به گزارش اصفهان زیبا؛ چشم باز کنی و ببینی وسط میدان جنگی. دشمن رسیده پشت در خانهات. خانه کناری را زده است و خانه روبهرویی را هم. همینطور پیش برود خانه تو هم در امان نخواهد ماند.
به قد چشم برهم زدنی ببینی بین صدای انفجار و دود و آتش رها شدهای، اصلا گم شدهای… شده آدم داخل خانهاش گم شود؟! شده آدم راه اتاقش را پیدا نکند؟! شده عزیز دلش زیر خروارها آوار دفن شود؟! شده با دست خالی از بین ستونهای بتنی کمر شکسته دنبال شریک زندگیاش بگردد؟! شده آخرین تصویر ثبت شده در ذهنش، نگاه همسرش باشد وقتی از مرز دنیا میگذشت؟! شده یک نگاه؛ فلجش کند؟! شده ضربان قلب کند شود، نزند، بایستد؟!
بله که شده، آن هم زمانی که راه همسرش از آنها جدا شد و رسید به آسمان و خاکستر داغ وداع آخر سنگینی کرد پشت پلکهایش یا وقتی که پسرش، مادر را در چشمهای به اشک نشستهاش جستجو میکرد، درست همان لحظه که مادر شده بود یک عکس و نشسته بود توی قاب…بله، پسر حرف میزد و پدر قد خم میکرد.
پسر از مهربانی مادر میگفت، از غذاهای خوشمزهاش، از غذای گرمی که همیشه حاضر بود وقتی خسته از مدرسه میرسید به خانه. از همیشه مرتب بودن خانه. از جای خالی مادر که برایش خیلی درد دارد.
از قول و قرارهایش، از اینکه قول داده به مادر که دکتر شود. از صفایی که خانهشان دیگر ندارد. از نگاه آخر مادر، از صدای انفجار و دود و مادری که رفت، همه را گفت و گفت. پسر گفت و پدر آب شد.
پسر گفت و حوالی پلکهای پدر بارانی شد. چه کار سختی دارد پدر، دلتنگی خودش را بغل کند یا دلتنگی پسر را. چطور باید آرام کند غم دردی که مدام قد میکشد.
و کاش خدا قرار دهد به دل این پدر و پسر…!