ما چیزی جز خاطره‌هایمان نیستیم

می‌گویند آدمی موقع مرگ، یک دور، تمام زندگی‌اش جلوی چشمانش می‌آید. همین موضوع زمینه‌ساز آفرینش داستانی در ادبیات ژاپن به اسم «فانوس خاطرات گمشده» از ساناکا هیراگی شده است. اتفاقات اثر در آتلیه‌ای جادویی می‌گذرد که آدم‌ها بعد از مرگ و یک قدم مانده به سفر آخرت در آن توقف می‌کنند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ می‌گویند آدمی موقع مرگ، یک دور، تمام زندگی‌اش جلوی چشمانش می‌آید. همین موضوع زمینه‌ساز آفرینش داستانی در ادبیات ژاپن به اسم «فانوس خاطرات گمشده» از ساناکا هیراگی شده است. اتفاقات اثر در آتلیه‌ای جادویی می‌گذرد که آدم‌ها بعد از مرگ و یک قدم مانده به سفر آخرت در آن توقف می‌کنند.

مرد جوانی به اسم هیراساکا این آتلیه عکاسی را اداره می‌کند. در این مکان هر مرده‌ای به تعداد سال‌های عمرش عکس‌هایی را انتخاب می‌کند و بعد از نظر می‌گذراند و به دنیایی می‌رود که تابه‌حال کسی از آن برنگشته است. این کتاب داستان به تعداد آدم‌هایی که گذارشان به آتلیه برمی‌خورد به سه فصل تقسیم می‌شود.

داستان‌ این کتاب در مورد چه افرادی است؟

یک فصل برای شخصیتی به اسم هاتسوئه میشیمای است که زنی سالخورده به حساب می‌آید و می‌تواند ۹۲ عکس برای خود جدا کند. او در دنیای فانی صاحب یک مهد کودک بوده است. دیگری هوشی وانیگوچی است که دستی در خلاف داشته و حالا بر اثر یک سانحه در ۴۷ سالگی جان خود را از دست داده است. نفر آخر نیز که داستانش را در فصل سوم کتاب می‌خوانیم دخترکی به اسم میتسورو است که از آزار و اذیت ناپدری جان داده و حالا سر از آتلیه در آورده است.

کتاب در بخش بزرگی از خود به تاریخ اجتماعی ژاپن پس از جنگ جهانی دوم نظر دارد. در این قسمت می‌بینیم که خانواده‌ها در چه فقر و سردرگمی برای اداره زندگی خود به سر می‌برند. در این بخش نویسنده در قالب داستان، ما را با زیست فرودستان و چالش‌های کوچک و بزرگ آنان آشنا می‌کند. شاید قلب این قسمت، چالش زندگی کودکان بی‌گناه باشند. اینجا به‌خوبی عیان می‌کند که جنگ را بزرگ‌ترها راه می‌اندازند، اما کودکان به درد عمیقی فرو می‌روند.

این کتاب چه سوالاتی را مطرح می‌کند؟

هم‌زمان با نگاهی تاریخی در دل داستان نویسنده ما را با سؤالات فلسفی و عمیقی نیز روبه‌رو می‌کند. چنان‌که در جایی از کتاب می‌خوانیم: «من واقعا هیچ ارتباطی با دنیای زنده‌ها ندارم، پس با رفتن به دنیای بعد از مرگ مشکلی ندارم، حتی بدون خاطراتم، اما این موضوع یه کم ناراحت‌کننده ا‌ست. با خودم می‌گم پس مرگ برای من چه معنی‌ای داره؟ اگه من چیزی رو یادم نیاد و کسی هم ندونه که من کی هستم؟ یه زندگی کسل‌کننده، یه مرگ کسل‌کننده و کسایی که من رو یادشون نیست؛ آیا معنا و مفهومی برای وجود داشتن من به این شکل هست؟ اصلا من چرا زنده بودم؟»

«فانوس خاطرات گمشده» با قلم چابک و گاهی طنزآلود هیراگی اثری است که اگر غرقش شویم می‌توانیم با آن زندگی کنیم. می‌توانیم به خودشناسی فکر کنیم و درباره زیستن در این جهان هستی نگاهی موشکاف داشته باشیم. همه این‌ها به لطف نگاه عمیق به رسانه‌ یا هنری موسوم به عکس است.

هیراگی در کتابش وقتی عکس‌ها را به شکلی خاطره‌انگیز ورق می‌زند، ما را به تفکر دعوت می‌کند تا عکس‌های زندگی خودمان را برگ بزنیم. برگ بزنیم تا به یاد آوریم که ما چیزی جز خاطره‌هایمان نیستیم و وقتی در مقابلشان قرار می‌گیریم یا از خجالت سر خم می‌کنیم یا خرسندیم که راه درست را برای زیستن برگزیدیم. این داستان فانتزی با ترجمه آنیا مضیفیان در ۱۹۰ صفحه و به همت نشر سنجاق منتشر شده است. مخاطب اصلی آن نیز می‌تواند دوستداران ادبیات شرق و داستان‌های فلسفی باشند.