به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت ۲ و ۴۵دقیقه دوشنبه ۱۸ اسفند؛ اگرچه حمله هوایی به سمت استانداری اصفهان انجام شده بود ولی در اصل حمله به مردم بود. خیابان های منتهی به میدان امام ازدحامی از جمعیت کودک، سالمند، زن و مرد بود که برای بیعت با رهبری آمده بودند.
لحظهای که صدای انفجار بلند شد، من روی یکی از سکوهای مترو در ایستگاه میدان امام حسین(ع) به سمت میدان انقلاب ایستاده بودم. باشنیدن صدای انفجار، ترس و واهمه مردم را فراگرفت و هرکسی در سکوهای مترو به سمتی میدوید. من و همکارانم سعی کردیم به آرامش دادن به مردم و اینکه خیالشان را راحت کنیم از اینکه نگران نباشند اینجا امن و به نوعی پناهگاه است. بعضی مردم هم از بیرون و خیابانهای اطراف، وارد مترو شده بودند و همین موضوع جمعیت حاضر در ایستگاه امام حسین(ع) را زیاد کرده بود.
مردم از طریق پلههای برقی و ثابت به سمت سکوها سرازیر شده بودند. در آن لحظات حساس و بحرانی، کار به صورت جهادی توسط پرسنل مترو مدیریت و هدایت و براساس تدبیر مسوولان، سریع خط بیبرق و مردم به داخل تونلها هدایت شدند؛گروهی از مردم از داخل ریلها و گروهی هم از کنار نیم سکو…! در آن لحظات من در حین هدایت مسافران به سمت تونل، خودم پریدم توی ریل و از داخل ریل با مسافران جلو میرفتم به سمت ایستگاه میدان انقلاب. اکثر جمعیت آن روز و حاضر در مترو خانم بودند که در بین آنها مسن و کودک نیز زیاد دیده میشد.
بعد از هدایت مسافران به ایستگاههای بعدی و قبلی امام حسین(ع) (انقلاب و چهارراه تختی)؛ حالا با یک مشکل دیگر مواجه شده بودیم. اینکه مردم چطور از داخل تونلها، از ارتفاع یک ونیم متری بالا بیایند و بروند روی سکو. من در همان لحظه، به ذهنم رسید زانو بزنم و مثل پله بشوم و از مردم بخواهم پایشان را روی کمر من بگذارند و راحت بروند بالا روی سکو. مردم ابتدا ادب میکردند و از رفتن روی کمر من امتناع داشتند. چندنفر از آقایان هم از من خواستند جایشان را با من عوض کنند و میگفتند: آقا شما چرا؟
و من در پاسخشان میگفتم: من اینجا هستم برای خدمت رسانی به مردم. اتفاقا الان وظیفه من همین کاری است که انجام میدهم. مردم بعد از ممانعتها بالاخره راضی به این کار شدند اما هر کسی که پایش را روی کمر من میگذاشت و میرفت بالا، من را با یک دعا بدرقه میکرد، خیلیها هم اشک چشمشان را با یک التماس دعا همراه کرده بودند.
حس و حال عجیبی آن لحظات بر مردم حاکم شده بود. شاید حدود بیست و پنج دقیقهای من زانو زده و برای عبور مردم پله شده بودم . من آن لحظات، توی آن زانوزدن رفته بودم اما کربلا، رفته بودم عصر روز یازدهم، عصر آن روزی که خانم حضرت زینب(س) وقتی میخواست سوار مرکب شود، اما محرمی نداشت. برادرانشان شهید شده بودند و خانم تنها و غریب مانده بودند. آن لحظات حال خوشی با امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) داشتم. با خودم زمزمه میکردم، با خانم حضرت زینب(س) که اگر من آن روز کربلا بودم، شاید به دردتان میخوردم. شاید آنجا هم با همین زانو زدن میتوانستم کاری کنم
برای شما.
راوی: علی مرادی؛ کارمند شرکت مترو اصفهان