جوانه‌های امید

امید از لابه‌لای ذهن هزارتویش خودش را توی وجودش انداخت. اولین چراغ سبز برایش روشن شد. دنبال نور سبز را گرفت. سر از باب‌الجواد درآورد. همان‌جا زانو زد.

جوانه‌های امید - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ دانه‌های تسبیح را خالی‌خالی، توی ذهنش‌می‌چرخاند. صدای تق‌تق روی هم‌ افتادنشان را می‌شنید.

دکتر با ته خودکار آبی، عینکش را بالا داد و گفت: «ببین دخترم، چند تا از مهره‌های‌ گردنت خرد شده. یکی از مهره‌ها توی نخاعت فرورفته. کاری که باید برات بکنم، سخته و درد داره. بیست‌وچهارساعت زمان می‌خواد. اگر دراومد که هیچ، اگر نه، دوتا عمل گردن داری. لازمه همکاری کنی‌. باید به سرت وزنه بزنم.»

زبانش مثل چوب‌دارچین، توی دهانش لوله شده بود. سروگردنش، پیچیده در قالبی استوانه‌ای، به تخت دوخته شده بود. فقط مردمک چشم‌هایش توان حرف‌زدن داشت. بی‌جان و بی‌رمق، غلتی به مردمک‌های میشی رنگش داد که به دکتر بفهماند حرفش را فهمیده است.

تخت شماره 11 آی‌سی‌یو، تنها بیماری بود که هوش داشت. اطرافش پر بود از اموات آینده. خطر قطعی نخاع، مثل دسته هاون، ذره‌ذره امیدش را در کاسه ذهنش می‌کوباند.

دکتر آمده و میله‌ها را در جمجمه‌اش فرو کرده بود. مزه خون را ته حلقش حس می‌کرد. مال زخمی بود که از جیغ‌کشیدن بیخ گلویش روییده بود.

درد را در تمام رگ‌‌های سرش حس می‌کرد. جمجمه را از جایی بالای گوش سوراخ کرده و وزنه‌ها را به میله وصل کرده بودند. موهایش دور پیچ‌ومهره‌ای که به جمجمه‌اش زده بودند، پیچیده بود. آرزو می‌کرد کاش کچل بود.

صدای دکتر، مثل متن روی تابلوی روان می‌رفت و می‌آمد. ده کیلو وزنه، 24 زمان داشتند تا مهره‌ شکسته را از آن رشته زردرنگ حیاتی بیرون بکشند. دوطرف سر، جای رویش تارهای مویش، می‌سوخت. تنها چیزی که چشم‌هایش می‌دید، سه لامپ مهتابی سفید موازی هم بود. نورشان را پخش می‌دید.

تمام ذهنش خالی بود. زبانش قفل کرده بود. با هربار پلک‌زدن، چشمه وجودش می‌جوشید.

«اگه قطع نخاع بشوم چی… اگه بی‌تاب و توان روی تخت بیفتم چی…اگه نتونم از جام بلندشم چی… اگه نتونم دست‌وپاهام رو تکون بدم چی… اگه …»

با هر «اگر» ذهنش تازه عمق فاجعه‌ پیش رویش را می‌فهمید. ویلچر سیاه و براقی جلوی چشمش ایستاد. نمی‌خواست ببیندش. چشم‌هایش را بست و با خودش گفت: «اگه مهره بیاد از نخاعم بیرون چی میشه… اگه عمل موفقی داشته باشم چی میشه… اگه دوباره بتونم راه برم چی میشه… اگه اگه اگه…»

امید از لابه‌لای ذهن هزارتویش خودش را توی وجودش انداخت. اولین چراغ سبز برایش روشن شد. دنبال نور سبز را گرفت. سر از باب‌الجواد درآورد. همان‌جا زانو زد.

دهانش پر شده بود از عطر ذکر یاجوادالائمه ادرکنی. دیگر دانه‌های تسبیح خالی‌خالی رد نمی‌شد. تنها درگیری ذهنی‌اش این شده بود که «یاجوادَالائمه ادرکنی» درست است یا اینکه «یاجوادُالائمه ادرکنی»؟!

تازه از صحن‌وسرای پدر و پسر برگشته بود. از 24 ساعت، دوازده ساعتش گذشته بود. دکتر که با جواب سی‌تی‌اسکن و لبخند تارش بالای سرش ایستاد، فهمید امید و توکل با چاشنی توسل دستش را گرفته است.