به گزارش اصفهان زیبا؛ وقتی پسر اولم را باردار شدم به طرز احمقانهای دنبال خرید یک سیسمونی خاص بودم. انگار با خودم عهد کرده بودم تا جایی که جان در بدن دارم، توی خیابانهای فلسطین و عبدالرزاق و مراکز خرید بچرخم تا بتوانم جدیدترین محصولات کودک را بخرم.
جبر محیطِ زندگی بود یا بالا و پایینشدن هورمونها یا حماقت، نمیدانم. به هر صورت در تلاش بودم خریدهایم متفاوت و خاص باشد. عروسکهای دستساز میخریدم. لباسهای مزوندوز و چیزهایی که نشان میداد برای هر کدامش چقدر وقت و هزینه صرف شده. انگار میخواستم در رقابتی نامشخص پیروز میدان باشم!
در این مسیر هرکسی مرا به قله خاص بودن نزدیک میکرد دنبال میکردم؛ خواه صفحه دختری اهل مازندران که اسباببازی چوبی میساخت باشد یا پیرزنی که برای گذراندن زندگی و دراز نشدن دستش مقابل فرزندانش بافتنی میبافت.
پیرزن را توی مسجد پیدا کردم. پاپوشهایی را که بافته بود، درونِ یک کیسه پارچهای گذاشته بود. کنار هرکس که مینشست، با نهایت شرم درِ کیسهاش را باز میکرد و میگفت: «جوراب پشمی نمیخی؟! خُبه وا، برا زَمَسون عالیه!»
پیرزن از بازاریابی و آنچه امروزه اسمش را گذاشتهاند شیوههای فروش، کاملا بیاطلاع بود و با همین بکر بودنش مرا به سمت خودش جذب کرد. سر صحبت را با او باز کردم تا بدانم چه چیزهای دیگری میبافد.
او یک هنرمند تمامعیار بود. انواع و اقسام مدلهای بافت را روی لباسهای بافتنی پیاده میکرد. حیرتآور اینکه بافتنی را فقط با دیدن از زن عمویش یاد گرفته بود و اولین قلابش هم دوتا از اسپوکهای دوچرخه پدرش بود. چیزهای زیادی برای بافتن به پیرزن سفارش دادم. لباسهای زمستانی، کلاه، شال و لباس سرهمی بافت که هر جایی نمیشد پیدا کرد.
برای بارداری دومم آن پیرزن دیگر نبود و دستهای هنرمندش برای همیشه بیحرکت مانده بود. راستش اینست که من هم دیگر آدم قبل نبودم. دیگر نه شوق و ذوقِ بچه اول را داشتم و نه توان زیر پا کردن بازار و دیدن و پیدا کردن آدمها و نه اینکه خودم را در رقابتی میدیدم. انگار همه آن علاقه و ذوق برای چیدمان خاص با همان یکبار اتفاق افتادن در وجودم ته کشیده بود.
با این همه، اما هنوز از دیدن آدمهایی که با هنر دستشان نیازی را برطرف میکردند، غرق در لذت میشدم. مینشستم پای تلفن همراهم و صفحات آدمها را دنبال میکردم. آدمهایی که سعی میکردند هر آنچه را که یک مادر برای فرزندش لازم دارد، تهیه کنند و در اختیارش بگذارند. توی همین چرخزدنها بود که لیلا را پیدا کردم؛ نسخه جوانِ آن پیرزنِ هنرمند. زنی حدودا ۵۰ ساله که مدت زیادی نبود کسبوکارش را راه انداخته بود.
از آن روزها حالا پنج سالی میگذرد. چند وقت پیش به بهانه مصاحبهای، با لیلا همصحبت شدم و دیدم هنوز پر قدرت این مسیر را دنبال میکند. ماجرای لیلا ماجرای بسیاری از زنانِ سرزمین ماست.
زنانی هنرمند که دلشان میخواهد زیر سقف خانه خودشان باشند، مدیر و مدبر امور زندگیشان و البته کمکی کنند به اقتصاد خانواده.
همهچیز از جهیزیه دخترم شروع شد
«همه چی از جهیزیه خریدن برای دخترم شروع شد. دوست داشتم توی وسایل خونهاش ردی از خودم باشه. تمام رومیزیها، دستگیره و اسکاچهاش رو خودم بافتم.»
اینها را لیلا برایم میگوید. زنی که مادر دو دختر است. همسرش کارمند است و زندگی سادهای دارد. ساده یعنی زیباییِ بدونِ زرقوبرق، ساده یعنی همهچیز درست به اندازه!
لیلا قلابهای بافتنیاش را توی سبد میگذارد و چای تعارفم میکند. خیره ماندهام به پاپیونها و گل سرهای بافتنی کوچکی که روی میز است. میپرسم: «اینطور که پیداست حوزه کارِتون رو گسترش دادین؟!»
میگوید: «اولش برای دلِ خودم بافتنی انجام میدادم، اما از وقتی دخترا واسم کانال و صفحه راه انداختند، دیگه به دلخواه مردم و سفارشهاشون دارم کارم انجام میدم. الانم که آتلیههای عکاسی درخواست دادن واسشون کارهای تزئینی کار کنم.»
به لباسهای بافتنی، به کلاه و شالهای رنگبهرنگ، به دستگیرهها و رومیزیها نگاه میکنم. کسانی که اهل هنر باشند میدانند، هیچ هنرمندی نمیتواند یک اثر را دوبار و دقیقا مثل هم تکرار کند. فرقی ندارد آن اثر یک تابلوی نقاشی باشد، یا یک کلاه بافتنی، همه چیز فقط یکبار اتفاق میافتد و ارزش کار دست به همین یگانه بودنش است و بس!
از لیلا می پرسم: «این هنر رو از کی یاد گرفتین؟»
انگار که هُلش داده باشم به خاطراتِ دور، خیره می ماند به فنجان چای رو میز و می گوید: «مامان جونم، مامانم و خاله هام همه اهل بافتن بودند. درواقع تفریحشون همین بود. می نشستن کنار هم بافتنی می بافتن. منم از اونا یاد گرفتم. البته الان که همه جا آموزش میدن، کافیه تو اینترنت سرچ کنید، همه مدلی براتون میاره! »
می گویم: «یعنی اگر یه نفر بخواد این هنر رو یاد بگیره و کار رو شروع کنه میتونه؟» لیلا با دست به اتاق دخترش اشاره می کند. لبخند به لب می گوید: «الان دختر کوچیکم داره همین کارو میکنه، یه تعداد بافتها رو از خودم یاد گرفته، عروسک میبافه، مکرومه میبافه، قلاببافی میکنه از خودم هنرمند تره!» می گویم: «هزینههای مواد اولیه چقدره برای راهاندازی این کار؟»
لبخند رو صورتش محو میشود. آه میکشد و بسته کاموای کنار میز را میآورد مقابلم. میگوید: «متاسفانه روز به روز داره سختتر میشه، کامواهای داخلی کیفیت لازم رو ندارن و خارجیها هم هر روز دارن گرون میشن! همین چنتا رنگ شده نزدیک دو میلیون.»
کامواهای رنگی توی نور بیرمق پاییزی دلبری میکنند. حرفی ندارم بزنم. قسمت سخت ماجراهای کسبوکار خانگی همین است. حمایتی نیست و اگر نتوانی مقابل غولِ بیشاخودمِ گرانی دوام بیاوری محکوم به شکستی! وقت رفتن دو کلاه زمستانی برای پسرها تعارفم میکند. نمیتوانم از رنگ و لعاب و بافت محکمشان بگذرم و هر دو را میخرم. گرچه میدانم مبلغی که برای کار دست پرداخت میکنم هرگز جبرانکننده زحمتی که هنرمند میکشد، نیست.