قهرمانِ بابا!

«چهارسالگی» برایش می‌شود نقطه شروع یک مسیر متفاوت. مسیری که از «توپ» و «دروازه» شروع می‌شود. می‌گوید اولش یک علاقه بود اما حمایت پدر و پشتیبانی او، همه چیز را عوض کرد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ «چهارسالگی» برایش می‌شود نقطه شروع یک مسیر متفاوت. مسیری که از «توپ» و «دروازه» شروع می‌شود. می‌گوید اولش یک علاقه بود اما حمایت پدر و پشتیبانی او، همه چیز را عوض کرد.

«فاطمه رضوانپور»؛ فرزند ارشد سردار شهید «میثم رضوانپور» از شهدای جنگ دوازده روزه؛ از کودکی پا به توپ می‌شود و این روزها که به تازگی وارد پانزده سالگی شده، فوتبال را به صورت حرفه‌ای بازی می‌کند. فاطمه اما موفقیتش در این مسیر را مدیون پدری است که حالا چندماهیست مدال شهادت برگردن دارد.

او در این گفت‌وگوی کوتاه که به سختی راضی به آن می‌شود؛ یک‌جاهایی می‌خندد؛ یک‌جاهایی بغض می‌کند؛ یک‌جاهایی اما ذوق عجیبی توی کلماتش ته‌نشین می‌شود. مثلا آنجا که می‌گوید خیلی با بابا فوتبال بازی می‌کردم؛ گاهی وقت‌ها، هر روز!

علاقه به فوتبال از چه زمانی درفاطمه پیدا شد ؟

من از بچگی و درست از چهارسالگی علاقه به بازی فوتبال را در خودم دیدم. ولی اینکه پدرم پشتم را گرفت و حمایتم کرد تا بتوانم پیشرفت کنم ، باعث شد که این علاقه روز به روز در من بیشتر بشود.

و چطور این علاقه را در خودت کشف کردی فاطمه؟

از بچگی حتی قبل از چهارسالگی هرجا توپ می‌اومد سمتم یا توپ می‌دیدم، یه دروازه پیدا می‌کردم ، می‌گفتم بابا شوت بزن. از اون موقع به بعد بابا خیلی جدی پیگیر شد تا جایی رو پیدا کنه که من فوتبال رو به صورت حرفه‌ای آموزش ببینم. البته چون چهار‌پنج سالم بود و سنم کم بود، هیچ جایی من را قبول نمی‌کردند و زیربار نمی رفتند تا اینکه عمه‌ام که خودشون ورزشی هستند و ورزشکار، تونستند یک باشگاه را پیدا کنندو من از پنج سالگی بود که به صورت حرفه‌ای و همراه با آموزش فوتبال را شروع کردم.

و حمایت پدر به این علاقه شما پروبال داد.

بله؛ باعث شد من فوتبال رو تا الان که پانزده سالم هست به صورت حرفه‌ای ادامه بدم. البته علاقه خودم هم بود در کنار پدری که همه جوره حامی و پشتیبان من در این مسیر بود.

هیچ‌وقت شد که بابا به فاطمه بگویندکه این ورزش، برای تو مناسب نیست یا اینکه مثلا فوتبال یک ورزش مردانه است. یک ورزش دیگر را انتخاب کن؟

اتفاقا تنها کسی که چنین حرفی را به من نزد، پدرم بود. من این حرف را از اطرافیانم زیاد شنیدم. خیلی‌ها می‌گفتند دختر را چه به فوتبال… ولی بابا همیشه میگفت فاطمه تو با همین حجابت می‌توانی به دیگران ثابت کنی یک دختر هم می‌تواند یک فوتبالیست حرفه‌ای بشود حتی با حجاب. یعنی بابا فوتبال من را در کنار حجابم با هم می‌دید.

و این حمایت روز به روز بیشتر می‌شد؟!

بله و هرچقدر سطح فوتبال من بالاتر می‌رفت، حمایت و تشویق بابا بیشتر می‌شد.

الان شما فوتبال رو به صورت حرفه‌ای بازی می‌کنی؟

بله با تیم دُرنیکا شایگان خمینی‌شهر.

کدوم پست بازی می‌کنی؟

هر پستی که مربی بگه ولی بیشتر دوست دارم مهاجم بازی کنم.

فاطمه از ارتباطت با بابا بیشتر بگو. از روزهایی که کنار هم بودید!

رابطه من و پدرم خیلی صمیمانه بود. کلا رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم حتی بیشتر از مامانم. (میخندد و می‌گوید: حالا به مامانم نگید)

بالاخره هرچه باشد دخترها بابایی‌‌اند….

بله برای من هم همینطور بود. من بیشتر وقت‌ها از اتفاقات صبح تا شب زندگی و برنامه‌هایم برای بابا تعریف می‌کردم. (هنوز از خنده دور نشدیم که بغض می‌کند و لحن صدایش عوض می‌شود) با بابا زیاد بازی می‌کردم. اصلا بیشتر وقت‌ها خود بابام من را می‌برد باشگاه، حتی از باشگاه برم می‌گرداند خانه. (بغض هنوز لابلای کلماتش مانده و نفس می‌کشد) کلا منو بابا، با هم رابطه خیلی خوبی داشتیم.

پیش آمده بود با بابا فوتبال هم تماشا کنید؟

( ذوق از توی کلماتش می‌پرد بیرون) بله، بله. با هم فوتبال هم می‌دیدیم. (از اینجا دوباره فاطمه ذوق عجیبی توی کلماتش می‌نشیند)

شور و هیجان بابا بیشتر بود یا شما؟

هر دومون در یک حد عاشق فوتبال بودیم. بابا سپاهانی بود و من عاشق تیم پرسپولیس. خدا بخیر می‌کرد وقتی این دوتا تیم با هم بازی داشتند. آن روز من و بابا خانه را روی سرمون می‌گذاشتیم. (می‌خندد و هیجانی می‌شود)

برای هم کُری هم می‌خوندید؟

تا دلتون بخواد… (بغضی که می‌خندد)

یادتون هست چه کُری‌هایی بابا بیشتر می‌خوند؟

یه کُری که بابا بیشتر برای من می‌خوند این بود: نه قرمز نه آبی، فقط زرد طلایی!

تا حالا برای دیدن فوتبال ورزشگاه هم رفتی؟

بابا از اتفاق با این قضیه به شدت مخالف بود و به هیچ وجه به من چنین اجازه‌ای را نمی‌داد. حرف‌شون هم این بود که جو ورزشگاه مناسب تو نیست. همیشه می‌گفتند فوتبال می‌خواهی ببینی همین‌جا توی خونه، پای تلویزیون. شاید توی فوتبال و علاقه من به این رشته ورزشی و حمایت صددرصدی ایشان از من، تنها چیزی که پدرم مخالفت‌شان را اعلام کردند، همین موضوع
بود.

پیش آمده بود با بابا فوتبال بازی کنی؟

حسابی…. ( این کلمه را با ذوق بلندی می‌گوید) گاهی وقت‌ها پیش می‌آمد که هر روز با هم بازی می‌کردیم.

کجا بازی می‌کردید؟

بیشتر توی خونه. توی پارکینگ. توی حیاط. گاهی اوقات داداشم هم باهامون بازی می‌کرد.

خاطره‌ای داری از فوتبال بازی کردن‌ها با بابا…؟

یکبار موقع بازی کردن، مامان داشت سفره غذا را می‌چید. بابا همان موقع یک شوت محکم زد زیرتوپ، اول خورد توی صورت داداشم و بعد هم خورد به لامپ‌ توی سالن و یکدفعه دوتا لامپ همزمان با هم شکست.

هدیه فوتبالی هم از بابا گرفته بودی؟

بیشتر هدیه‌هایی که بابا به من می‌داد، فوتبالی بود؛ از ساک ورزشی بگیر تا کفش و قلم‌بند و لباس فوتبالی…

و تصمیم فاطمه برای ادامه تحصیل…؟ ورزش را انتخاب می‌کند یا درس…؟

بابا از همان اول همیشه به من می‌گفت موقع انتخاب رشته، برو رشته تجربی و در کنار آن شاخه تربیت بدنی را ادامه بده. می‌گفت این برای تو خیلی بهتره فاطمه. البته این‌ را هم می‌گفت هر رشته‌ای که خودت دوست داری برو ولی نظر من اینه که این کار رو انجام بدی. من فقط به عنوان یه راهنما، کمکت می‌کنم که انتخاب بهتری داشته باشی.

با توجه به راهنمایی بابا، به چه نتیجه‌ای رسیدی؟

من سال دیگه در رشته تجربی، انتخاب رشته می‌کنم و مطمئنا نظر من همان نظر پدرم است. ان‌شالله ورزش را در کنار درس ادامه خواهم داد.

و فاطمه دوست دارد ورزش را تا کجا ادامه بدهد؟

تا جایی که باعث افتخار پدرم بشوم. تا جایی که باعث افتخار کشورم بشوم.

به تیم ملی هم فکر می‌کنی؟

(می‌خندد و ذوق می‌کند) بله…. حتما. این که آرزوی هر ورزشکاری و البته من است.

فاطمه لطفا یه قاب متفاوت و غیرفوتبالی از بابا در پایان این گفت‌وگو برای ما به تصویر بکش…

زاهدان که بودیم، یک روز بابا داشت من رو میبرد باشگاه. توی مسیر یک وانتی رو دیدیم که پشتت یه نفری رو گذاشته بودند که فوت شده بود و کنارش چند نفری بودند و داشتند برای اون بنده خدا گریه و شیون می‌کردند.

اون روز بابا به من گفت فاطمه جوری زندگی کن که وقتی رفتی با عزت و افتخار و احترام، کل شهر بیاند برای خاکسپاریت نه اینکه مثل این بنده خدا که فقط سه چهار نفر بیشتر دور و برش نیست! بعد از شهادت بابا این اتفاق را که در واقعیت برای من به وقوع پیوسته بود، دوباره در خواب دیدم.