به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت ۷ صبح بود و بحث بر سرِ اینکه چگونه کتابهای بچههایمان را سالم نگهداریم. مریم از تجربیات خودش میگفت؛ از اینکه چقدر جلد کردن، فنر کردن و کلا مراقبت از کتابهای بچهها لازم و حتی ضروری است.
بعدتر فیلمهایی فرستاد از جلد کردن کتابهای بچههایش و گفت که جلد چسبیها خوباند و کار باهاشان سریع و راحت است.آخرِ کار هم فیلمی فرستاد از کتابی که نصف جلدش پاره بود. مریم توی فیلم، جلدِ کتابِ پارهشده را ترمیم کرد با ظرافت و دقت. یکی از دوستان نوشت: «مریم، اول صبحی اینقدر زنیتت رو به رخمون نکش. خدا رو خوش نمیاد.» چند نفری شکلک خنده گذاشتند.
مریم جواب داد: «کتابای کتابخونه خیلی طفلکی و یتیم هستن. تو رو خدا برید امانت بگیریدشون. یه دست از سر محبت به سرشون بکشید، تمیز و ضدعفونیشون کنید. هی نرید کتاب بخرید.»دوباره فیلم را پخش کردم. کتاب زخمی و پاره بود و انگار زیر لایههای عمیقِ دیدهنشدن دفن شده بود. مریم کتاب را از زیر آن لایهها بیرون کشید، خاکِ تنش را تکاند. بعد سعی کرد زخمش را مداوا کند؛ کاری که صاحبانِ کتاب نکرده بودند.
بعد از تماشای چند باره فیلم به مریم فکر کردم که به قدر وسعش کوشیده تا کار مؤثری برای کتابهای کتابخانه عمومی انجام بدهد؛ کاری که ما برای کتابخانه خودمان هم ممکن است انجام ندهیم.
مریم بودن سخت است در زمانهای که همه میخواهند کاری نکنند، چون وظیفه خودشان نمیدانند و سؤالشان اینست که چرا باید کاری از سر محبت بکنیم؟! یا اینکه چرا وقتی وظیفه ما نیست دست به اقدام بزنیم؟ خیلی سخت است.
مریم بودن هنر است. مریم بودن یک انتخاب است.دوباره فیلم را نگاه کردم و بعد به تمام روزهایی فکر کردم که دلم میخواسته کاری انجام بدهم برای این سرزمین و هر بار آنقدر کارهای بزرگ و غیرقابلدسترس برای خودم فهرست کردهام که در نهایت هیچ کدامشان را انجام ندادهام. قصه تکراریِ سنگ بزرگ که علامتِ نزدن بوده و هست.
بعد از دیدن فیلمی که مریم فرستاده بود، تصور کردم اگر قدرتی داشتم تا مثل کتابهای کتابخانه، آدمها را از زیرِ لایههای عمیقِ دیدننشدن بیرون بکشم و زخمهای وجودشان را درمان کنم، دنیا چقدر جای جذاب تری بود. همیشه زخمها با خونِ دلمه بسته، درد و کبودی وجودشان را فریاد نمیزنند، گاهی زخمها عمیق اند؛ آنقدر عمیق که کسی نمیتواند صورت ظاهریشان را ببیند. ای کاش میتوانستم آدمهایی با زخمهای ناسور و ناگفتنی را از زیر لایههای شرم بیرون بیاورم و دستی به سر و رویشان بکشم و مرهمی بگذارم روی زخمهای ندیدنی وجودشان.
به نظرم شنیدن این اعجاز را دارد. شنیدنِ بی قضاوت، شنیدنِ بیطعنه و بیکینه میتواند آن کارِ کوچکِ به ظاهر بیاهمیت باشد؛ همان کاری که ما را شبیه به مریم میکند، مریمهای مهربان و ساده.