تولد یک شکوفه در پاییز!

سلام، بابا حسین. امروز نُه روز است که من به دنیا آمده‌‍‌ام و تو نیستی، اصلا نبودی، نیامدی. رفتی به خاطر من و مامان و همه مردم این شهر. من آمدم در نبود تو. تولدم بدون حضور تو شروع شد بابا. من شدم بچه جنگ دوازده روزه و تو شدی شهید آن جنگ.

سلام، بابا حسین. امروز نُه روز است که من به دنیا آمده‌‍‌ام و تو نیستی، اصلا نبودی، نیامدی. رفتی به خاطر من و مامان و همه مردم این شهر. من آمدم در نبود تو. تولدم بدون حضور تو شروع شد بابا. من شدم بچه جنگ دوازده روزه و تو شدی شهید آن جنگ.

شهادت در دل طوفان و تولدی بعد از همان طوفان. در تقویم من شدم متولد ماه آذر و تو شدی شهید ماه خرداد آن هم درست در یک سال. مامان هر دو روز اشک ریخت، روز رفتن تو و روز آمدن من. راستش بابا بگذار یواشکی توی گوشت یک چیزی بگویم، مامان روز آمدن من بیشتر از روز رفتن تو اشک ریخت. انگار حرف‌های مامان نشسته بود در دانه‌های اشکی که از گوشه چشمش می‌غلتید و سُر می‌خورد و می‌افتاد در روسری‌ سیاه رنگش. آخه بابا، مامان هنوز لباس سیاه را از تن درنیاورده است. هنوز هم یواشکی با تو حرف می‌زند.

هنوز حرف‌هایش از توی چشم‌هایش شُره می‌کند. عمرِ جنگ، دوازده روز بود اما برای همه عمر تو را از من گرفت. بابایی که حتی بویش نکردم. بابایی که حتی به چشم‌هایم نگاه نکرد.

بابایی که حتی دست‌های مردانه‌اش را دور دست‌های کوچکم حلقه نکرد. بابایی که نگفت من شبیه کی هستم؛ خودش یا مامان. بابایی که قربان صدقه‌ام نرفت. بابایی که گل نیاورد، بابایی که نبود تا من و مامان را از بیمارستان به خانه بیاورد. بابا حسین حتما اگر بودی و می‌شنیدی صدای « اشهد ان علی ولی الله» را که می‌پیچید در گوشم حتما قند در دلت آب می‌شد. نبودی بابای قهرمان من….

از حالا من باید از عطری که نشسته در لباس‌هایت، از کفش‌های رزمت، از قاب عکست، از حرف‌های مامان، از حرف‌های دوست‌هایت، از خاطره‌هایت، از تک‌‌تک وسایلت و از هر چیزی یا هر شخصی که من را به تو برساند تو را برای خودم بسازم.

باید یاد بگیرم زمانی که اولین قدم‌هایم را برمی‌دارم، دستت حتما روی شانه‌هایم هست و هوایم را داری که زمین نخورم که اگر زمین خوردم، تو بلندم خواهی کرد و انگشتان دستت را توی دانه‌دانه موهایم جا خواهی داد. من بزرگ می‌شوم بابا حسین. من با یاد تو و حرف‌های مامان از تو بزرگ می‌شوم. قد می‌کشم و یادم می‌ماند که چقدر می‌شود یک مرد را ندید و دوستش داشت. چقدر می‌شود بین همه نبودن‌هایت، بودنت را به همه مردم نشان داد. من ملیکا انواری، دختر شهید حسین انواری تو را به قد همه ندیدن‌هایم دوست خواهم داشت…!