به گزارش اصفهان زیبا؛ حجتالاسلام علیرضا باطنی، متولد 1343، رزمنده و آزاده دفاع مقدس، دارای تحصیلات حوزوی و کارشناسی ارشد مدیریت، بازنشسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سالها جانشین ریاست مرکز مدیریت حوزههای علمیه اصفهان و هم اکنون ریاست مرکز خدمات حوزه علمیه استان اصفهان را برعهده دارند.
در ادامه طرح تاریخ شفاهی “حوالی 57″، با ایشان دربارۀ خاطرات و کارنامۀ حوزه علمیه اصفهان در مبارزات انقلاب اسلامی به گفتگو نشستیم و ناگفتههای زیادی را از زبان ایشان شنیدیم.
***
مؤمنین جرئت نهی از منکر نداشتند
من پس از پنجم ابتدایی وارد حوزه علمیه اصفهان شدم و مشخصاً در مدرسه ملاعبدالله حجره داشتم. البته درس و بحثمان در مدرسه صدر، مدرسه ذوالفقار و مدرسه نیماورد و بعضی از مدارس دیگر بود. خوب آن مقطع که ما وارد حوزه شدیم، جنب و جوشی که مورد توقع و انتظار بود، در فعالیتهای علمی، فرهنگی و پژوهشی حوزه وجود نداشت. البته تکستارههایی هم در حوزه بودند، عالمان فرزانهای که هرکدام یک میدان تأثیری داشتند.
برخی از آقایان قم، تابستان را به اصفهان میآمدند. من قبل از اینکه وارد حوزه بشوم یک ارتباط کوچکی هم با حوزه داشتم. یادم هست، اوایل دهه ۵۰، مرحوم آیتالله سید علی بهبهانی، چند ماه از سال را اصفهان بودند. ماه رمضان بود، میرفتم مسجد امام برای نماز. خب مأذنهی مسجد امام قبل از انقلاب، صدای اذانش بلند بود، جمعیتی از سمت بازار، این طرف میدان امام سرازیر بودند برای شرکت در نماز جماعتی که یک مرجعِ تقلیدِ مسلمِ شناخته شدهای برگزار میکرد و ایشان مدعو علمای اصفهان هم بود. فلذا در جماعت ایشان علمای اصفهان هم شرکت میکردند. این طول میدان امام را ما باید طی میکردیم تا برسیم به مسجد امام.
یادم هست، یک روز که برای نماز میرفتم، اطراف حوض وسط میدان امام، یک جمعیتی حلقه زده بودند و در دو سه ردیف به سمت حوض خیره شده بودند. وقتی من رسیدم دیدم یک خانمی رفته داخل حوض، آبتنی میکند، این جمعیت هم ایستادهاند نگاه میکنند. و کسانی هم که میآمدند بروند برای نماز ظهر ماه رمضان مرحوم آیتالله بهبهانی، به دلیل حضور پررنگ شهربانی (چون مقر شهربانی کنار عالیقاپو بود)، جرئت نهی از منکر کردن، جرئت تو گفتن، جرئت اعتراض کردن نداشتند. یک وضعیت اینجوری حاکم بود.
توزیع رساله امام و یورش ساواک به مدرسه ملاعبدالله
خب حوزههای علمیه هم در آغاز، تحت تأثیر فشارها و فضاهای روانی، احیاناً بازداشتها، زندان شدنها، تبعید کردنها و امثال اینها بود. یک عدهای هم سرگرم فعالیتهای مبارزاتی بودند.
یادم هست ما در مدرسه نیماورد، توزیع رساله حضرت امام را داشتیم. رساله به نام حضرت امام نبود، جلد اصلی آن را جدا میکردند، یک جلد کاهی میگذاشتند که اصلا عنوانی رویش نبود. یا به اسم مرحوم کاشف الغطا چیزی نوشته میشد، یا حداکثر به اسم روح الله الموسوی، چیزی نوشته میشد. آنجا یک پایگاهی بود برای توزیع رساله حضرت امام.
یا همین مدرسه ملاعبدالله، چند نوبت ساواک ریخت داخل مدرسه. تقی دُرعلی از طلبههای جوانِ پرشورِ انقلابیِ یزدی بود. یک نوبت دنبال ایشان بودند. آمدند و بعضی از طلبهها را اذیت کردند. حجتالاسلام دُرعلی، الآن از روحانیون یزد هستند. آمده بودند دنبال ایشان که بعد هم به ایشان دسترسی پیدا کردند.
خب بعضی را در حجرات محبوس کردند. یادم هست مثلاً نادری (فرد شماره دو ساواک اصفهان) آمده بود و از بعضی پرسیده بود حجره دُرعلی کجاست؟ مرحوم شیخ مرتضی که عراقی بود و در ایران مشغول درس و بحث شده بود، از ایشان پرسیده بود، پدر ما همان وقت در همان حجره بود. اینها تشخیص نداده بودند داستان چیست و برای چه آمده سؤال میکند. گفته بود حجره دُرعلی کجاست؟ نشان داده بودند. بعد در را روی اینها از پشت بسته بود که اینها از اتاق بیرون نیایند. فکر کرده بود اینها مطلع شدند موضوع چیست.

مدرسه ملاعبدالله اصفهان
یک بار دیگر کماندوها آمده بودند در مدرسه ملاعبدالله، آن ورودی و دالان بزرگ مدرسه را به دو صف نیروهای ویژه ارتش (به اصطلاح نیروهای ضد شورش)، ایستاده بودند. مرحوم شهید اسداللهی گفت از پلهها داشتم میآمدم پایین، توی حال و هوای خودم بودم، یک مرتبه وقتی آمدم پایین، اینها را دیدم و فوری برگشتم. خب اینها آمدند بالا، مرحوم رنجبر را خیلی مورد ضرب و شتم قرار دادند. مرحوم رنجبر تقریباً اواخر سال ۵۸ به خاطر همان شکنجهها و آسیبها به رحمت الهی پیوست. البته اسمش هم جزء شهدا ثبت و ضبط نشد، چون ضرب و شتمها در مکان مدرسه بود نه توأم با دستگیریهای آن طوری. ایشان از طلبههای فعال مکلا بودند، اما برای تبلیغ معمم میشدند.
حجرههای مدرسه انبار بازار شده بود
خب در این شرایط ما وارد حوزه علمیه اصفهان شدیم. اکثر مدارس جنبه خوابگاهی داشت، البته رسیدگی درستی هم نشده بود. اختیار مدارس هم دست حوزه نبود. مثلاً من یادم هست مدرسه جده بزرگ، وقتی از درب بازار وارد میشدی، سمت راست توی زاویه، دو سه تا حجره در تصرف یک آقای بازاری بود که بیرون مدرسه ظروف روحی میفروخت. حجرههای مدرسه انبار ایشان شده بود. یا در ورودی مدرسه ملاعبدالله یک قهوهخانه زده بودند. یا از بازار میآمدند وسایلشان را توی مدرسه آفتاب میکردند تا خشک شود و امثال اینها، که ما بعد از انقلاب دیگر این مسائل را جمع کردیم. وضع اینجوری بود.
اما روح انقلاب در حوزه زنده بود، طلبههای انقلابی حوزه و علمای انقلابی حوزه اصفهان، فضای غالب حوزه را در اختیار داشتند؛ لذا وقتی مدرسه صدر اعلان تجمع میشد، هم علما و طلبهها میآمدند، هم مردم و بازار. حقیقتاً همه همراهی میکردند.
اوایل سال ۵۷ بود؛ یک نوبت که اعلان تجمع شده بود، یادم هست توی آن ایوانی که مسجد مدرسه صدر قرار دارد (ایوان شمالی)، روی آن ایوان آقای محمد بزاز (فامیلشان را عوض کردند، علویمنش ظاهرا یا چیز دیگری شده)، ایشان یک قرآن کوچک داشت، از جیبش در آورد و قرآن اول جلسه را خواند. بعد توزیع اعلامیهها بود و بعد حرکت در بازار. ما آمدیم دردشت و از آن طرف، پشت مسجد جامع، از مقابل مسجد جامع که جمعیت پیدا شد، نیروهای نظامی که یگان مستقر در میدان امام علی(ع) داشتند (سابق میگفتند سبزه میدان)، مجسمهی شاه هم آنجا بود، همین که جمعیت را دیدند، شروع کردند تیراندازی کردن؛
توی آن درگیری و تیراندازی، خوب ما فرار کردیم رفتیم توی خونههای مردم و یکی دو ساعتی آنجا بودیم. بعد که آمدیم، دیدیم چند نفر زخمی شدند، یک نفر شهید شده بود.
مقابل مسجد جامع یک کوچه سربالایی عَریض بود، انتهای این کوچه یک فرعی سمت چپ میخورد، سر این کوچه، گلوله ژ۳ وقتی اصابت کرده بود به سر این جوان، درجا ایشان شهید شده بود. بچهها جنازهی ایشان را برداشتند، یک نردبام آوردند و روی نردبام گذاشتند، چون جنازهها را ارتش میبرد و بعد پول تیر دریافت میکرد و تعهد میگرفت ایشان را چه جوری دفن کنند و مشکلاتی درست میشد. برای اینکه جنازه دست آنها نیفتد، بچهها جنازه را منتقل کردند؛ ولی دو تکه از کاسهی سر این شهید آنجا افتاده و مانده بود! بعد همسایهها آمدند، مردم آمدند یک مقدار گُل ریختند روی خون این شهید و بقایای سر این شهید. البته جنازه را آن طرف، انتهای آن مسیری که بچهها بردند توی خیابان ابن سینا، آنجا باز ارتش آمد جنازه را تحویل گرفت و همان داستانی که همیشه بود.

نیروهای فرماندار نظامی اصفهان در مقابل راهپیمایان میدان انقلاب اسلامی. 13 آبان 1357
مدارس علمیه فعال و شرکت در تظاهرات
مدارس علمیه ما، آن مدارسی که خوابگاهی بودند کمتر فعال بودند، مثلاً مدرسه صدر خواجو مدرسه فعالی بود، مدرسه ذوالفقار مدرسه فعالی بود، مدرسه ملاعبدالله مدرسه فعالی بود، مدرسه صدر بازار محور بود. معمولاً از آنجا حرکتها آغاز میشد و فقط طلبهها نبودند؛ وقتی اعلان میشد، مردم هم همراهی میکردند و در آن تظاهرات، به هر حال یک مسیر را طی میکردند.

سردر مدرسه علمیه صدرخواجو
یک جاهایی منتهی میشد به درگیری. مثلاً یک نوبت توی خیابان ابن سینا، اماکنی که وابسته به دستگاه بود یا وابسته به بهائیت بود، مثل بانک صادرات که آن وقت معروف بود که وابسته به بهائیهاست. خب مردم این اماکن را تخریب میکردند. یادم هست یک ستون نظامی آمد که هم مسیر را باز بکند و هم با جوانهایی که تظاهرات کرده بودند، برخورد بکند.
دو، سه تا موتور سر ستون، مسلح عبور میکرد؛ یکی دوتا ایفا پر نیرو، و پشت سر آن چند تا جیپ. من یادم هست آن وقت شمردم، ۱۲ تا وسیله موتوری توی این ستون بود. حالا چه کسی همراه این ستون بود؟ ناجی، فرماندار نظامی اصفهان. اینجوری ستونکشی میکردند. حالا آنجا که رسیدند شروع کردند تیراندازی کردن و ما طبق معمول وقتی تیراندازی میشد، فرار میکردیم، نمیایستادیم. رفتیم توی خانهای، اتفاقاً آن خانه مهمان داشت و خیلی هم به ما اصرار کردند که بیایید مثلاً غذا و میوه میل کنید. ما پشت در ماندیم تا یک مقدار آبها از آسیاب بیفتد.
من آن وقت یک دوچرخه داشتم. در خیابان نشاط یک نوبت که همراه جمعیت میآمدیم، دیدیم نیروهای نظامی خیابان را بستهاند. فرماندهشان با بلندگو دستور پراکنده شدن و متفرق شدن میداد. خب جمعیت توجهی نمیکرد. پیشاپیش جمعیت هم یک روحانی سیدی حرکت میکرد. اینها شروع کردند به تیراندازی کردن. ما دوچرخه را انداختیم و رفتیم داخل یک کوچهای، اتفاقا بنبست بود. یک خانمی آمده بود، ما سه چهار نفر بودیم، این بنده خدا توجیه نبود که اوضاع و احوال از چه قرار هست، به ما بد و بیراه گفت، گفت الآن میروم شما را معرفی میکنم، چرا بیخود خیابانها را به هم ریختید، تظاهرات میکنید، علیه شاه حرف میزنید. بالاخره از آن مهلکه هم بعد ما عبور کردیم.
شهدای هفتم محرم در چهارراه وفایی
محرم 57 بود؛ وقتی از مسجد سید حرکت کردیم، به چهارراه وفایی رسیدیم، خدا رحمت کند مرحوم آیتالله خادمی، توی ژیان جلوی جمعیت حرکت میکردند و مردم هم، جمعیت زیادی از خانمها و آقایان حرکت میکردند. من چون دوچرخه داشتم، من هم جلو میرفتم. جلوی جمعیت سر چهارراه وفایی نیروهای نظامی و انتظامی ایستاده بودند. فرماندهشان دستور داد اینها به کُنده نشسته بودند، با مسلح کردن اسلحهشان به سمت جمعیت، منتظر بودند تا دستور شلیک صادر بشود. یک مقدار گفتگویی صورت گرفت، یکی از نیروهای نظامی به نمایندگی آمد با آیتالله خادمی صحبت کرد. قرار شد بروند کنار و اجازه بدهند جمعیت عبور بکند. ولی وقتی جمعیت حرکت کرد شروع کردند به تیراندازی، که همان سر چهارراه چند نفر به شهادت رسیدند. ما هم رفتیم یک جایی. وقتی تیراندازی تمام شد جمعیت حرکت کرد و آن نوبت بود که سینماها را مردم آتش زدند.

شهدای 7 محرم 57
یادم هست سر چهارراه وفایی زرهپوش و نفربر ارتش گیر افتاده بود. مردم میخواستند آتش بزنند. اما حضرت آیتالله خادمی گفتند اینها مال خودمان است، مال ملت است و آتش زده نشود. بعد که جمعیت عبور کرد نیروهای ارتشی برگشتند و تجهیزاتشان را بردند.
نیروهای نظامی در محاصره مردم
اواخر انقلاب در خیابان بزرگمهر یک اتفاق بدیعی افتاد که واقعاً پرداختنی است. خوب تقریبا هر روز ما میرفتیم تظاهرات، توی تظاهرات هم کار ما این بود که اعلامیه پخش کنیم، عکس حضرت امام را توزیع کنیم و قول و قرارها را هماهنگ کنیم. بخشی از هوانیروز هم هر روز میآمدند، شب میرفتند پادگان، روز میآمدند همراه مردم در تظاهرات شرکت میکردند. کسانی که عکس میگرفتند مراقبت میکردند که عکس اینها توی صحنههای تصویربرداری نباشد تا مشخص نشوند. بالاخره شناسایی میشدند، دستگیر میشدند، مورد اذیت قرار میگرفتند. شب میرفتند پادگان، روز همراه ما توی این خیابان آن خیابان، این بازار، آن کوچه، همراه بودند.
آن روز صبح نیروهای یگان ویژه ارتش، بچههای هوانیروز را توی پادگان بازداشت کرده بودند و خب به سرعت خبرش پیچید. مردم مطلع شدند. یک ستون نظامی هم از خیابان شریف واقفی داشت عبور میکرد به سمت خیابان بزرگمهر که در چهارراه نورباران مردم این ستون را گروگان گرفتند. اول یک حلقه باریک دور این ستون زدند، شروع کرد فرماندهشان هشدار دادن و تهدید کردن. بلندگوی مسجد نورباران هم روی پشتبام در اختیار یک روحانی بود؛ ایشان پشت بلندگو میگفت فاصله بگیرید، نزدیک نشوید، ولی با دست اشاره میکرد که نزدیک بشوید! بالاخره آن حلقه کامل شد.
یادم هست فرمانده این ستون یک تیر هوایی هم با کلت شلیک کرد ولی دیگر دیر بود. چون مردم به اندازهای نزدیک شده بودند که شاید یک متر فاصله بود. دیگر کلاه اینها، اسلحهشان، ماشینهایشان، اینها در اختیار بچهها بود و اینها هم همینجور آنجا مانده بودند بلاتکلیف؛ صحبتهایی آن وقت میشد، میگفتند از تهران دارند پیگیری میکنند برای آزادی اینها. از این طرف نیروهای انقلاب مشروط کردند به آزادی بچههای هوانیروز. بالاخره تا آمد عصر بشود، یک عدهای پتو آورده بودند، یک عدهای خیابانهایی که منتهی میشد به این نقطه را به گونهای مسدود کرده بودند که اگر یک وقت نیروهای کمکی بخواهند بیایند کمک، اینها امکانپذیر نباشد. ولی نزدیکیهای عصر بود که از طرف مرحوم آیتالله خادمی دستور آمد که قرار شده است بچههای هوانیروز را آزاد بکنند. شما هم اینجا را ترک بکنید.

خادم شریعت: آیتالله خادمی به روایت اسناد ساواک
خشاب را در سینه ما خالی نکن!
وقتی جمعیت شروع کرد به پراکنده شدن، من یادم هست همه این ماشینها تایرشان پنچر شده بود. یک تایر هم نبود که بتوانند عوض بکنند، هر چهار چرخ شان پنچر بود. خوب کلاه سربازان و اسلحهها را بچهها پس دادند. اما یک خشاب نبود و سربازی داشت گریه میکرد. میگفت الآن من پادگان که بروم، آنجا من را محاکمه میکنند که چرا خشابم را از دست دادم. از پشت بلندگو اعلان شد، خشاب پیش هرکسی هست بیاورد و تحویل بدهد. یادم هست یک آقایی خشاب را آورد و به این سرباز داد. گفت بیا این خشاب را بگیر ولی توی سینهی ما خالی نکن! خشابش را داد، امانت را به او واگذار کرد. خب این کار متعارف و معمول بود تا قصه محرم اتفاق افتاد.
با اینکه اصفهان، اولین جایی بود که حکومت نظامی شد، اما سران مبارزات اصفهان فضا را طوری مدیریت میکردند که ما کمترین کشتار را توی اصفهان شاهد بودیم و نیروهای نظامی در اصفهان، زودتر از تهران به انقلاب پیوستند.
شهید رسول باطنی از اولین شهدای حکومت نظامی
ما با تحصن منزل آیت الله خادمی مرتبط بودیم. باید مردم از نظر غذا، میوه و اینها تدارک میشدند. ما داییهایمان فعال بودند، ما هم به تبع اونا. خب آن شب که ریختند آن تحصن را به هم زدند و صحنه خیلی وحشتناک و عجیبی رخ داد. فردایش اولین روزی بود که حکومت نظامی شد. ما پسرعمویمان، شهید رسول باطنی، فرداش جزو شهدای روز اول حکومت نظامی اصفهان بودند، که در گلستان شهدا هم، قبرشان مشخص است.

شهید علیرضا باطنی
۵، ۶ نفر آن روز شهید شدند، یک نفر پسرعموی ما شهید رسول باطنی هستند؛ اعلیالله مقامه الشریف. انصافاً جوان مؤمن، انقلابی، شجاع، نترس و خدومی بود. با اینکه یک مقدار هم مریض احوال بود ولی این ویژگیهای برجسته را داشت.
بگو جاوید شاه!
رسیدیم به محرم. در تاسوعا و عاشورا همه شهر دست ما بود، کأنّه هیچ نیروی نظامی، هیچ ارگان وابسته به نظام شاهنشاهی نیست و نبود. وقتی مجسمههای رضا شاه و محمدرضا شاه را بچهها آوردند پایین، توی خیابانها میچرخاندند. عصر روز عاشورا بود که ناجی یک نطق تلویزیونی داشت و در آن نطق گریه کرد. با بغض و چشمان اشکآلود گفت، من چه بگویم، مجسمههای اعلیحضرت و پدر اعلیحضرت را آوردند پایین. آخرش تهدید کرد، گفت دو روز نوبت شما بود، دو روز هم نوبت ماست!
حالا روز یازدهم محرم هست، ما روز قبلش خیابانهای اصلی را پر کرده بودیم از شعار مرگ بر شاه. از صبح روز یازدهم محرم، میشود گفت که خیابانهای اصلی در قرق ارتش بود و کسانی که از بیرون اصفهان آورده بودند، اینها جاوید شاه میگفتند. جلوی ماشینها را میگرفتند، مجبور میکردند عکس شاه را به شیشه ماشین بزنند. اگر عکس نداشتند، میگفتند پول بچسبانید که کارتان نداشته باشیم. مغازهها را تهدید میکردند، میزدند، غارت میکردند.
صبح یازدهم محرم، پسرخالهمان آمد دنبال من، گفت بچههای محله رو پشت بام یک مقدار آجر اینها آماده کردند میای برویم کمک و یک مقدار میخ هم تهیه شده بود، میخهای سه پایه، که اگر ادامه پیدا کرد، چون خیابانها جولانگاه نیروهای ارتش و شهربانی و ساواک و اینها بود، اجازه تردد روان به آنها داده نشود توی خیابان مثلاً. ماشین پیکان از این پیکانهای استیشن بود که صندوق عقب نداشت، یک ماشین بچهها تهیه کرده بودند برای میخ پاشی که از همان درب عقب بریزند و تایرهای خود ماشین آسیب نبیند. خب آنجا رفتیم تا ظهر، ظهر من آمدم فلکه احمدآباد، مسجد الله، اذان داد. ما رفتیم توی مسجد، دیدیم کسی نیامده؛ امام جماعت که نیامده بود، مردم هم دو، سه نفر بیشتر نبودند. نماز را که خواندیم، آمدیم بیرون، تصادفاً برخورد کردیم با یک گروه از همین افرادی که از بیرون آورده بودند. اینها جاوید شاه میگفتند. من تا وسط خیابان که رفتم کاری به من نداشتند، ولی سوار ماشینهای سنگین بودند، ماشینهای باری، ماشینهای کوچیک، ماشینهای سواری. روی کاپوت ماشینهای سواری نشسته بودند، چوبهای بلند و چماق دستشان بود، قداره دستشان بود، فریادهای مستانه میزدند، عکس شاه و فرح و خانوادهاش دستشان بود. وسط خیابان که ما رسیدیم چند نفر از اینها که عقب یک ماشین بودند، داد زدند بگو جاوید شاه، من پرخاش کردم بهشان. اینها پیاده شدند، یک عده دیگری هم آمدند، برای چند لحظه من چیزی متوجه نشدم، همینکه یک مرتبه به خودم آمدم دیدم این حلقه، از همه طرف دارد چوب و مشت و لگد و اینها میزنند، بالاخره از زیر دست و پای اینها توانستم فرار بکنم. وقتی فرار کردم، آمدم این طرف خیابان دیدم تازه آمدم پهلوی نیروهای نظامی. از آنجا فرار کردیم که دنبال ما یک جیپ آمد. بعد چون یک جمعیتی سر یک کوچهای بود، دیگر منصرف شدند از اینکه من را تعقیب بکنند. آن جمعیت را وایساده بودند و بهشان گفته بودند بگویید جاوید شاه و اینها.
آثار کتک خوردن تا دو هفته مشخص بود
من وقتی رفتم منزل خبر کتک خوردن من زودتر رفته بود خانه ما و مادرم مطلع شده بود، البته طی دو هفته آینده این ضرباتی که زده بودند هم جایش مشخص بود هم آثارش. همان جمعیت اوباش از آن طرف که آمده بودند اول خیابان شیخ صفی، شیشههای حسینیه کلاهدوزان را شکسته بودند. خب این صحنهای که روز یازدهم و دوازدهم محرم در اصفهان درست شد، خیلی مردم را جریحهدار کرد.
نجفآباد در آتش
همزمان در نجفآباد بازار را آتش زدند و درب بعضی از خانهها را را شکسته بودند. با کمک نیروهای ژاندارمری توی خانهها رفته بودند. حتی آن مجمعی که روی کرسی بود از بالا شلیک کرده بودند تا اگر کسی زیر کرسی هست از بین برود.
نجفآباد را واقعاً تبدیل کرده بودند به یک صحنه جنگ، به یک شهر جنگ زده.

شهدای نجفآباد
توبه دادن طرفداران شاه
یک هفته بعد، مردم تصمیم گرفتند این جمعیتی که آمدند و این کارها را کردند، خلاصه همینطوری رها نکنند. معلوم بود از دو سه منطقه تیران و کرون بودند. قرار گذاشتیم که برویم اینها را توبه بدهیم. شاید هزار نفر با ماشینهای مختلف مثل همانها با ماشین، با مینیبوس، با کامیون، با ماشین سواری رفتیم، یک قسمتی از…
رفتیم آنجا، البته آنجا نیروهای خوب هم خیلی داشت، ولی آنها در اقلیت بودند. توی همین جمعیتی که ما توی ماشین میرفتیم، یکی از بچه های شهر تیران، یک کارتون اسپری، برای شعارنویسی خریده بود، بعد میگفت من را اینجا میشناسند، من نمیتوانم شعارنویسی کنم. توزیع شد بین ما، من هم یک اسپری داشتم، یک جاهایی وقتی شعار مینوشتیم بعضی معترض بودند، ولی بعضی هم؛ جمعیت آمدن سمت پایین، یک خیابان عریض بزرگی داشت سراشیبی، انتهایش امامزاده بود. کنار امامزاده یک کارخانه مشروبسازی بود. بچهها آتشش زدند و یک قطعنامهای آنجا خوانده شد و سخنرانی شد.
در واقع این شهر حاشیه جاده اصفهان خوزستان بود. وقتی ما برمیگشتیم سر جاده اصلی، یک مغازهای بود که میگفتند اینجا کافه سرو مشروب بوده؛ پشت این مغازه یک باغ انگور بود. دو، سه نفر از بچهها وارد شده بودند. اینها گرفته بودند بچهها را. دیگر بقیه خبردار شدند. ما رفتیم توی باغ و آن سه، چهار نفری که عامل بودند، آنجا دستگیر شدند. خب اینها را چه کارشان کنیم؟ کجا ببریم؟ چه معاملهای با آنها بکنیم؟ تا اینکه بعضی گفتند، خوب است ببریم پیش آیتالله ایزدی در نجفآباد. بالاخره ایشان حاکم شرع هست، در مورد اینها حکم صادر کند. بعد با یکی دوتا ماشین اینها را منتقل کردند.
وعده پنج کیلو برنج و یک حلب روغن
حضور مردم در آن منطقه خیلی اثرگذار بود. البته بعد معلوم شد با وعده و وعید، با ۵ کیلو برنج، یک حلب روغن، آن هم چیزهایی که مردم داده بودند برای زلزلهزدگان طبس، رویش نوشته شده بود اهدایی به زلزلهزدگان طبس. یک زلزله مهیبی آن وقت آمده بود و مردم کمک میکردند. آن کمکها سر از اینجا درآورد. اینها را داده بودند و حمایتشان میکردند که بالاخره با کمک ارتش و ژاندارمری آمده بودند. شهر نجفآباد را یک شهر جنگ زده کرده بودند.
یادم هست بچههای خوش ذوق، مقواهایی نوشته بودند: به سوی تمدن! چون شاه مدعی بود که دارد ایران را به سمت تمدن بزرگ میبرد. مقواها و دستنوشته زده بودند توی مسیر، آنجاهایی را نشان میدادند که اینها توی خانهها ریخته و آتش زده بودند، تیراندازی کرده بودند، قفل را با فشنگ ژ۳ شکسته بودند. یا یک گرزی را آتش زده بودند، از پایین پرتاب کرده بودند طبقه دوم، لای این پردههای کرکرهای گرز خاموش شده بود ولی همانجا مانده بود. یا انبارهایی که غارت شده بود. چه لوازم خانگی، چه وسایل آشپزخانه، یک صحنهی بدی آنجا درست کرده بود، بالاخره حرکت مردم باعث شد آن شگردها، آن ترفندها توی اصفهان دیگر تکرار نشود.
دعوای کمیته انقلاب و سپاه پاسداران در اصفهان
به تدریج بچههای انقلاب از طریق مساجد محلات همدیگر را پیدا کردند. ما به محض اینکه انقلاب پیروز شد، کمیته دفاع شهری داشتیم. این کمیته اینجوری نبود که بعد از پیروزی انقلاب شکل بگیرد، بلکه قبل از پیروزی انقلاب شکل گرفته بود. توی محلهها بچهها گشت میزدند، مراقبت میکردند، تظاهرات هماهنگ میشد. اگر جایی خطری متوجه تظاهراتکنندگان بودند، اینها زودتر خبر میکردند. این حال و هوای روزهای پیروزی انقلاب بود.
آن هسته اولیه که دفاع شهری بود، بعد از انقلاب تبدیل شد به کمیته انقلاب اسلامی. به فاصله کمی بعد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تشکیل شد و آن اشکالات فیمابین کمیته و سپاه توی اصفهان به وقوع پیوست که خاطرات تلخی هم متأسفانه اتفاق افتاد که نباید میافتاد. مثل ترور شهید مهندس امیرعباس بحرینیان (رئیس کمیته خادم الحسین).
خب شاید هنوز باشند افرادی که در آن ماجرا نقش داشتند و مهیای آن عملیات ناجوانمردانه شدند. البته کاری به سپاه نداشت، یک جریان نفوذی بود، جریانی که ریشه در انحرافات مهدی هاشمی داشت. ولی اینها پوشش درست میکردند برای خودشان و هیچ قاعدهای از قواعد نظام و انقلاب و امام را برنمیتافتند. حتی امام خمینی(ره) را قبول نداشتند. گاهی ما با ایشان مباحثه میکردیم، اینها میگفتند «امام تحت تأثیر دیگرانند و امام بیخبرند؛ امام سنشان دیگر اجازه نمیدهد که انقلاب را مدیریت کنند». و سمت و سوی کارشان را به سمت آیتالله منتظری میبردند و اعوان ایشان خب پایگاه اصلیشان در اصفهان بود. از اصفهان جاهای دیگر را مدیریت میکردند. از اصفهان بعضی از شهرهای دیگر مثل استان فارس مدیریت میشد، که حالا خاطراتی هم ما از آنجا داریم که خیلی هم تلخ هست.
جریان مهدی هاشمی و خط ۳
جریان سید مهدی هاشمی و خط 3 یکی هستند؛ یعنی رهبری جریان خط ۳ با آنها بود. اولین اتفاقی که افتاد حذف روحانیت، روحانیون حوزه علمیه از عرصههای سیاسی و عرصههای اجتماعی و متهم کردنشان به اینکه اینها سرمایهدار یا طرفدار سرمایهدار هستند. اولین اتفاقی که رقم زدند این بود. خب این باعث شد یک عدهای که وسط میدان بودند، در جریان مبارزات، اینها پا پس بکشند. حضرت امام هم راضی به این امر در اصفهان نبودند.

کتاب بن بست- مهدی هاشمی- جلد اول: ریشههای انحراف
خود مرحوم آیتالله خادمی در رأس بقیه، در اعتراض به این وضعیت، هجرت کردند به قم و خدمت حضرت امام(ره) رفتند. روحانیون هم نماز جماعت مساجد را تعطیل کردند و برخی در همان حرکت اعتراضی به قم هجرت کردند. یک عدهای به طور شخصی شروع کردند در مساجد اقامه جماعت کردن، و استفتائی آن وقت از حضرت امام شد که با وجود روحانی، اقامه جماعت توسط غیر روحانی چه حکمی دارد؟ حضرت امام صریح نوشته بودند جایز نیست و آن توطئه خنثی شد.
بعد هم حضرت امام هیئتی را مأمور رسیدگی کردند و آقایان برگشتند. من یادم هست خود ما سراغ بعضی از علمای قم رفتیم؛ از جمله آیتالله مکارم شیرازی که آن وقت از فضلای مطرح قم بودند و سطوح عالی را تدریس میکردند. بعضی از آقایان دیگر هم بودند، که حضرت آیتالله خادمی اعلیالله مقامه الشریف، ایشان به آن ماوقع که در اصفهان خصوصاً دادگاههای انقلاب اتفاق میافتاد معترض بودند.
مصادره زمین و اموال
جریان خط 3 هر زمین بیش از هزار متر را یک تابلو رویش میزدند؛ صرف نظر از اینکه این مال مشروع است یا مشروع نیست. باغاتی تخریب شد که درختان مثمر داشت. اماکنی تخریب شد که دام مولد داشت. اتفاقات بدی افتاد. البته اینها به دست امثال فتح الله امید نجفآبادی ورق میخورد که بعد هم امید به خاطر مفسدهای اعدام شد. خب اینها اول انقلاب با این حرکتهای تند و نامعقول دلزدگی درست کردند.
حالا نمیشود گفت که آیتالله طاهری مطلع از همه مسائل بودند، ولی من حیثالمجموع تأیید آیتالله طاهری را داشتند. همچنین افرادی پیرامون آیتالله طاهری بودند، مثل آقای عباسعلی روحانی و آقای عبدالله نوری و امثالهم که تأییدیه اینها را هم داشتند. و مرزبندیها از آنجا شروع شد.
سپاه اصفهان را تجزیه کردند
ببینید سپاه را تجزیه کردند. اولاً آن تشکلی که با حمایت آیتالله منتظری ایجاد کردند، تحت عنوان «نهضتهای آزادی بخش»، آن تحت امر سپاه دیگر نبود، آن خودمختار بود. تجهیزات داشت، امکانات داشت، عِدّه و عُدّه داشت. هم داخل کشور فعال بود و هم خارج از کشور. خَبطهای بزرگی که خارج کشور انجام دادند هنوز ما داریم تاوانش را پس میدهیم. اسلحه به کشور […] بردند، مهمات بردند آنجا، آنجا لو رفت. رابطه ما با آن کشور تیره شد. یا در قهدریجان زادگاه مهدی هاشمی، سپاه خودش را تافته جدابافته میدانست؛ دیگر تحت امر اصفهان نبود. فرمانده سپاه اصفهان حاج آقا سالک بودند اما از ایشان تبعیت نداشتند بلکه درگیری مسلحانه هم اتفاق افتاد.
عرضم به حضورتان، اینها تا پای درگیری مسلحانه هم ایستاده بودند. امام خمینی چند نفر فرستاد اینجا تا آنها را اصلاح یا برکنار کنند؛ یک نوبت مرحوم آقای اردبیلی بود، یک نوبت مرحوم آقای مهدوی کنی بود، یک نوبت مرحوم آقای اشراقی بود، از طرف حضرت امام آمدند ولی نتوانستند، یک نوبت مرحوم آیتالله یزدی بود. آیتالله یزدی خودش اصفهانی بود. بازی درآوردند سر ایشان از توی مسیر. آن مقر دو تا درب داشت، ایشان را از این درب حواله میکردند به ورودی آن طرف، مثلاً ۵۰ متر جلوتر، آنها احاله میکردند به ورودی اول. و این مرد با وضعیت پایی که داشت صبورانه دنبال میکرد که آن غائله ختم بشود و اصفهان دچار انشقاق نشود.
به هر حال مأموریتهای سنگینی به اصفهان واگذار شده بود، آن عائله کردستان چیز کمی نبود. اصفهان پیشگام بود در برخورد با آن غائله. هرچقدر اینجا شکاف و تفرقه و جبههبندی بیشتر میشد، آن طرف آسیب میدید. یا در جنوب، لشکر امام حسین علیه السلام که اول یک تشکل جزئی بود، از دارخوین شروع شد، جبهه محمدیه و سلمانیه و اینها را در خوزستان داشت، هرچقدر پشت جبهه، یعنی اصفهان، افراد مرزبندی با هم پیدا میکردند، آنجا خیلی زود آثار خودش را نشان میداد. و واقعاً در آن مقطع فرصتهای زیادی را این جریانات از دست انقلاب گرفته است.
مساجد انقلابی در چهار ضلع اصفهان
مسجد سید جزو مساجد اصلی بود. مسجد جامع تا حدودی. مسجد حکیم یک مرکز فعال و پررونقی بود، خیلی از سخنرانیها اینجا انجام میشد و اعلامیه توزیع میشد. در محلات هم هر محلهای حداقل یکی دو تا مسجد داشت. چند مسجد در شهر سردمداری میکردند، ولی به صورت منطقهای به صورت محدود با تجمع جوانهای همان منطقه مساجد فعال بودند.

مراسم مسجدحکیم در 9 فروردین 1357- سخنرانی حجتالاسلام سید محمد احمدی فروشانی

حجت الاسلام فلسفی در مسجدسید اصفهان- سال 1341
یکی دیگر از مساجد فعال، مسجد مصلی تخت فولاد بود که الآن مصلای بزرگ اصفهان ساخته شده و نمازجمعه آنجا برگزار میشود. بقیه مساجد هم هرکدام در چهار ضلع اصفهان پوشش منطقهای داشتند. مثلاً من یادم هست، یک وقتی قرار گذاشتیم برویم مسجد المهدی، بعضی از نیروهای انقلابی هوانیروز بازداشت شده بودند، ما رفتیم آنجا به هر حال اعتراض خودمان را اعلام بکنیم. خیلیها هم از جاهای دیگر آمده بودند. خیابان روبرویِ درب شرقیِ دانشگاه اصفهان، مسجد المهدی، حاج آقا ابوالحسن بدری امام جماعت آنجا بود. جمعیت خوبی آمده بود و اتفاقاً تیراندازی هم شد، یکی دو نفر هم شهید شدند آنجا. برای اینکه جمعیت دلنگران نشوند و اتفاق دیگری نیفتد، از پشت بلندگو اعلام کردند اتصال برق بوده نگران نباشید. ولی سر و صدای تیراندازی بود و دو سه نفر آنجا تیر خوردند.

نماز عید قربان در مسجدمصلی اصفهان- 20 آبان 1357
اکران سخنرانی شهید بهشتی در مدرسه صدر
من با حزب جمهوری اسلامی مرتبط بودم، ولی عضویت حزب را نداشتم. ما از حزب، تلویزیون و ویدیو امانت میگرفتیم و نوارهای “مواضع ما” که سخنرانی هفتگی شهید بهشتی در حزب بود را در مدرسه صدر پخش میکردیم. خب یک آقایی آنجا، شنبه تا چهارشنبه تدریس داشت و خیلی نسبت به شهید بهشتی زاویه داشت. البته آن منتهی شد به زاویه نسبت به حضرت امام. ما برای اینکه نشان بدهیم که حوزه ایشان و مواضع ایشان نیست، پنجشنبهها در آن ایوانی که پشتش مسجد هست، اینجا برای طلبهها نوارهای آموزشی حزب جمهوری را میگذاشتیم.

اجتماع مردم در مدرسه صدر بازار
من مدرسه ملاعبدالله دستم بود، مسئول آنجا بودم، حاج آقا غلامرضا تمنایی، مدرسه جده کوچک دستشان بود، حاج آقا عبدالرحیم زهتاب تبلیغات مدرسه صدر را عهدهدار بودند. طلبهها را مطلع میکردیم و پنجشنبهها نوارهای “مواضع ما” را پخش میکردیم. استقبال خیلی خوبی هم میشد. با اینکه ما کاری دستمان نبود یا افراد کار روزمرهشان و برنامه طلبگیشان به ما گره نخورده بود، ولی الحمدالله استقبال میشد.
یکجمع تقریباً ۱۵ نفرهای هم درست شد، جلسات تحلیل سیاسی منزل حاج آقا مهدی اژهای داشتیم. آن وقتها ایشان نماینده مجلس بودند و به تعبیر ما، اخبار دست اول دست ایشان بود. روزهایی که اصفهان بودند، جلسه می گذاشتیم. حالا خدا رحمت کند، بعضی از بچههای آن جلسه شهید شدند، مثل شهید مهدی بهشتینژاد، شهید حسین خلیلیان، بعضی مرحوم شدند و بعضی هم الآن هستند. آن وقت خوراک تبیینی را از این جلسه میآوردیم بین طلبهها.
ثبات قدم مرحوم اکبر پرورش
مرحوم آقای پرورش به گونهای میشود گفت پایهی ثابت خیلی از جلساتی بود که نیروهای انقلابی جمع میشدند و اجتماعات قبل از انقلاب پای ثابت سخنرانیاش ایشان بود. آدم توانمند، با تسلط نسبت به موضوعات قرآنی و صحبتهای مایهدار، جلسات زیادی را ایشان سخنران بود. خب بلافاصله بعد از انقلاب ایشان مسئولیت پیدا کرد. وزیر آموزش و پرورش بود. یک عدهای یادم هست سعی میکردند جلسات ایشان را به هم بزنند. در یکی از جلساتشان میگفت که استیضاح کار مجلس هست، کار شما نیست، شما نمیتوانید من را استیضاح کنید! آدم محکم با صلابت و پر ارادهای بود، هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب، تا آخر عمر شریفشان ایشان الحمدلله ثابت قدم بود.

سخنرانی اکبر پرورش بر ایوان عالیقاپو- 29 دی 1357 (اربعین)
شهدای حوزه اصفهان که در آمار ذکر نشدهاند/
یادی از شهدای مدرسه ملاعبدالله
به نظرم اگر ما بخواهیم از حوزه علمیه اصفهان یک معدلگیری بکنیم، در همراهی با انقلاب و ایستادن پای انقلاب، میتوانیم از آمار شهدای حوزه اصفهان که گویاست این معدل را به دست بیاریم. من با اطلاع عرض میکنم، یک وقتی این موضوع را با حاج آقای کاظمینی که قبل از انقلاب ایشان دستی بر توزیع شهریه داشت و هنوز هم دارد، با ایشان چک کردم، خودم میدانم که حداکثر تعداد حوزویان در سال ۵۷، ۵۸ در حول و حوش پیروزی انقلاب، چند نفرند. با احتیاط و نگاه حداکثری چیزی حدود ۳۵۰۰ نفر است.
سرجمع حوزویان ما از طلبه مبتدی تا زعیم حوزه علمیه در استان اصفهان 3500 نفر بودند. البته بعد از انقلاب، دانشگاهها که تعطیل شد یک عدهای سرازیر شدند به سمت حوزه. من مدرسه ملاعبدالله را مدیریت میکردم و عضو هیئت امنایش بودم. مرحوم آیتالله خادمی ۵ نفر را به اوقاف به عنوان هیئت امنا معرفی کرد، من، طلبه شان بودم و حجتالاسلام محمد اعتزازیان، که الآن هم فعال هستند و سه نفر از معتمدین بازار. در آن مدرسه در اول انقلاب، من حدود ۲۵۰ تا طلبه داشتم. حالا ما صبح اینها را قبل از نماز صدا میزدیم، نماز جماعت میخواندند، میبردیم میدان امام ورزش میدادیم. خودم قبل از انقلاب تکواندو کار میکردم، باشگاه میرفتم. بعد از انقلاب هم در بسیج و اینها ادامه دادیم. مدرسه ملاعبدالله حدود ۲۵۰ تا طلبه پیدا کرد.
عرض میکنم، سالهای پیروزی انقلاب، جمعیت حوزویان ما در استان حداکثر ۳۵۰۰ نفر بودند. شما تعداد شهدایش و جمعیتش را مقایسه کنید، ۵۶۷ نفر شهید حوزه علمیه اصفهان داده. نه اینکه فقط اینها شهدای حوزه اصفهان باشند، حدود ۲۰۰ نفر تا ۳۰۰ نفر، کسانیاند که شاکله طلبگیشان در اصفهان شکل گرفت، از اینجا هم به جبهه اعزام شدند، ولی اصفهانی نبودند، الآن مدفن شریفشان اصفهان نیست و آنها در آمار شهدای حوزه اصفهان نیستند، در حالی که باید باشند. آنها هم درواقع طلبههای این حوزه بودند. فعالیتهایشان اینجاست. مثلا شهید مهدی ملحاوی خرمشهری است. اولین طلبه شهید خرمشهر هست، اما طلبه مدرسه ملاعبدالله بود. طلبگیاش را از اصفهان شروع کرد تا منتهی شد به شهادت. آخرین اعظامش هم از اصفهان اعزام شده بود. وقتی جنازهی این شهید را آورده بودند اصفهان کسی نمیشناخت. تقریبا دو هفتهای زمان برد تا ما بستگان را پیدا کردیم. خانوادهاش در برازجان، جزو مهاجرین جنگی بودند، بعد آنها آمدند.
تعداد زیاد دیگری، مثلا شهید سید محمدمراد هاشمیفرد اعلیالله مقامه الشریف، ایشان چهارمحالی هست، ولی طلبه اصفهان بود، طلبه خیلی فعالی بود. در آخرین اعزامش، من یادم هست پادگان غدیر ایشان را دیدم، قبل از عملیات بدر بود. گفتم آقا شما اینجایی؟ گفت من رفتم به محل زادگاهم، به مردم گفتم چرا نمیروید جبهه؟ گفتند اگر تو بیایی ما هم میآییم، با ۲۰۰ نفر، خیلی حرف هست، ۲۰۰ نفر از مردم محلش را هماهنگ کرده بود، حرکت داده بود، آمده بودند، آن نوبت هم اعزام شدند و اتفاقاً ایشان در همان عملیات شهید شد.
کارنامه حوزه علمیه اصفهان در انقلاب اسلامی
خب اگر ما بخواهیم کارنامه حوزه اصفهان در جریان انقلاب را ورق بزنیم، یکی از شاخصها که میتواند با ما حرف بزند و گویاست، تعداد شهدای حوزه علمیه استان اصفهان است. این ۵۶۷ شهید غیر از جانبازان، غیر از آزادگان، غیر از رزمندگانشان است. غیر از کسانی است که پدر شهیدند. تعدادی از روحانیون خودشان شهید نشده، ولی یک فرزند تا سه فرزندش به شهادت رسیده. میخواهیم عرض کنیم، سهم و نقش حوزه حقیقتاً با بضاعت اندکی که داشته، سهم و نقش قابل توجهی است و باید این برجستگیها در پیشانی حوزه بدرخشد و دیگران هم بدانند.
اگر حوزه و روحانیت مردم را به سمتی راهنمایی میکند، خودش هم پیشاپیش مردم در آن مسیر حرکت میکند، نه اینکه زبانی مردم را ترغیب بکند که به جبهه بروید، بلکه خودش جانفشانی و مجاهدت میکند. آمار شهدای حوزه نشان میدهد حوزه خودش پیشگام بوده در فراز و فرودهایی که در دورههای مختلف برای انقلاب اتفاق افتاده است.

گفتگو با حجتالاسلام علیرضا باطنی- جلوانی