به گزارش اصفهان زیبا؛ بارها شده است که در میان همکاران و در زمان استراحت در اتاق معلمان، از وضعیت سربههوایی و بیخیالی دانشآموزانمان لب به شکایت گشودهایم و وضعیت آنها را با سالهای قبل مقایسه کردهایم؛ زمانی که خودمان دانشآموز بودیم که هیچ، وضعیت دانشآموزان الان، حتی با 10 سال پیش هم قابلمقایسه نیست.
عدم توجه دانشآموز به نکاتی که سر کلاس بیان میشود، ارائه ناقص تکالیف، فراموشی در همراهداشتن تکالیف و حتی خود کتابدرسی و مواردی ازاینقبیل، آنقدر در حال تکرار است که به نظرم بهعنوان یک چالش اجرایی باید برای حل آن به فکر افتاد. چالش این است که چرا دانشآموزان آن دقت و توجه کافی را ندارند و در خصوص آنچه به ایشان سپرده میشود، کمتر احساس مسئولیت میکنند؟از زاویههای مختلفی میتوان به این سؤال پرداخت و به جوابهای گوناگون هم رسید؛ اما من میخواهم پاسخ این پرسش را در انبار خاطرههای والدین جستوجو کنم.
سبک والدگری ما ارتباط کاملا مستقیمی با سبک پرورش ما در دوران کودکی و نوجوانی دارد. دانشآموزان امروز، عموما حاصل تربیت والدینی هستند که در دهه ۶۰ دانشآموز بودهاند. کلاسهای شلوغ، عدم دریافت توجه کافی از سوی والدین و اولیای مدرسه، تنبیه فراوان و تشویق کم، حجم بالای مطالب غیرمفید درسی، رقابت شدید برای ورود به دانشگاه و بازار کار و… همه از ویژگیهای تحصیل در دوران دهه 60 است.اینکه والدین دغدغه تربیت فرزند خود را داشته باشند و برای رشد و موفقیت او در مراحل مختلف زندگی فکری داشته و پشتیبان او باشند، حتما اتفاق خوبی است؛ اما اگر با این دغدغههای تربیتی باعث دخالت درروند طبیعی رشد او شوند، چه باید کرد؟ هم بهعنوان یک معلم و هم بهعنوان یک پدر، روزی نیست که این سؤال را از خود نپرسم که حدومرز حمایت و دخالت من برای دانشآموزان و فرزندم کجاست؟
تلاش بیوقفه والدین برای رشد همهجانبه فرزندان خود، از یک جایی به بعد منجر به این میشود که والدین، خود فرزند را نادیده بگیرند و کمتر به خواست و میل او توجه کنند.آنها دیگر با این فرزند واقعی سروکار ندارند؛ بلکه با تصاویر ذهنی خود سروکار دارند. کمکم با بزرگشدن فرزندان این مشکل به حد اعلی میرسد و باید منتظر روزی باشیم که فرزندمان حرفهایی بزند که آمادگی شنیدن آن را نداشته باشیم. این نکتهها برای آن نیست که بر ترس والدین افزوده شود؛ بلکه برای مواجهه والدین با واقعیت زندگی است. همانطوری که همه ما در طول دوران کودکی و نوجوانی با سختیها و ناملایماتی روبهرو شدهایم، فرزندان ما نیز ناملایماتی را خواهند چشید. اینکه بخواهیم همه شرایط آسایش و رفاه را برای ایشان فراهم کنیم تا بهاصطلاح آب توی دلشان تکان نخورد، نهتنها به آنها کمک نکردهایم؛ بلکه درجه آسیبپذیری آنها را بالاتر بردهایم.اینکه دانشآموزان، نسبت به همسالان خود در سالهای گذشته، زودرنجتر شدهاند و کمتر مسئولیت کارها و اشتباههای خود را قبول میکنند، رابطه مستقیمی با نوع والدگری ما در خانه دارد.
یکی از دوستان تعریف میکرد که چند روز پیش در مدرسه یکی از دانشآموزان تلفن همراه آورده و اول وقت به مدرسه تحویل نداده بود. معاون انضباطی وقتی گوشی را پیدا کرد، به او گفت: طبق قانون مدرسه، یک هفته گوشی شما توقیف است. زنگ که خورد، آن دانشآموز سریع به خانه رفته و پدرش را آورده بود مدرسه که گوشی را پس بگیرد و پدر از مدرسه خواسته بود گوشی را تحویل بدهند! به دوستم گفتم: این پدر نمیداند وقتی اجازه تجربه این شکست و تلخی را از فرزندش میگیرد، در آینده چگونه میتواند فرزندش را در برابر مشکلات اساسی جامعه محافظت کند؟ مگر تا چند سال دیگر میتواند اینطور درروند زندگی او دخالت کند؟ نکته اساسیتر اینکه وقتی خود پدر، اقتدار مدرسه را بهعنوان یکی از نظامات اجتماعی اینطور میشکند، باید بداند که در آیندهای نهچندان دور خود او قربانی این کار خواهد شد و چند سال دیگر فرزندش بهراحتی اقتدار او را زیر سؤال خواهد برد؛ اگر تاکنون نبرده باشد.
آری، اینکه ما باید تلاش کنیم تا فرزندانمان زندگی خوبی داشته باشند و در حد وسع، امکانات یک زندگی شرافتمندانه را برای ایشان فراهم کنیم، شکی در آن نیست؛ اما تفاوت معناداری وجود دارد بین حمایتهای ما از ایشان و دخالتهای گاهوبیگاه ما درروند طبیعی زندگی آنها؛ دخالتهایی که اولین آسیبها را به خود او وارد میکند،آسیبهایی که ما هیچگاه قصد آن را نداشتهایم.