زنده‌تر از زنده‌ها!

رسم است هرکسی که از دنیا برود فردای دفش زیر انبوه خاک، نزدیکان به دیدنش می‌آیند؛ به اصطلاح منزل‌مبارکی می‌گویند و دعا می‌کنند که در منزل نو جسمش در آرامش باشد. این قاعده اما برای شهدا طور دیگری است. نه فقط خانواده‌هایشان که مردم بی‌قرار و آشفته، آدم‌های گرفتار و انسان‌های درمانده، می‌آیند سراغشان تا از آرامششان بهره بگیرند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ رسم است هرکسی که از دنیا برود فردای دفش زیر انبوه خاک، نزدیکان به دیدنش می‌آیند؛ به اصطلاح منزل‌مبارکی می‌گویند و دعا می‌کنند که در منزل نو جسمش در آرامش باشد. این قاعده اما برای شهدا طور دیگری است. نه فقط خانواده‌هایشان که مردم بی‌قرار و آشفته، آدم‌های گرفتار و انسان‌های درمانده، می‌آیند سراغشان تا از آرامششان بهره بگیرند.

صبح‌های پس از تشییع در گلستان شهدای اصفهان دیدنی است. مردم از همه جای شهر خودشان را می‌رسانند به مزار شهدا. کنار خانواده‌های داغدار، ریزریز گریه می‌کنند و با شهدا حرف می‌زنند. روبروی قبر شهدای تازه شهر، کنار یک زن ایستاده‌ام. زن پالتوی کوتاهی پوشیده و شال‌بافتی به سر دارد. یک ریز گریه می‌کند و هرم داغ نفسش، در هوا پخش می‌شود. جرأت حرف‌زدن ندارم. اما دلم می‌خواهد نسبتش را با شهیدی که به عکسش زل زده، بدانم.

درحالی‌که دارم با خود مبارزه می‌کنم که چطور سوالم را بپرسم، مردی از راه می‌رسد و می‌گوید: «بیا بریم». زن اشک‌هایش را با دستمال چروکیده توی مشتش پاک می‌کند. خیره به عکس شهید آرام می‌گوید: «خوش به حال پدرمادرشون؛ عاقبت‌به‌خیری بچه‌هاشون را دیدن» مرد فقط آه می‌کشد.

زن ادامه می‌دهد: «کاش این شهدا دست همه جوونا را بگیرن. بچه‌هامون دارن به بیراهه می‌رن» مرد این بار آه بلندتری می‌کشد و نفسش را پرصدا بیرون می‌دهد. در تمام عمرم، این همه کنجکاو نبوده‌ام که سر از زندگی کسی دربیاورم. اما سکوت می‌کنم. زن از جمعیت کنار مزار، فاصله می‌گیرد، می‌رود، اما هرقدمی که برمی‌دارد به عقب نگاه می‌کند. انگار که چیز باارزشی را گذاشته باشد و نگران باشد کسی آن را بردارد. حرف‌های زن توی مغزم تکرار می‌شود. هیچکس نمی‌داند آخر کار چطور و به چه شکلی از دنیا می‌رود.

اما عده‌ای هستند که برای این صحنه آخر از ابتدای زندگی‌شان برنامه دارند. به خاطرش تلاش می‌کنند و از هر فرصتی برای رسیدن به این هدف بهره می‌برند. شهدا از همین انسان‌های بابرنامه هستند؛ آن‌هایی که مردن در رختخواب و بستر بیماری را انتخاب نکرده‌اند. بلکه دلشان می‌خواسته در راه آرمان‌ها و اهدافشان مبارزه کنند و در این مسیر مرگ را در آغوش بگیرند.جمعیت دوروبر قبر بار روشن‌شدن هوا بیشتر می‌شود.

صدای زیارت عاشورا، گلستان شهدا را پر کرده است. از جمعیت فاصله می‌گیرم و می‌آیم عقب. مردی دورتر از تمام جمعیت، ایستاده و پسر هشت‌نه‌ساله‌اش هم کنارش دارد مردم را نگاه می‌کند. مرد گاهی با نوای زیارت عاشورا همراه است و گاهی دستی به صورتش می‌کشد و به آسمان نگاه می‌کند.

خورشید دارد خودش را از لابه‌لای ساختمان‌ها بالا می‌کشد. مرد از همانجا که ایستاده به شهدا سلام می‌دهد. پسربچه‌اش هم به تقلید از پدر تا کمر خم می‌شود و به شهدا سلام می‌دهد. دلم می‌خواهد بروم رمز موفقیتش را در بیدار کردن پسر و آوردنش به گلستان شهدا، آن هم این موقع صبح بپرسم.

اما صدای مرد که رو به پسرش می‌گوید: «شهدا دارن می‌بیننت، ازشون خداحافظی کن تا بریم» مرا به خودم می‌آورد. احترامی که مرد به شهدا می‌گذارد و زنده‌دیدنشان، همان انگیزه‌ای است که می‌تواند پسر نه‌ساله را بیدار کند. او را به قبرستان نیاورده‌اند، او جایی آمده که همه در آن زنده‌اند، زنده‌تر از زنده‌ها.