به گزارش اصفهان زیبا؛ «مهدی سهرابی» از رزمندگان غیور و دلیرمرد اصفهانی در هوافضای اصفهان در جنگ دوازده روزه است که 27 خرداد ماه امسال توسط موشکهای اسرائیل مجروح و دچار 95 درصد سوختگی میشود. مهدی سهرابی درحالی که در کما بوده است، یکم تیرماه، بعد از چند روز حضور در بیمارستان سوانح و سوختگی اصفهان به شهادت میرسد. آنچه در ادامه میخوانید روایت «فاطمه پورخلفی»؛ همسر شهید مهدی سهرابی از آخرین روزها و لحظات همراهی در این زندگی مشترک چهارساله است. شهیدی که همسرش او را عاشق امام حسن معرفی میکند و میگوید: « شهادتش این عشق را نشان داد. مهدی مثل مادر امام حسن(ع)، سوخت و مثل پدر امام حسن(ع) با فرق شکافته، شهید شد»!
بیست و دوم خرداد آخرین روزی بود که با هم بودیم. نیمههای شب بیست و سوم خرداد وقتی که خواب بودیم، گوشی تلفن آقامهدی زنگ خورد. مهدی سراسیمه بلند شد. خبر دادند که آمادهباش شده و باید برود. معذرتخواهی کرد که نمیتواند من را برساند خانه پدرم. اصولا چنین مواقعی که آمادهباش میشد خودش من را میبرد خانه پدرم یا تماس میگرفت یک نفر میآمد پیش من. آن روز مهدی رفت. اما این رفتنش با همه رفتنهایش خیلی فرق داشت. خداحافظیاش خیلی عجلهای شد؛ نه خبری از آن خندهها بود، نه دستی تکان داد و نه ….! حتی دکمههای لباسش را هم توی پلهها بست. چند ساعتی از رفتنش گذشته بود که زنگ زد و گفت: فعلا منتظر من نباش. پرسیدم چرا؟ گفت از اخبار مطلع نیستی؟ گفتم نه! گفت برو تلویزیون رو روشن کن. بعد از تلفن مهدی تازه دنیا روی سرم خراب شد! کم کم خبرها یکی یکی توی گوشیام بالا آمد.
از روز جمعه تا روز یکشنبه از مهدی بی خبر بودم. توی تماس دوم، لحن مهدی کاملا متفاوت شده بود. کار من آن روزها شده بود نشستن توی ایوان خانه مامان و زل زدن به آسمان. بیخبری از مهدی استرس و نگرانیام را دوچندان کرده بود. بیخبری از مهدی و دلهرهها و روزهای پراز استرس جنگ دوازده روزه با من کاری کرد که یک روز رفتم خانه خودمان و افتادم به تمیز کردن. حس میکردم قرار است همین روزها خبری بشود و اینجا شلوغ و من مهماندار….دلشورهها امانم را بریده بود.
صبح روز دوشنبه مهدی به من زنگ زد. لحن صحبتهایش از یکشنبه هم بدتر شده بود. گفتم مهدی امکانش هست دو سه ساعتی بیایی خانه. گفت: نه! گفتم: مهدی امکانش هست من بیام یک جایی بیینمت و بعد بروم؟ گفت: نه! گفتم: خب حداقل بگو کی برمیگردی؟ برای عروسی پسرخالهات شب جمعه، برمیگردی؟ گفت: انشالله. اگر هم نیامدم، شما از طرف من معذرتخواهی کن. بعد هم مثل اینکه بخواهد وصیت کند، شروع کرد به وصیت کردن و حرفهای عجیب و غریب زدن. مرتب سفارش میکرد، مراقب خودت باش. مهدی حرف میزد و من پشت سرهم دلشورههایم زیاد و زیادتر میشد! بعد از شهادتش فهمیدم، همه این حرفهایی که به نوعی وصیت بود، به پدرش هم گفته بود و البته بیشتر از همه سفارش من را به آنها کرده بود.
سهشنبه 27 خرداد، مقر مهدی را میزنند. دقیقا همان ساعت دلشوره عجیبی به جان من افتاده بود. فکر میکردم بروم خانه خودمان آرام میشوم. اتفاقا هم رفتم اما هیچ اتفاقی نیفتاد و خب متوجه شدم که طرف محل کار مهدی چند نفری شهید شدند. اسامی که اعلام شد، دیدم اسم مهدی جز اسامی آنها نیست. ولی باز دلم آرام نگرفت. با خواهر مهدی تماس گرفتم. خیلی طبیعی صحبت کرد انگار که خبر از جایی ندارد. من هم به واسطه آرام بودن او، آرامتر شدم و به خانه پدرم برگشتم.
حوالی ساعت ده و نیم همان شب بیست و هفتم خرداد، پدر آقامهدی با من تماس گرفتند و گفتند مهدی مجروح شده است. با شنیدن این خبر صدای من شروع کرد به لرزیدن. زمانی نگذشت که آمدند دنبالم و من را با خودشان بردند خانه مادربزرگ مهدی. همه فامیل آنجا جمع شده بودند و مشغول ذکرو ختم دعا و صلوات بودند. گفتم خب چرا من را نمیبرید بیمارستان؟ مگر نمیگویید مهدی مجروح شده؟ خب یاعلی…. آماده شوید برویم بیمارستان. پدر آقامهدی گفتند الان دیروقته و بیمارستان کسی را این موقع راه نمیدهد. انشالله صبح زود همه با هم راهی بیمارستان میشویم. التماس کردم زنگش بزنید. تلفن که ممنوعیتی ندارد. یک نفر زنگ بزند بیمارستان تا من با مهدی حرف بزنم وصدایش را بشنوم. حرفم اما هنوز تمام نشده بود که همه اطرافیان چهرههایشان درهم رفت و صدای گریهشان بلند شد. زنعموی آقای مهدی یکدفعه بیهیچ مقدمهای آمد توی حرف من و گفت: آقا مهدی بیهوشه! آقا مهدی سوخته! پرسیدم: سوخته؟ چقدر سوخته؟ گفتند: خیلی!!
آن شب به سختی صبح شد و من تنها با قرآنی که این سالها برای حفظ با آن مانوس بودم، دوام آوردم. صبح همگی راهی بیمارستان سوانح سوختگی اصفهان شدیم. دستور دادند با رعایت اصول بهداشتی و گان پوشیده وارد بخش شوید. لحظات بسیار سخت و نفسگیری بود. نمیدانستم قرار است با چه مهدی روبرو شوم. قدمهایم را آهسته آهسته برمیداشتم. چشمانم نه بسته بود، نه باز. یک لحظه خودم را کنار تخت مهدی دیدم. زبانم بند آمده بود ازبس آنچه که جلوی چشمانم میدیدم، وحشتناک بود. مردی که ستون زندگی یک دختر و پناه او بود، کسی که وقتی یک کار سختی داشت، خیالش راحت بود از بودنش، حالا از سرتا پا پیچیده شد بود در باند با 95 درصد سوختگی در حالت کما! و حالا من بودم و روضههایی که باید تنهایی به دوش میکشیدم…
نصف قلب سوخته، کلیهها کامل سوخته، فرق شکافته شده، پشت سری که باز است، جمجمه سر کامل شکسته شده، قفسه سینه شکسته، یک چشم کامل سوخته، سر و بدن پر از ترکش و ریهای که تنها پنج درصد آن حیات دارد… اینها روضههایی بودند که هر روز تک و تنها به دوش میکشیدم…. روضههایی که پای تخت مهدی توی بیمارستان برای هرکدامشان ضجه میزدم…. روز اول، روز دوم….. روز سوم…..!
روز سوم، کم آوردم. ضربان قلبم آمد پایین. اکسیژن خونم افت کرد. توی همان بیمارستان من را هم بستری کردند. دکتر گفت اگر به همین صورت ادامه بدهی، شاید تو زودتر از شوهرت بروی! لحظات خیلی سختی بود. برای منی که تحمل دیدن یک زخم روی دست مهدی را نداشتم، حالا دیدن آن صحنهها و مرور آن روضهها، غیرقابل باور بود.
روز چهارم، وقتی دوباره صدای ضجههایم کنار تخت مهدی بلند شد، دکتر و پرستارها از بخش بیرونم کردند. آمدم توی حیاط و دوباره به همان قرآن و یار همیشگیام پناه بردم. توی همان حال دست توسلم را به سمت حضرت زینب(س) دراز کردم. حالا زیرلبهایم این ذکر زمزمه میشد: سلام علی قلب زینب صبور… سلام علی قلب زینب صبور… نه یکبار که چند بار! حالا منی که مهدی را از جانم بیشتر دوست داشتم، از خانم خواستم خودشان کمکم کنند از کسی که اینهمه دوستش دارم بگذرم. گفتم من صبرش را ندارم. خودتان صبرش را به من بدهید. این را گفتم و انگار قلبم آرامتر شد….. سپردم به خدا. دستم را گذاشتم روی زانوهایم و بلند شدم تا بروم به سمت بخش.
دکتر و پرستارها سعی کردند مانع ورودم به بخش بشوند. اما وقتی آرامشم را دیدند، دیگر مانعی نبود. قدمهایم را آهسته آهسته برداشتتم تا به کنار تخت مهدی رسیدم. آن لحظات با آن همه جراحات چهره مهدی انگار متفاوت شده بود. با اینکه فقط بخش محدودی از صورتش از زیرباندها بیرون بود ولی زیبایی عجیبی در چشمانم نقش بست. قرآنم دوباره اینجا پناه شد، اما حالا پناه مهدی. مهدی را از زیرقرآن رد کردم. او را به خدا سپردم و از بیمارستان آمدم بیرون. آن دقیقهها عجیب صبور و آرام شده بودم. حس میکردم حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) آرام جانم شده بودند.
حوالی همان شب دوباره ناآرام شدم. قلبم داشت سوراخ میشد. درد افتاده بود توی دست چپم. به مادرم گفتم یا مهدی در حال رفتن است، یا رفته است. دوباره قرآنم را برداشتم و پناه آوردم به آن. آیاتی که جلوی چشمم آمد، آیات صفحه 89 و 90 قرآن بود. آیاتی مربوط به جهاد و شهادت و اطاعت از خدا….! کم کم مطمئن شدم مهدی شهید شده و رفته است. خبر شهادت ساعتی بعد آمد. قرآن درست میگفت.
مهدی عجیب امام حسنی و عاشق امام حسن(ع) بود. شهادتش هم این عشق را نشان داد. مهدی مثل مادر امام حسن(ع)، سوخت و مثل پدر امام حسن(ع) با فرق شکافته، شهید شد!