به گزارش اصفهان زیبا؛ قدم که در گلستان شهدا میگذاری، انگار زمان آرامتر نفس میکشد. هوای زمستانی گلستان، بوی سکوتی آشنا دارد؛ سکوتی که سالهاست با نام شهدا عجین شده است. برفهایی که هنوز بر شانه بعضی شاخهها ماندهاند، گویی سپیدی کفنهایی هستند که تاریخ را روشن کردهاند.
پلهها یخ زدهاند؛ نه فقط از سرمای هوا، از هیبتی که انسان را به مکث و تأمل وامیدارد. هر قدم، احتیاط میطلبد؛ درست مثل راهی که این مردان سالها پیش با یقین طی کردند.
داخل خیمه حسینی گلستان شهدا، صندلیها مرتب چیده شدهاند؛ گویی خودشان هم میدانند میزبان چه دلهایی هستند. در صفهای جلو، بعضی از رزمندگان دیروز گردانهای حضرت یونس(ع) و امام حسین(ع) گرد هم نشستهاند؛ مردانی که تاریخِ زندهاند و هر کدام نشانی از جنگ با خود به یادگار دارند؛ یکی عصا به دست، با گامهایی آهسته اما استوار، دیگری با چشمانی که سالها پیش در میدان جا مانده و حالا دستان همرزم دیروزش، راهنمای مسیرش شده است. چهرهای که هنوز جای ترکشهای دشمن بعثی را با خود دارد، بیآنکه شکایتی در نگاهش باشد؛ فقط صبوری است و افتخار.
هر که وارد خیمه میشود، ناخودآگاه به سمت بخاریها میرود؛ خیمه سرد است؛ اما گرمای وجود این همرزمان قدیمی، سرمای آهن و پنجره را در هم میشکند. خیمه سرد است؛ اما دلها داغاند؛ داغ یاد یارانی که نیامدند، اما همیشه هستند.
کودکان، دست در دست مادرانشان، آرام روی صندلیها مینشینند؛ آنها آمدهاند تا ببینند قهرمانان واقعی چه شکلیاند، تا از همینجا، ادامهدهندگان راه شهدا باشند. آینده، در نگاه کنجکاو و معصوم آنها نفس میکشد. اینجا، بانوان هم نشستهاند؛ مادران، همسران و خواهرانی که سالهاست بار صبر را بر دوش میکشند. سکوتشان پر از حرف است و اشکهای فروخوردهشان روایت ناگفته حماسههاست. اینجاست که میفهمی این فقط یک مراسم نیست. اینجا، قرارِ دوباره دلها با عهدی قدیمی است؛ عهدی به نام کربلای ۴.
آیین معنوی بزرگداشت سیونهمین سالگرد شهدای عملیات کربلای ۴ با خواندن آیات قرآن شروع میشود و دلاورمردان یکی یکی شروع به گفتن خاطرات دیروز میکنند.
روایت اول
راوی: حجتالاسلاموالمسلمین علی باطنی
صبح عملیات اسیر شدم. ۱۳ روز در بصره من را نگهداشتند. توی اتاقی که تقریبا ۳۰ سانتیمتر کف آن آب بود. بعد از آن ۳ روز در استخبارات بغداد بودم و حدود یک ماه و نیم در پادگان الرشید زندان استخبارات. دو سال و نیم در پایگاه ۱۱ تکریت و یک سال و نیم در اردوگاهی دیگر. آزارها و شکنجههای زیادی برای اسرا بود؛ اما زندگی اسارت خلاصه به این مسائل نمیشد.
یکی از مسائل مهم که بعثیها با آن مشکل داشتند نماز خواندن ما بود. وقت نماز که میشد خیلی اذیت میکردند. بچهها نماز جماعت را شروع کردند تا اینکه آنها به نماز فُرادا، راضی شدند. اوقات اصلی اسرا با ضرب و شتم و شکنجه پُر میشد؛ ولی ما اوقات فراغتمان را با آموزش علومی که هر کدام داشتیم به یکدیگر، پُر میکردیم. تنها کتابی که بعد از یکسال با اصرار و کتک خوردنهای بسیار گرفتیم، یک جلد قرآن بود. آن هم با شرط و شروط بسیار. تمرین خط، زبان عربی، انگلیسی، ریاضی، مسائل فقهی و علوم دیگر از جمله درسهایی بود که بچهها به یکدیگر یاد میدادند.
هیچ دفتر و قلمی نداشتیم.کف آسایشگاه سیمان بود. چند قطره آب میریختیم و با چوب کوچکی، اندازه یک چوب کبریت سریع روی آب مینوشتیم. هنوز کلمه بعدی را ننوشته، کلمه قبلی خشک شده بود. دفتر دیگرمان هم خاکهای کنار حیاط آسایشگاه بود. موقع هواخوری بهترین زمان برای نوشتن و تمرین روی خاکها را داشتیم. البته به دور از چشم نگهبانها.
بچهها برای اینکه تنها قرآنمان به عدالت و زمان مساوی دست هر نفر باشد؛ کف ظرفی یک سوراخ کوچک ایجاد کرده و آن را در ظرف بزرگتری از آب گذاشته بودند. حدود ۸،۷ دقیقه طول میکشید که آبها وارد ظرف کوچکتر شود و پایان زمان استفاده از قرآن، برای هر فرد را نشان دهد.
با همین روش، بعضی حافظ ۱۵ جزء قرآن و یا کمتر شدند. قرآنی که داشتیم ترجمه نداشت. یکی از بچه ها خط خوبی داشت. یک مغزی ِمداد از آسایشگاه عراقیها تک زده بودند. کمتر از ۲ سانتیمتر بیشتر نداشت. معنی کلمات سخت را در حاشیه آن قرآن مینوشتیم. در طول ۳ سالی که از آن استفاده کردیم شیرازهاش ۳۶۰ درجه دور زده بود. دوستان تکریت ۱۱ ، این قرآن را با خود آوردند و هنوز در خدمت آن هستیم . کتاب دعا نداشتیم. از حافظه بچهها استفاده کردیم و تقریبا ۶ ماه با بچههای بند ۳ اردوگاه ۱۱ تکریت، عبارتهای دعای کمیل را سَرِهَم کردیم. در بیمارستان با یکی از نگهبانهای عراقی آشنا شده بودم. از او خواستم برایمان دعای کمیل بیاورد. به اشتباه برایمان دعای افتتاح را آورد.
زر ورقهای سیگار که روی آن دعای کمیل را نوشته بودیم به او دادم و خواستم آن عبارات را با متن دعای کمیل تطبیق دهد و اگر کم و زیادی دارد، درستش کند و بیاورد.(میخندد و میگوید:) البته هنوز که نیاورده است. از اول تا نهم محرم در جمع های کوچک عزاداری و توسل داشتیم. روز عاشورا این اجتماع با هم یکی میشد. برای آنها خیلی گران میآمد و از خجالت همه بچهها در میآمدند. ماه رمضان چون میدانستند بچهها روزه هستند اذیتهایشان خیلی زیاد میشد. بچهها را مجبور میکردند با دست کف حیاط را جارو بزنند. بعد از ماه رمضان بچههای ما تلافی کردند. قرار شد محمد مولوی از بچههای غواص گردان حضرت یونس(ع) عکس صدام را که در حیاط اردوگاه بود، پاره کند.
در راه برگرداندن غذای بچههای اردوگاه با تیغ سهجای عکس صدام را پاره کرده بود. دستش خون افتاده بود ولی خوشبختانه عکس خونی نشده بود و آنها نتوانستند عامل پاره کردن عکس را شناسایی کنند. نتیجه این شد که ۵ نفر از نیروهای اردوگاه به عنوان نیروهای بیکفایت مجبور شدند، پشت سیمخاردار در دکلها نگهبانی بدهند.
روایت دوم
راوی: سعید دافعیان
چندماهی بیشتر نبود که وارد ۱۶ سالگی شده بودم. از گردان امیرالمؤمنین به جمع غواصان اضافه شدم. مقصد ما جزیره امالرصاص بود. شهید مصطفی اسماعیلی؛ فرمانده گردان بود و سید مهدی حسینی معاون. بعد از گروه اول وارد آب شدیم. قرار بود کمتر از یک ساعت در آب باشیم اما مدت زمان زیادی گذشته بود و خبری نشد. طنابی که آن را گرفته بودیم بر اثر شلیک گلوله پاره شده بود. کسی را اطرافم احساس نمیکردم. سرم را از آب بالا آوردم. شلیک هواپیمای بالای سر و منورها از پایین، تاریکی شب را مثل روز روشن کرده بود. آتش دشمن خیلی سنگین بود.
تا صبح درگیری ادامه داشت. آب به خاطر جزر و مد پایین رفته بود. انبوهی از سیمخاردارها و خورشیدی پشت سرمان بود. با ۶ نفر از بچهها به سمت نیزارها رفتیم. فشار زیادی روی بچهها بود و حالا گرسنگی هم اضافه شده بود. عصر نیروهای دشمن با یک قایق موتوری به سمت ما آمدند. بین نیها پنهان شدیم ولی آنها متوجه تکان خوردن نیها شدند. رگبار را به سمتمان گرفتند. چند نفر از بچهها زخمی شدند و به اسارت گرفته شدیم؛ اما بچههای دیگر توانستند خط را بشکنند و تلفات زیادی از دشمن بگیرند.
بعد از عملیات کربلای ۴ اولین اردوگاه مفقودین در عراق تشکیل شد. میگفتند اگر نیمی از شما را هم بکشیم کسی نمیفهمد و هیچ نام و نشانی از شما نمیماند. دور تا دور اردوگاهی که وارد آن شدیم ۱۷ متر، سیمخاردار بود و چند رشته برق وسطش قرار داشت. در پذیرایی تونل وحشتشان از نبشی، شلنگ و چوب گرفته تا سیمخاردار، لوله آهنی و باتوم همه چیز در دستان آنها آماده بود. بعد از دو ماه وارد اردوگاه اصلی شدیم و عدهای از دوستانمان به خاطر محرومیت و زخمهایی که خیلی راحت میشد درمانش کرد و دشمن نخواست؛ شهید شدند. شهید شاهچراغی یکی از این شهدا بود. روی هر کدام از نگهبانها اسمی گذاشته بودیم. یکی از آن نگهبانان سنگدل، علی انبری بود. همیشه انبری کنار فانسقهاش بود و با آن گوش، بینی و موی صورت بچهها را میکند.
روایت سوم
همهچیز آرامآرام در خاطره حل میشود. خیمه ساکت است و گوشها، دلها و نفسها یکصدا شنونده شدهاند؛ شنونده روایت دلاورمردان دیروز، حماسهآفرینان کربلای ۴. حتی آنها که خود در دل آن شب بودهاند، باز هم گوش میسپارند و روایتها برایشان هیچوقت تکراری نمیشود.سرمای سالن بیشتر شده است. میخواهم از جا بلند شوم و دستان یخزدهام را به گرمای بخاری بسپارم، که صدای سید مهدی حسینی راوی دفاع مقدس و یکی دیگر از غواصان گردان یونس، مرا سرِ جا میخکوب میکند. واژهها سادهاند؛ اما سنگین. او از قبل عملیات کربلای۴ و بیست ساعت تمرین در آب سرد اروند میگوید؛ از غواصانی که تنشان را به آب سپردند، پیش از آنکه جانشان را نثار کنند. از سمفونی بههمخوردن دندانها؛ ارکستری خاموش اما حماسی، وقتی از آب بیرون میآمدند. از جثههای کوچکی میگوید که لباس غواصی برایشان بزرگ بود و آب سرد، بیرحمانه در آن میدوید. آن هم آبی که آلوده به فاضلاب بود. از اشکهای شبانه و نماز شب خواندنها حین حرکت در آبسرد. از اینکه دشمن همیشه آگاه بود و با وجود اینکه بچهها میدانستند عملیات لو رفته است بدون هیچ تردیدی ماندند تا کربلای دیگری رقم بزنند. دیگر خجالت میکشم بلند شوم. شرم میکنم از طلب گرما، وقتی آنها در دل یخ، آتش ایمان داشتند. اشک، بیاجازه میچکد و همان قطرهها، گرمترین پناهم میشود. اینجا، سرما عقب مینشیند و دل، در آتش خاطرهها شعلهور میماند.
روایت چهارم
در واپسین لحظات این آئین، فضا رنگی دیگر به خود میگیرد؛ گویی زمان مکث میکند تا دلها آماده وداعی آرام و عمیق شوند. نوای آشنای «کجایید ای شهیدان خدایی» در سالن طنین میاندازد؛ شعری که نه فقط خوانده میشود، بلکه از جانها عبور میکند و بر دلها مینشیند. هر واژهاش پلی است میان امروز ما و دیروزِ پرشکوه آنان؛ میان سکوت اکنون و فریادهای ایمان در شبهای آتش و خون کربلای ۴. رزمندههای دیروز، با چهرههایی که رد سالها تجربه و صبوری بر آنها نشسته، آرام و استوار ایستادهاند؛ نگاهشان هنوز همان نگاه است، نگاهی که روزی از دل خطر گذشت تا ما امروز در امنیت نفس بکشیم.
در پایان، عکسهای یادگاری ثبت میشود؛ تصویرهایی ساده اما سرشار از معنا. این عکسها تنها ثبت یک لحظه نیستند، گواه تداوم یک راهاند؛ یادآور اینکه نام و راه شهدای کربلای ۴، همچنان زنده است و در دل این جمع، نفس میکشد و ادامه دارد.