به همه کتاب هدیه می‌داد

کوچه‌های قدیمی بابلدشت بوی خاطره می‌دهند؛ بوی روزهایی که مردانگی از همین خانه‌های ساده قد کشید و به آسمان رسید. در ابتدای یکی از همین کوچه‌ها، تابلویی سفیدرنگ نگاهم را می‌دزدد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ کوچه‌های قدیمی بابلدشت بوی خاطره می‌دهند؛ بوی روزهایی که مردانگی از همین خانه‌های ساده قد کشید و به آسمان رسید. در ابتدای یکی از همین کوچه‌ها، تابلویی سفیدرنگ نگاهم را می‌دزدد:

«شهید عبدالجواد مهرانی»؛ نامی که بر پیشانی کوچه نشسته و بی‌صدا از رهگذران می‌خواهد لحظه‌ای مکث کنند، سربلند کنند و به یاد بیاورند که اینجا روزی جوانی زندگی می‌کرده که از همین کوچه تا بی‌کرانگی پر کشیده است.

قدم در کوچه می‌گذارم. دیوارها انگار هنوز صدای خنده‌های جوانی را در خود نگه داشته‌اند. سراغ خانه شهید را از اهالی می‌گیرم. هر کس نشانی را با احترام می‌دهد، با مکثی کوتاه و نگاهی که نشان می‌دهد این نام هنوز برایشان زنده است. می‌گویند پدر شهید، حاج محمدعلی مهرانی، هنوز در همین کوچه زندگی می‌کند؛ در همان خانه‌ای که عبدالجواد در آن قد کشید، بزرگ شد و مرد شد. پدر، سال‌هاست بار دل‌تنگی را به دوش می‌کشد.

گوش‌هایش دیگر مثل گذشته یارای شنیدن ندارد؛ صدایم را به‌سختی می‌شنود و کلمات میان ما گم می‌شوند. نگاهش اما روشن است؛ نگاهی که انگار هزار ناگفته در آن موج می‌زند.به‌جای پدر از خواهر شهید، خانم مهرانی می‌خواهم تا از برادر شهیدش برایم بگوید؛ خواهری که پنج سال از عبدالجواد کوچک‌تر است و حالا روایتگر خاطرات برادری شده که سایه‌اش هنوز بر دیوارهای این خانه جاری است. از کودکی‌ها می‌گوید، از زیرکی‌ها و مهربانی‌ها، از روزهایی که باهم بزرگ شدند. گاهی مکث می‌کند؛ انگار خاطره‌ای در گوشه ذهنش جامانده باشد. رو به پدر می‌کند و می‌پرسد: «بابا، یادتان هست…؟» و پدر، باهمان شنوایی کم‌جان اما حافظه‌ای سرشار از تصویر، جمله‌ای کوتاه می‌گوید تا رشته خاطره دوباره به هم وصل شود.

در این خانه، زمان ایستاده است؛ میان قاب عکس‌ها، میان سکوت پدری که کمتر می‌شنود؛ اما خوب به یاد دارد و خواهری که هرچه در خاطر دارد یکی‌یکی روایت می‌کند.

از کودکی بسیار مؤدب بود

نامش عبدالجواد بود؛ ولی در خانه جواد صدایش می‌کردیم. او فرزند دوم خانواده بود و بیست و پنجم فروردین سال ۱۳۳۷ به دنیا آمد. پدرمان کارمند اداره مخابرات بود و مادرم خانم حجازی و نوه آیت‌الله
حاج سید فضل‌الله حجازی.
از کودکی بسیار مؤدب بود و به بزرگ‌ترها احترام می‌گذاشت. در مساجد و مجالس مذهبی و دسته‌های سینه‌زنی سیدالشهدا (ع) شرکت می‌کرد.

در هنرستان فنی، دیپلم برق گرفت

او از شش‌سالگی به دبستان رفت و تحصیلات ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند. بعد از گرفتن سیکل به کلاس اول متوسطه رفت. (نام مدرسه را از پدر می‌پرسد و پدر با گرمای کلامش جواب می‌دهد؛ دبیرستان سعدی درس خواند و در هنرستان فنی شماره 2 در رشته برق ادامه داد.) او خیلی درس‌خوان بود و با موفقیت و نمرات عالی توانست دیپلمش را بگیرد.

دبیری فنی خواند و به معلمی مشغول شد

برای ادامه تحصیل کنکور داد و با وجود استعداد و توان خوبی که داشت و می‌توانست در رشته‌های بالاتری قبول شود؛ ولی به خاطر علاقه به رشته‌های فنی، برای دبیری فنی و حرفه‌ای در کنکور سراسری شرکت کرد و در همین رشته فارغ‌التحصیل و به شغل معلمی مشغول شد.

بیشتر مشکلات را باروحیه شوخ‌طبعی‌اش حل می‌کرد

خیلی مهربان و شوخ‌طبع بود و بیشتر مشکلات را با همین روحیه‌اش پشت سر می‌گذاشت. دلش نمی‌آمد اشک کسی را ببیند؛ وقتی من از چیزی ناراحت بودم سعی می‌کرد با شوخی و خنده من را آرام کند.علاقه زیادی به کتاب داشت و بیشتر هدیه‌هایی که به دیگران می‌داد کتاب بود. من هنوز تعدادی از کتاب‌هایی که برایم هدیه آورده بود دارم. آن زمان کتاب‌هایی در کتابخانه مدارس بود که محتوای مناسبی نداشت؛ وقتی من کتابی را از مدرسه می‌گرفتم و می‌دید مناسب نیست، کتاب دیگری به من هدیه می‌کرد و می‌گفت این کتاب را به‌جای آن بخوان. در مراسم عروسی خواهرم نیز در آخر عروسی، به همه مهمان‌ها کتاب هدیه داد.

نقشه زیرکانه‌اش از اخراج شدن نجاتم داد

همیشه پشتیبانم بود و در مشکلات کمکم می‌کرد. مدرسه ما انتخاب ‌شده بود که دانش‌آموزانش را برای یکی از جشن‌های آن زمان ببرد. محیط خوبی نداشت. پسر و دختر باید با هم به شکل گل می‌شدند و طرح‌های مختلفی می‌ساختند. عبدالجواد نگذاشت من بروم. مدیرمان گفته بود اگر کسی بدون دلیل موجه نیاید، از مدرسه اخراج می‌شود و در پرونده‌اش مهر اخراج می‌خورد.
خودم هم نمی‌خواستم بروم؛ ولی از اینکه اخراج شوم ناراحت و نگران بودم. بعد از یک ماه و نیم که مدرسه نرفتم، برادرم من و مادرم را به مطب یک دکتر برد. از قبل هماهنگ کرده بود که دکتر به من بگوید روماتیسم قلبی دارم و تا چند روز دیگر بیشتر زنده نیستم. همراه مادرم به مدرسه رفتم.
وقتی مدیر مدرسه پرسید چرا به مدرسه نیامدی، من که از همه‌جا بی‌خبر بودم زدم زیر گریه و گفتم مریض بودم و مادرم صحبت‌های دکتر را به مدیر گفت.
مدیر هم که حال‌وروز من را دید باورش شد و گفت پیش برادر پزشکش بروم. خلاصه برادرش گفت تشخیص آن دکتر اشتباه بوده و من توانستم با این نقشه زیرکانه برادرم دوباره به مدرسه بروم و از اخراج‌شدن نجات پیدا کنم.

مراقب حرف‌زدنش بود

بسیار مراقب صحبت‌کردنش بود و اصلا اهل غیبت‌کردن و تهمت‌زدن نبود. در قسمتی از وصیت‌نامه‌اش هم نوشته بود که تا می‌توانی اصلا حرف نزن و روزه سکوت بگیر. نذر کن حرف نزنی؛ مگر به‌قدر ضرورت، زبانت را کنترل کن؛ اگر رها کنی، به غیبت و تهمت، دروغ و تملق و امثالهم آلوده می‌شود.
جلوی هوای نفس را باید بگیری که به هر راهی که می‌خواهد تو را نکشد و هر چه را می‌بینی نخواه و آرزوهای بیهوده نداشته باش.
همه‌چیز را برای خدا بخواه و هر کاری انجام می‌دهی برای خدا و به یاد خدا انجام بده که اگر به این صورت عمل کنی مسلما پیروز خواهی شد.

نماز اول وقت برایش ملکه شده بود

او اهل نماز شب و عبادت‌های شبانه بود و زیاد روزه می‌گرفت. معمولا روزهای دوشنبه و پنج‌شنبه روزه بود و نماز اول وقت برایش ملکه شده بود. او به جوانان و نوجوانان قرآن آموزش می‌داد و سبک نو و تازه‌ای در تدریسش داشت. کلاس‌های آموزشی عقیدتی و تقویتی نیز برای مقطع دبیرستان و راهنمایی راه‌اندازی کرد.

به خاطر فعالیت‌های انقلابی زندانی شد

قبل از انقلاب در مبارزه با رژیم شاهنشاهی بسیار فعال بود. او به همراه شهید محسن مهاجر، مواد انفجاری می‌ساختند و نیروهای مسلح رژیم را از پا انداخته بودند.
جواد به خاطر فعالیت‌های ضد رژیم شاهنشاهی به زندان افتاد. وقتی رئیس دادگاه نظامی از او خواسته بود تا تعهد دهد که دیگر علیه رژیم اقدامی نکند، او زیر بار نرفته و ماندن در زندان شهربانی را به آزادی با این تعهد ترجیح داده بود. در روزهای مانده به پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد.

سال ۱۳۶۰ از ناحیه پهلو و شکم مجروح شد

بعد از پیروزی انقلاب وارد بسیج شد و مسئولیت بسیج منطقه 8 و ۴۸ مسجد
زیر پوشش آن را بر عهده گرفت. با شروع جنگ از آموزش‌وپرورش استعفا داد و به جبهه رفت. اواخر سال ۱۳۶۰ براثر ترکش خمپاره به پهلو و شکمش، پزشکان مجبور شدند قسمتی از روده بزرگ و کوچکش را قطع کنند. او در بیمارستان بانک ملی تهران بستری شد. با اینکه هنوز بهبودی کامل پیدا نکرده بود دوباره به جبهه بازگشت.

در مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس به شهادت رسید

یکی از اقواممان به‌تازگی به شهادت رسیده بود. خیلی از شهادتش ناراحت شد و می‌گفت او مدت کمی در جبهه بود و شهید شد. من این‌همه مدت در جبهه بودم و هنوز شهید نشده‌ام. مادرم اصرار می‌کرد ازدواج کند. به مادرم گفت که این بار هم در این عملیات شرکت می‌کنم. اگر سالم برگشتم و شهید نشدم ازدواج می‌کنم. مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس بود که به جبهه رفت. عملیات که شروع‌شده بود، ساعت 1:30 بامداد با اصابت تیر دشمن به کتفش برای بار دیگر مجروح شده بود. او را به سنگر تانک برده بودند تا از آنجا به بیمارستان منتقلش کنند که خمپاره‌ای به شکم و سینه او اصابت کرده و در ساعت 2:15 دقیقه بامداد دوم خرداد سال ۱۳۶۱ به شهادت رسیده بود.
او در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «از شما می‌خواهم سنگر مسجد و مدرسه را به‌هیچ‌وجه ترک نکنید. محکم و استوار همچون کوه استقامت کنید و در تربیت‌کردن خواهران و برادران کوشا باشید و به قول امام عزیزمان که فرموده تمام این کارها مقدمه انسان‌سازی است، شما هم تلاش کنید و جهاد اکبر را هرچه زودتر پشت‌سر بگذارید.»