به گزارش اصفهان زیبا؛ پنجرهها همواره روزنههایی بهسوی حیات و تحول هستند. گاهی باید پنجرهای را در زمستان بگشایی و در هوای سرد، چای گرم را در دستانت بگیری و آرام، مشغول نوشتن شوی.
نسیمی خنک، گونههایت را نوازش میکند. از چای داغ، بخاری به بالا صعود میکند و دستانت با گرمی لیوان، دلگرم میشوند. پس، آرامتر از پیش، صفحهای دیگر را ورق میزنی و نوشتن را ادامه میدهی.هر لحظه که میگذرد و تو جرعهای بیشتر از چای داغ مینوشی، انگار تمام خنکای زمستان از این پنجره به درون نفوذ میکند.
سپس برگهای گیاهان آپارتمانیات به وجد میآیند و رقصی شاهانه را آغاز میکنند. گلها چه زیبا لبخند میزنند.در همان حین، گربهای کنجکاو از پشت پنجره سرک میکشد و نوازشی از سرما با خود دارد. پرندههای کوچک، بر لبه برفنشسته بام همسایه، پناه گرفتهاند و گویی با هر نَفَس، ابری از امید را به هوا میفرستند.
یاد آنان میافتم که در گوشههای سرد خیابان، بیپناه ماندهاند و گرمای پنجرهای روشن، برایشان تنها رؤیایی دستنیافتنی است. یاد پاکبانی میافتم که در این سرمای بیرحم، با جارویش خیابانهای شهر را میروبد تا زمینی پاکیزه، آینهای باشد برای آسمان. چه سهمگین است این فصل، برای آنان که خانهای گرم ندارند و چه سنگین است بار نظافت شهر بر دوش کسی که خود شاید از سرما میلرزد.
پس شاید بتوان در همین سرمای ظاهری، بهاری از مهربانی را کاشت، در مترو، جایی را به پیرزنی خسته واگذار کرد و با نگاهی همراه با لبخند، روزش را گرم کرد. اینگونه است که زمستان درونمان آب میشود و از دلِ یخبسته، جویباری از محبت جاری میگردد.
گرمایِ دستهایِ به هم فشرده، از گرمایِ هر بخاری دلانگیزتر است و تابشِ لبخندِ صمیمانه، از تابشِ هر آفتابِ زمستانی خاصتر است.در آستانه این نوشتن، گواراتر از هر جرعه چای، سلامتیِ روح و سفیدیِ دلهاست که چون نورِ پنهانِ صبح، از لابلای کلمات میتابد.
گویی هر واژه، برگی از درختی همیشهسبز است که ریشه در تندرستیِ جان دارد و ثمرهاش آرامشی است بیپایان. در این خلوتِ زمستانی، نهتنها گرمای لیوان که گرمایِ دلهایِ پاک، پشتوانهات است و قلم، با هر حرکت، دعایی میشود برای باقی ماندنِ این نعمتِ خاموش: سلامتِ تن، صفایِ دل و روشنیِ راه.
پس بیگمان، این سفیدی است که بر صفحه مینشیند و این سلامت روح است که جملهها را تا ابد زنده نگاه میدارد.اکنون جرعه آخر چای را مینوشی و لیوان را کمی دورتر میگذاری تا کاغذهای دفترت تهدید به خراب شدن نشوند و ترسی از ریختن تهمانده چای نداشته باشی.
هنوز پنجره باز است و تو مینویسی. به راستی از چه شروع به نوشتن کردی و از چه مینویسی؟! آری، میدانم؛ قلم تو جز برای زیباییها، هیچ نمینویسد.پس، شب فرامیرسد و هوای زمستانی، تو را به سرما تهدید میکند و وادار میشوی پنجره را ببندی. قلم را به نشان یادآوری در صفحهای خاص، میان دفتر پنهان میکنی و به آرامی، سرت را بر آن میگذاری؛ شاید از نجوای چندساعته دفتر باخبر شوی.