معجزه‌ای به نام زندگی

در بعضی خانه‌ها، جنگ فقط یک فصل از تاریخ نیست؛ بخشی از زندگی است. خانه‌ای که نام شهید و جانباز با نفس‌های مادر و خاطره‌های برادر گره‌خورده، هنوز هم بوی ایثار می‌دهد. آنچه می‌خوانید، روایت مصطفی غلامعلیان است؛ برادر دو شهید، علی و عباس غلامعلیان و برادر جانباز اکبر غلامعلیان؛ روایتی از خانواده‌ای معمولی که روزگار، آن‌ها را به اسطوره‌های بی‌ادعا بدل کرد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ در بعضی خانه‌ها، جنگ فقط یک فصل از تاریخ نیست؛ بخشی از زندگی است. خانه‌ای که نام شهید و جانباز با نفس‌های مادر و خاطره‌های برادر گره‌خورده، هنوز هم بوی ایثار می‌دهد. آنچه می‌خوانید، روایت مصطفی غلامعلیان است؛ برادر دو شهید، علی و عباس غلامعلیان و برادر جانباز اکبر غلامعلیان؛ روایتی از خانواده‌ای معمولی که روزگار، آن‌ها را به اسطوره‌های بی‌ادعا بدل کرد.

پدر خانواده شغل آزاد داشت و زندگی‌شان مثل بسیاری از خانواده‌های آن روزگار، ساده و مردمی می‌گذشت؛ اما با شروع انقلاب، مسیر زندگی فرزندان خانواده غلامعلیان تغییر کرد، مسیری که از مسجد و بسیج شروع شد و به جبهه و شهادت رسید.

عباس؛ نوجوان شجاعِ روزهای پرآشوب انقلاب

عباس متولد ۱۳۴۴ و فرزند دوم خانواده بود. او و برادرم علی، از نیروهای فعال بسیج به‌شمار می‌رفتند. پیش از انقلاب اعلامیه پخش می‌کردند و بعد از پیروزی انقلاب نیز در مقابله با گروهک‌ها فعال بودند. بعضی مواقع باهم به پایگاه بسیج می‌رفتیم و تا یک هفته فرصت نمی‌کردیم به خانه سری بزنیم.

یک‌بار دشمن عباس را شناسایی کرده بود؛ صبح زود سه نفر او را گرفته و آن‌قدر با سگک کمربند خودش کتکش زده بودند که وقتی به خانه برگشت، از شدت جراحت و خون‌ریزی او را نشناختیم؛ بااین‌حال، به‌دلیل قدرت بدنی و روحیه نترسش، توانسته بود از دست آن‌ها فرار کند.

طلاسازِ باهوش جبهه‌ها

عباس تا سال سوم راهنمایی درس خواند و به شغل طلاسازی روی آورد. جوانی فعال، باهوش و کارراه‌انداز بود. اگر کسی در کاری می‌ماند، عباس زود راه‌حلش را پیدا می‌کرد.

او در دوران سربازی به جبهه رفت و سرانجام در خرداد ۱۳۶۱ در منطقه محمدیه دارخوین، براثر اصابت ترکش خمپاره به قلبش به شهادت رسید.
علی متولد ۱۳۴۵ و فرزند سوم خانواده بود. در هنرستان، رشته برق خواند و دیپلم گرفت. از نیروهای فعال بسیج و فرمانده پایگاه بود و از همین طریق به جبهه اعزام شد.

او علاوه‌بر روحیه رزمی، علاقه زیادی به کارهای فنی، نقاشی و ساختن داشت. از کودکی با وسایل ساده، ماشین می‌ساخت و می‌گفت می‌خواهم برای رزمنده‌ها ببرم.

توپ ۱۰۶ و کمینی که راه را بست

علی در جبهه روی توپ ۱۰۶ کار می‌کرد و مواضع دشمن را هدف می‌گرفت. شلیک از هر موضع، خطر بزرگی داشت؛ چراکه محل شناسایی می‌شد. بعد از هربار شلیک حداقل یک هفته از آن نقطه دوباره شلیک نمی‌کردند تا موردهدف دشمن قرار نگیرند.

در دی‌ماه۱۳۶۰، پس از حدود ۹ روز سکوت، علی برای شلیک مجدد به موضع رفت. دشمن در کمین بود. به‌محض اینکه با خودرو روی دپو قرار گرفت، با شلیک مستقیم پیشانی‌اش هدف قرار گرفت و به شهادت رسید.

آخرین مرخصی عباس؛ بازگشتی که بوی وداع می‌داد

عباس مدتی بعد از شهادت علی، به مرخصی آمد. لباس‌هایش خاکی و چهره‌اش آشفته بود؛ خبر شهادت برادر را فهمیده بود. خودش آرام‌آرام خبر را به خانواده داد. این مرخصی، آخرین دیدار عباس با خانواده بود. او بعد از مراسم چهلم علی به جبهه رفت و دیگر بازنگشت.

اکبر؛ برادری که بعد از دو آسمانی، راهی جبهه شد

اکبر متولد ۱۳۴۶ است؛ او هم از کودکی در بسیج حضور داشت. بعد از شهادت عباس و علی، تصمیم گرفت راه آن‌ها را ادامه دهد. پدرمان با رفتنش مخالف بود؛ اما اکبر پنهانی راهی جبهه شد.
او تا کلاس اول دبیرستان درس خوانده بود و در ۱۳۶۳ به جبهه اعزام شد.

بدر؛ محاصره، دجله و معجزه‌ای به نام زندگی

در عملیات بدر، نیروها حدود ۴۰ کیلومتر روی آب دجله پیشروی کردند. برای شکستن محاصره دشمن وارد عمل شدند؛ اما خودشان هم در محاصره افتادند.

ابتدا ترکش به پای اکبر خورد. فرمانده اعلام کرده بود همه مجروحان به عقب برگردند در راه بازگشت اکبر دوباره در محاصره دشمن افتاده بود. گلوله‌ای از پشت سر، به گردنش اصابت کرد، گلوله‌ای که از کنار نخاع و میان تارهای صوتی عبور کرد و با شکستن چند دندان، از زیر بینی خارج شد.

پزشک معالج در شیراز گفته بود: «من مسلمان نیستم؛ اما اگر در اسلام معجزه‌ای وجود داشته باشد، همین است. اگر گلوله یک میلی‌متر جابه‌جا می‌شد، قطع نخاع یا ازدست‌رفتن صدا حتمی بود.»

از زبان مادر؛ تولد، نذر و نشانه‌ها

مادر شهیدان از کودکی علی چنین روایت می‌کند: هنگام تولد، قابله گفت که باید به بیمارستان بروم؛ اما پیش از خروج از خانه، علی به دنیا آمد؛ زیبا، سفیدرو و دوست‌داشتنی بود.

در ۱۰سالگی به‌دلیل دل‌درد شدید، پزشکان گفتند باید عمل شود. نذر امام زین‌العابدین(ع) کردم و در مراجعه بعدی، پزشکان گفتند نیازی به عمل نیست؛ انگار معجزه‌ای رخ داده بود.

سخاوت، صداقت و حساسیت به حلال و حرام

علی از کودکی دست‌ودل‌باز، مقید به حلال‌وحرام و بیزار از دروغ و اسراف بود. پولی که به‌دست می‌آورد، یا برای خودش خرج می‌کرد یا برای من هدیه می‌خرید. روزی در سفر مشهد تکه‌ای طلا پیدا کردیم. علی گفت آن را بفروشیم و پولش را برای جبهه بفرستیم.

لباس عیدی که هرگز پوشیده نشد

عید بود و علی برای خودش یک دست کت‌وشلوار و کفش نو خریده بود. عباس گفت: «الان جنگه، ما عید نداریم.» علی لباس‌ها را از تن درآورد و هیچ‌وقت فرصت پوشیدنش را پیدا نکرد. بعد از شهادتش، لباس‌ها را هدیه دادم.