سالی متفاوت در سایه «جنگ»!

روزنامه اصفهان‌زیبا در آستانه بیست‌و‌دو سالگی ایستاده است؛ بیست‌ودو سال روایت، بیست‌ودو سال همراهی با مردم و بیست‌و‌دو سال پاسداری از ارزش‌هایی که ریشه در «ایثار و شهادت» و «مقاومت و ایستادگی» دارند در «صفحه پایداری».

به گزارش اصفهان زیبا؛ روزنامه اصفهان‌زیبا در آستانه بیست‌و‌دو سالگی ایستاده است؛ بیست‌ودو سال روایت، بیست‌ودو سال همراهی با مردم و بیست‌و‌دو سال پاسداری از ارزش‌هایی که ریشه در «ایثار و شهادت» و «مقاومت و ایستادگی» دارند در «صفحه پایداری».

صفحه‌ای که در طول این سال‌ها و در این مسیر همواره کوشیده است صدای کسانی باشد که قلبشان برای وطن می‌تپد تا پرچم ایران و نامش همیشه در اوج بماند و صدا و تصویر این مقاومت و ایستادگی برای آیندگان به یادگار بماند. امسال اما سالی متفاوت برای صفحه پایداری روزنامه اصفهان‌زیبا بود. سالی که جنگ ایران و اسرائیل در ماه‌های ابتدایی آن، فضای رسانه‌ای و اجتماعی کشور را دگرگون و دستخوش تغییر و تحولات فراوانی کرد و این دگرگونی همچنان ادامه دارد.

روایت ما در صفحه پایداری نیز دیگر روایت‌ها آدم‌هایی از دهه شصت و جنگ هشت‌ساله نبود؛ روایت ما دیگر روایت جانبازان و یادگاران به جامانده از دفاع‌مقدس هشت‌ساله نبود؛ روایت ما حتی روایت مدافعان حرم در آن سوی مرزهای ایران نبود. جنگ حالا در سده یکهزار و چهارصدوچهار این‌بار رسیده بود به دل شهرها، حتی به دل خانه‌ها! دشمن ما این‌بار خودش پا در میدان گذاشته بود بدون اینکه بخواهد نقابش را به صورت کشور دیگری بگذارد.

جنگ این‌بار شکل عوض کرده بود و خبری از خط مقدم و اعزام نیرو نبود. مردم شب‌ها به تماشای رد موشک‌ها در آسمان می‌نشستند و با صدای پدافندها، شب را به صبح می‌رساندند. این یعنی جنگ همینجا بیخ گوش ما بود. جایی نزدیکی خانه‌هایمان؛ جایی نزدیک به محل کارمان.

روایت ما حالا روایت آدم‌هایی بود که تا همین دیروز کنار ما بودند، در بین ما بودند، خیلی خیلی آشنا بودند، چند کوچه آن‌طرف‌تر توی خاک خودمان، توی دیار خودمان بودند. خیلی‌هاشان حتی لباس جنگ هم به تن نداشتند. داشتند مثل ما زندگی‌شان را می‌کردند. برخی پشت میز و نیمکت مدرسه، برخی در خانه مشغول زندگی، برخی حتی توی ماشین، توی جاده…! حالا هر قصه روایت شده در صفحه پایداری، رنگ تازه‌ای داشت و هر گزارش، تکه‌ای از تاریخ زنده این سرزمین بود.

هم سوژه‌ها به ما نزدیک شده بودند و هم ما به سوژه‌ها نزدیک‌تر. کشفی برای پیدا کردن سوژه در کار نبود. فقط یک دلِ بزرگ می‌خواست و یک پا برای رفتن! رفیق شهیدی که حالا جلوی دوربین ما برای گفت‌وگو می‌نشست، مردی شصت-هفتاد ساله نبود، پسر بچه هفت-هشت ساله بود توی یکی از مدرسه‌های حاشیه‎‌های شهر، پشت نیمکت‌های رنگ ‌و رو رفته آن؛ یا دختر نوجوان سیزده-چهارده ساله کنار قاب عکس دوستش در مدرسه‌شان که همین چند روز پیش جشن تولدش بوده و حالا دارد از توی گوشی‌اش فیلم تولدش را برای ما پخش می‌کند.

خانه‌ای که حالا در حوالی جاده دولت‌آباد مهمانش شدیم، یک داغ به سینه نداشت. نجمه و مسلم و ماهلین؛ سه داغ مانده بر دل پدران و مادران این خانه بودند. پدربزرگ و مادربزرگ‌هایی که حالا نه عروس و دامادی برایشان مانده بود و نه نوه‌ای! جنینی که تنها چند روز مانده بود به دنیا آمدنش و سیسمونی چیده شده‌ای که داغ شده بود روی داغ. فرزند شهیدی که حالا از مادرش برای ما گفت؛ یک پسر سی-چهل ساله نبود.

او فقط 9 سال داشت و حسین نریمانی؛ همسر مریم قنبریان که می‌گفت از بعد شهادت همسرش؛ روزی ده عدد قرص اعصاب می‌خورد تا شاید زندگی را بتواند ادامه بدهد. تا شاید آن صحنه‌هایی که در کوچه لادن دید، از جلوی چشمش کمی محو و کم‌رنگ شود….!

و حالا رفتن به بیمارستان فردوس و نوشتن از لحظه تولد «ملیکا انواری» که شش ماه بعد از شهادت بابا به دنیا آمد تا امید و زندگی را دوباره به خانه‌‌شان بیاورد. این صدا همچنان در صفحه پایداری روزنامه اصفهان زیبا بلند خواهد ماند تا آیندگان بدانند در سخت‌ترین روزها مردم این سرزمین چگونه پرچم این سرزمین را برافراشته نگه داشتند و روایت پایداری آن را به تاریخ سپردند.