به گزارش اصفهان زیبا؛ تحولات اخیر در ونزوئلا را نمیتوان صرفاً یک حادثه سیاسی مقطعی یا یک اقدام امنیتی محدود تلقی کرد. آنچه رخ داده، در امتداد یک الگوی رفتاری مشخص در سیاست خارجی ایالات متحده و بهویژه در دوره دونالد ترامپ قابل تحلیل است؛ الگویی که میتوان آن را بهروشنی «دیپلماسی چماق و هویج» نامید.
در این الگو، آمریکا از یکسو با زبان مذاکره، گفتوگو و تعامل سیاسی وارد میدان میشود و طرف مقابل را به فرآیند دیپلماتیک دعوت میکند، اما درست در لحظهای که مسیر مذاکره درحال شکلگیری است و امکان دستیابی به توافق وجود دارد، ناگهان با استفاده از ابزار فشار، تهدید یا اقدام سخت و غافلگیرکننده، قواعد بازی را تغییر میدهد. هدف از این اقدام، ایجاد شوک روانی، سیاسی و امنیتی برای وادار کردن طرف مقابل به پذیرش خواستههای واشنگتن است.
این الگو پیشتر نیز بارها تکرار شده است. در ارتباط با ایران نیز نمونه آن را در جریان جنگ دوازدهروزه مشاهده کردیم؛ جایی که همزمان با ارسال پیامهای دیپلماتیک، فشار نظامی و امنیتی نیز اعمال شد.
در موضوع غزه نیز، در حالی که مذاکراتی با طرفهای مرتبط با حماس در جریان بود، عملیات نظامی با هدایت مستقیم نتانیاهو و حمایت راهبردی دولت ترامپ تشدید شد.
اکنون همین منطق رفتاری، با همان مختصات، در مورد ونزوئلا و نیکلاس مادورو به اجرا درآمده است و در شرایطی که مذاکرات میان طرفها به مراحل نهایی نزدیک شده بود و نشانههایی از امکان دستیابی به نوعی تعامل سیاسی دیده میشد، این الگو فعال شد و با یک اقدام شبیخونی، ناگهانی و خارج از چارچوبهای متعارف دیپلماتیک، آقای مادورو و همسرش ربوده و به ایالات متحده منتقل شدند.
در حال حاضر نیز اگرچه ساختار سیاسی ونزوئلا با حضور قائممقام رئیسجمهور همچنان پابرجاست و مطالبه بازگرداندن رئیسجمهور ادامه دارد، اما تردیدی نیست که این اقدام، ضربهای سنگین به ثبات سیاسی، انسجام حاکمیتی و موقعیت بینالمللی ونزوئلا وارد کرده است.
دکترین مونرو بازمیگردد؟
در لایهای عمیقتر، باید تحولات ونزوئلا را در چارچوب راهبرد کلان دولت ترامپ و حزب جمهوریخواه تحلیل کرد. به نظر میرسد آمریکا در حال اجرای نسخهای بهروزشده از دکترین مونرو است؛ دکتریـنی که بر اساس آن، کل قاره آمریکا، بهویژه آمریکای لاتین، باید در حوزه نفوذ مستقیم ایالات متحده قرار داشته باشد. در این نگاه، دولتهای این منطقه یا باید تابع و همسو باشند یا عملاً به دولتهای تحت کنترل تبدیل شوند و منابع، ظرفیتها و زیرساختهای آنها در خدمت منافع واشنگتن قرار گیرد.
این رویکرد، ریشه در تلقی تاریخی «آمریکای لاتین بهعنوان حیاط خلوت آمریکا» دارد، اما امروز با شدت بیشتری دنبال میشود. دلیل آن نیز روشن است: آمریکا با مشکلات اقتصادی جدی، کسری بودجه سنگین و نشانههای افول نسبی جایگاه علمی، صنعتی و راهبردی مواجه است.
در چنین شرایطی، واشنگتن تلاش میکند هزینههای مداخلات پرخرج در اروپا، آسیا و آفریقا را کاهش دهد و تمرکز خود را بر منطقهای بگذارد که هم نزدیکتر است، هم هزینه کمتری دارد و هم بازده اقتصادی بالاتری برای اقتصاد آمریکا ایجاد میکند.
در همین چارچوب، حساسیت شدید آمریکا نسبت به حضور چین و روسیه در آمریکای لاتین قابل فهم میشود. این دو قدرت طی سالهای اخیر در کشورهایی مانند ونزوئلا، نیکاراگوئه، کوبا، پاناما، کلمبیا و حتی برزیل نفوذ راهبردی و سرمایهگذاری گستردهای داشتهاند. بسیاری از دولتهای این کشورها مواضع آشکار ضدآمریکایی دارند و همین مسئله، حضور چین و روسیه را به یک تهدید مستقیم برای منافع آمریکا تبدیل کرده است.
از زمان روی کار آمدن دونالد ترامپ، این نگاه بهطور علنی دنبال شد؛ از طرح ادعاهای مربوط به گرینلند و کانادا گرفته تا تهدید مستقیم دولت پاناما بر سر کانال پاناما، جایی که چین قراردادهای بلندمدت اقتصادی و زیرساختی منعقد کرده بود.
پس از اعمال فشار، پاناما وعده توقف این قراردادها را داد و پس از آن، نوبت به ونزوئلا رسید؛ کشوری که به یکی از کانونهای اصلی سرمایهگذاری چین و روسیه در منطقه تبدیل شده بود و مادورو نیز حاضر به عقبنشینی در برابر اولتیماتومهای ترامپ نبود.
با این حال، آنچه اهمیت دارد این است که این تقابل، صرفاً یک جنگ آشکار میان قدرتها نیست. شواهد متعدد نشان میدهد که نوعی معامله یا توافق پشتپرده نیز در جریان است. سکوت معنادار روسیه و چین در قبال ربایش مادورو، نبود واکنش عملی جدی برای حمایت از دولت ونزوئلا و حتی غیرفعال بودن سامانههای دفاعی پیشرفتهای که روسیه در اختیار این کشور قرار داده بود، همگی قرائنی هستند که احتمال هماهنگی ضمنی میان قدرتها را تقویت
میکنند.