.»
فهیمه لب‌خوانی می‌کند: «دلم می‌خواهد حضرت آقا را ببینم… برایم دعا کنند.»
ریحانه لبخند می‌زند، اشک در چشمانش حلقه می‌زند: «حضرت آقا، پدر همه‌ فرزندان شهداست.« و در آن لحظه، اتاق پر می‌شود از نوری که از دل صبر می‌تابد.