به گزارش اصفهان زیبا؛ استاد اکبر تگریان (متولد 26 دی 1332)، از پیشگامان مبارزات انقلاب اسلامی اصفهان و از پیشکسوتان عرصه تعلیم و تربیت است که خاطرات مبارزات را از قیام 15 خرداد 1342 به خاطر میآورد.
از سوابق آقای تگریان میتوان به حضور در جبهه دارخوین (سال 1360)، بازرس آموزش و پرورش اصفهان (سال 1360-1361)، رئیس آموزش و پرورش فریدونشهر (2 سال 61-63)، رئیس آموزش و پرورش نطنز (13 ماه در سالهای 63-64)، تدریس تعلیمات دینی و قرآن در دبیرستانهای ناحیه 5 اصفهان، مسئول امتحانات ناحیه 4، بخشدار گرکن مبارکه (سالهای 85-86)، معاون هنرستان شهید مدرس (2 سال تا زمان بازنشستگی در سال 1388)، و پیمانکاری ساختمان در بخش خصوصی و ساخت مسجد اشاره کرد.
آنچه در ادامه میخوانید خاطرات مختصری از ایشان با دستخط خود، به همراه چند عکس است که در اختیار اصفهان زیبا قرار دادهاند و با ویرایش مختصری، تقدیم علاقهمندان میکنیم.

دستخط آقای اکبر تگریان- صفحه اول از خاطرات
خاطرهای از دوران تحصیل
در سال 1342 من دانشآموز دبستان ملی “مدرس” بودم. یک روز در مدرسه بودیم که سر و صدایی بلند شد و چند نفر از افراد ساواک شاه به مدرسه آمدند و مدیر و معاون و یکی از معلمین را دستگیر کردند و روز بعد از طرف آموزش و پرورش، مدیر و معاون جدیدی جایگزین کردند. آن زمان چندان در جریان قضایای اتفاق افتاده نبودیم. مدیر جدید از بچهها خواست که هر وقت اسم شاه را بردم همه کف بزنید و “جاوید شاه” بگویید؛ بچههای کلاس ششم به ما توجه دارند که این کار را نکنیم و ما هم وقتی سخنرانی مدیر انجام شد هیچ عکسالعملی انجام ندادیم و این موضوع باعث عصبانیت مدیر جدید شد.
توسط یکی از معلمان، بچهها جَو مدرسه را ناآرام کردند و هو میکردند و اجازه نمیدادند که مدیر و معاون جدید کاری بکنند. همین حرکت دانشآموزان باعث شد که مجبور شدند مدیر و معاون قبلی را برگردانند و موضوع را برای دانشآموزان توضیح دادند که حضرت آیتالله خمینی در قضیه پیمان کاپیتولاسیون صحبت کردند و ایشان را دستگیر و تبعید کردند.
بعد از اتمام دوره ابتدایی وارد دبیرستان “سعدی” شدم. دبیرستان سعدی جَوّی مذهبی داشت و کمکم ما وارد مسائل کشوری و خیانتهای شاه شدیم.
رها کردن تدریس و ورود به بازار آزاد
پس از پایان دوره دبیرستان به سربازی رفتم و پس از اتمام سربازی و برگشت به اصفهان به یک مدرسه ملی برای تدریس رفتم و کلاس چهارم را به من سپردند. پس از گذشت سه ماه تدریس، روزی در بین تدریس به بچهها گفتم بچهها دولتِ شاه نفت را به اسرائیل مجانی میدهد ولی همین نفت را به روستاییان لیتری ۵ ریال میفروشد و در شهر لیتری ۲.۵ ریال و این موضوع را مطرح کردم. روز بعد وقتی وارد مدرسه شدم مدیر مرا احضار کرد و گفت از ساواک تماس گرفتهاند که معلمی به نام “تگریان” کلاس چهارم در مورد شاه و اسرائیل صحبت کرده و به او تذکر بدهید که دیگر از این حرفها سر کلاس نزند در غیر این صورت با او برخورد میشود. مدیر گفت: «فکر کنم یکی از دانشآموزان پدرش عضو ساواک است و از پسرش حرفهای شما را شنیده است.» من هم همان لحظه از مدرسه خارج شدم و هرچه مدیر اصرار کرد که من مشکل را حل میکنم، قبول نکردم و وارد بازار آزاد شدم.
توهین مستشاران آمریکایی و سرسپردگی رژیم
همان زمان یعنی سال ۱۳۵۴ در شرکتی در شاهین شهر مشغول به کار شدم که همراه من آقای مهندس عباس نجفی که ایشان هم از سربازی برگشته بودند، هر دو از آن شرکت کارِ ساختمانی پیمانی گرفتیم و مشغول کار شدیم. هر روز از اصفهان با یک دستگاه اتومبیل ژیان به شاهین شهر میرفتیم و برمیگشتیم. در مسیر شاهین شهر، اتوبوسهای نیروی هوایی، فرزندان مستشاران آمریکایی را برای تحصیل به شاهین شهر میبردند و بهترین مدرسه را برایشان ساخته بودند و پذیرایی خوبی از آنها میکردند. روزی در مسیر رفتن به شاهین شهر یکی از اتوبوسها کاریکاتوری بزرگ پشت شیشه اتوبوس زده بود و زیر آن نوشته بودند ایرانی! من و دوستم خیلی از دیدن این بیادبی و تحقیر ناراحت شدیم؛ از اتوبوس آنها سبقت گرفتیم و با اشاره دست فحشی به آنها حواله کردیم! وقتی به پلیس راه اصفهان-تهران رسیدیم، پلیس اتومبیل ما را متوقف کرد و شروع به بازرسی کردند. بعد یک اتومبیل پیکان آمد و چهار نفر سرنشین داشت که معلوم بود اعضای ساواک هستند. پلیس بعد از بازرسیِ اتومبیل ما به طرف آن چهار نفر رفت و مطلبی به آنها گفت به این مضمون که چیزی پیدا نکردیم. بعد برگشت به طرف ما و گفت چرا از اتوبوس آمریکاییها سبقت گرفتید؟ گفتیم ما محل کارمان شاهین شهر است. گفت از این به بعد یا ساعت حرکت خودتان را تغییر میدهید یا اگر به اتوبوس دانشآموزان آمریکایی رسیدید حق سبقت ندارید.
جلسات مخفی با حجتالاسلام مصطفی نیلیپور و عامل قتل آیتالله شمسآبادی
یکی از نکات مهم زمان شاه این بود که با بودجۀ مردم ایران برای درجهداران آمریکایی خانه مسکونی با تمام امکانات زندگی میساختند و یک دستگاه اتوبوس جلوی درب منزل که یکی از این محلها به نام سیصد دستگاه بود. مردم ایران در فقر بودند ولی برای اربابان آمریکایی خانه و امکانات مجّانی بنا میکردند.
این حرکتهای دولت شاه برای ما خیلی سخت بود و در سال ۱۳۵۵ در جلسه محرمانه وارد شدیم که مربی آن جلسه حاج آقا مصطفی نیلیپور بود. این جلسه به طور مخفیانه ماهی یک بار در جایی که پنهان باشد تشکیل میشد و در مورد سیاستهای رژیم شاه و آشنایی با خیانتهای شاه صحبت میشد. درباره کتابی که [نعمتالله] صالحی نجفآبادی نوشته بود به نام «شهید جاوید» صحبت شد و نقدی بر آن شد که چرا قیام امام حسین علیهالسلام را زیر سؤال برده بود. در سال ۱۳۵۵ روزی خبر رسید که آیتالله شمسآبادی را شهید کردند ولی مشخص نشد توسط چه کسی. مدتی گذشت و بعد گفتند توسط یک طلبه روحانی به نام “امید نجفآبادی” ایشان به قتل رسیدند. پس از دستگیری به زندان رفت ولی خبری از اعدام او نبود.
در سال ۱۳۵۶ بنده با خانواده حاج غلامرضا تشیّع آشنا شدم و از دخترشان خواستگاری نموده و داماد آنها شدم. حاج آقا تشیع بازنشسته نیروی انتظامی زمان شاه بود ولی مردی مؤمن و طرفدار علمای اسلام بودند. یک روز در مورد قتل شهید آیتالله شمسآبادی پرسیدم؛ ایشان توضیح دادند که به دستور آیتالله شمس آبادی وارد نیروی انتظامی شدم ولی پس از قتل ایشان تقاضای بازنشستگی نمودم. چگونگی ماجرا را اینطور توضیح دادند که روزی آقای شمسآبادی به من تلفن زدند که با هم برویم نجفآباد به منزل صالحی نجفآبادی. وقتی به منزل آقای صالحی نجفآبادی وارد شدیم با کمال تعجب دیدیم آقای منتظری در منزل ایشان حضور داشتند. آقای شمسآبادی صحبت را شروع کردند و با عصبانیت به صالحی نجفآبادی گفتند چرا این مطالب را در مورد امام حسین نوشتهاید؟ و بعد با شدت عصبانیت رو به آقای منتظری کردند و گفتند شیخ تو چطور این کتاب را پشتنویسی و تایید کردی، روز قیامت جواب خدا را چه میدهی؟ در آن جلسه امید نجف آبادی حضور داشت و طلبه جوانی بود. بعد از این برخورد از منزل صالحی خارج شدیم و به اصفهان برگشتیم که یک هفته بعد خبر به قتل رسیدن آقای شمسآبادی را شنیدیم و حاج آقا تشیّع گفت من مطمئن بودم کار امید نجف آبادی بوده است.
قیام 19 دی قم و چهلمهای پرسرعت انقلاب
سال ۱۳۵۶ در تاریخ 17 دی در روزنامه اطلاعات مطلبی توهینآمیز نسبت به امام خمینی به چاپ رسید که باعث قیام 19 دی قم و شروع انقلاب اسلامی ایران شد. در چهلم کشتار قم، مردم تبریز علیه شاه قیام کردند. در چهلم کشتار مردم تبریز، یزد قیام کرد و سپس اصفهان در فروردین 1357 برگزارکننده چهلم شهدای تبریز و یزد شد که باعث تبعید آیتالله احمدی فروشانی و آیتالله طاهری شد. با پیگیری مردم، آیتالله طاهری از تبعید بازگشت اما 2 هفته بعد، به دلیل نمازجمعههای انقلابی مجدد توسط ساواک دستگیر و به تهران اعزام شد. اعتصابات و اعتراضات مردم اصفهان از دستگیری آیتالله طاهری به اوج رسید که مردم در منزل آیتالله سید حسین خادمی [رئیس حوزه علمیه اصفهان] جمع شدند و از آیتالله خادمی خواستند که با نیروی انتظامی شاه صحبت کنند تا آقای طاهری را آزاد کنند.
تحصن 10 روزه منزل آیتالله خادمی و شروع حکومت نظامی
منزل ما نزدیک منزل آیتالله خادمی بود. ما در تحصن منزل آیتالله خادمی شرکت میکردیم و آیتالله خادمی تلفنی با رئیس شهربانی صحبت کردند و نیروهای امنیتی گفتند آقای طاهری را آزاد میکنند به شرط اینکه شما به تحصن پایان دهید که مردم مخالفت کردند و همین امر باعث طولانی شدن تحصن شد تا اینکه در روز دهم خبردار شدیم نقشه حمله به منزل آیتالله خادمی را ساواک طراحی کرده است. در جریان تحصن و باخبر شدن از نقشۀ حمله، جوانان سنگ و کوکتل مولوتف آماده کردند و روی پشتبامهای دو طرف خیابان جامی مخفی شدند.
شب ۵ رمضان سال ۵۷ ساعت ۱۱ شب بود که نیروهای شهربانی شاه حمله را آغاز کردند و اول با گلوله لامپهای محله را شکستند تا تاریک شود و حمله شروع شد و غافل از اینکه جوانان منتظر آنان بودند. درگیریها شروع شد و تیراندازی و گاز اشکآور شلیک میکردند. منزل پدری ما که نزدیک بود درب منزل را باز کردند و حوض کوچکی کنار حیاط بود و جوانان برای اینکه گاز اشکآور به آنها اثر نکند داخل حیاط منزل پدرمان میآمدند و سرشان را داخل حوض آب خیس میکردند و دوباره برای زد و خورد میرفتند. از طرف دیگر به همسایگان گفتیم برای سوزاندن و آتش روشن کردن هرچه دارند به کوچه بیاورند چون آتش اثر گاز اشکآور را خنثی میکرد.
خلاصه درگیری تا سحر ادامه پیدا کرد و همسایهها غذا آماده کردند و جوانان مبارز به سر سفره مردمی سحری نشستند و سحری خوردند و درگیری پایان یافت. همین قضیه باعث شد که حکومت نظامی برای اولین بار در اصفهان اعلام شود و سید رضا ناجی به عنوان فرمانده حکومت نظامی تعیین شد.
به دنیا آمدن اولین فرزندم پس از اعلام حکومت نظامی
دو روز بعد از اعلام حکومت نظامی، خانم بنده که حامله بود درد زایمانش آغاز شد و باید به کلانتری زنگ میزدیم تا تاکسی بفرستند. برای بردن بیمار به بیمارستان تلفن زدیم و ساعتی صبر کردیم. از تاکسی خبری نشد. به کلانتری مجدداً زنگ زدیم گفت تاکسی فرستادیم. باز ساعتی صبر کردیم، درد زایمان دائم شدید میشد و ما نگران حال بیمار بودیم. پدرم ناراحت شدند و گفتند اینطور نمیشود، باید کاری کرد! شلوار خود را درآوردند و با شورت و زیر پیراهن از خانه خارج شدند. گفتند با این پوشش نیروهای حکومت نظامی با من کاری ندارند، باید مشکل زائو را حل کرد. به کنار خیابان فروغی رسیدند. یک جیپ ارتشی ایشان را دیده بود و پرسیده بود با این وضع کجا بودهای؟ گفتند ما بیمار داریم و تقاضای تاکسی کردهایم ولی هنوز نیامده است. پدرم را سوار کرده بود و آخر خیابان فروغی نزدیک میدان جمهوری یک دستگاه تاکسی ایستاده بود. پدر را سوار تاکسی کرده و راهی منزل شدند و بیمار را سوار کردیم و به طرف بیمارستان عسکریه حرکت کردیم.
به فلکه شهدا که رسیدیم با صدای مهیب ایست سربازان مواجه شدیم! بیمار ترسیده بود، گفت برگردیم ممکن است ما را بکشند. راننده تاکسی گفت ناراحت نباشید من مجوز دارم. خلاصه سه مرتبه این ایستهای وحشتناک را رد کردیم تا به بیمارستان رسیدیم. زائو را بستری کردند و حالا نوبت آمدن پزشک با این شرایط بود که خود بیمارستان هماهنگی با پزشک را انجام داد و ما به منزل برگشتیم و روز بعد هم مادر و نوزاد را مرخص کردند و به خانه برگشتند.
مأموران ساواک و دو گونی اعلامیه روی پشتبام
بعدازظهر همان روز یکی از خانمهای همسایه درب منزل آمد و گفت: «دو نفر مرد در مورد خانۀ شما سؤال میکردند.» بنده متوجه شدم که آنها نیروهای ساواک بودهاند و نقشه دارند. سریع هرچه اعلامیه و کتاب و جزوه ضد شاه در منزل بود جمعآوری کردم و داخل گونی گذاشتم و با اتومبیل به منزل پدرخانم بردم. خب چون پدرخانم بازنشسته شهربانی بودند احتمال میدادم که آنجا امن باشد. مادر خانمم به منزل ما آمدند و پرستاری از مادر و نوزاد را به عهده گرفتند. نیمههای شب بود که من به اتفاق خانمم و نوزاد و مادر خانمم در اتاق خوابیده بودیم که متوجه شدم ضربهای به سرم وارد شد! از خواب بیدار شدم دیدم یک مرد غولپیکر داخل اتاق آمده و با وحشت پریدم بالا و نشستم گفتم شما؟ گفت: «حرفی نباشد، روسری به این دو خانم بده سرشان کنند.» خانم و مادر خانمم از خواب پریدند و وحشتزده نظارهگر بودند. یک نگاهی به پنجره اتاق کردم دیدم یک سرباز با اسلحه مقابل پنجره ایستاده و یک نفر دیگر داخل حیاط به اتومبیل پیکان برادرم مهندس رسول تگریان تکیه زده و اسلحه را به طرف اتاق گرفته است. تمام وجودم به لرزه افتاد چراکه همان شب ساعت ۱۱ یکی از دوستان دستهای اعلامیه علیه شاه به درب منزل آورد و به برادرم داد و او هم دسته اعلامیه را داخل پیکان انداخت و گفت سحر با هم میرویم برای پخش کردن اعلامیهها. من نگاهی به ماشین کردم دیدم اگر آن سربازی که دم ماشین ایستاده داخل ماشین را نگاه کند و اعلامیهها را پیدا کند حکم آن اعدام بود!
با تمام وجود آیه ۹ سوره یاسین را میخواندم و آن مرد غولپیکر تمام دکورها را گشت و پرسید چند کلاس سواد داری؟ من هم الکی گفتم شش کلاس. گفت شغلت چیست؟ گفتم بنّا هستم. مجبور بودم دروغ بگویم ولی او آنقدر احمق بود که کتابهای دانشگاه را جمع نکرده بودم، دید و ورق زد و گفت این کتابها مال کیست؟ گفتم برای عکسهایش آوردهام ولی او نفهمید. پس از تلاش زیاد و همه جا را زیر و رو کردن، بالاخره دو عدد اعلامیه یکی از بین کتابهای خواهرم به نام مهری تگریان پیدا کردند و دیگری را در چرخ خیاطی. و آن شب به لطف الهی هیچ کدام از مأموران داخل پیکان را نگاه نکردند و پدرم را دستگیر کردند و با خود بردند.
دست بر قضا همان شب نیروهای شهربانی به منزل پدرخانمم رفته بودند چون به آنها گزارش داده بودند که آقای غلامرضا تشیّع چند کتاب از مسجد خارج کرده است و برای بازرسی به منزل ایشان رفته بودند. ولی پدرخانمم چون با سروان مأمور رفیق بود از او خواسته بودند که به افسر مافوقت بگو «اگر چیزی در منزل من پیدا نکردید من با شما برخورد قانونی میکنم» غافل از اینکه من در اتاق پشتبام دو گونی کتاب و اعلامیه پنهان کرده بودم. مأمور دوست حاج آقا رفته بود و منزل را نگشته بود.
روز بعد پدرخانم با مادر خانم تماس میگیرد و گزارش شب گذشته را میدهد که مادر خانمم میدانستند که من کتابها را به آنجا بردهام. به پدرخانم میگویند اتاق پشتبام پر از اعلامیه و کتاب است! که پدرخانمم با عصبانیت از من خواستند سریع آن دو گونی کتابها را از منزلشان ببرم. با پیکانم منزل پدرخانمم رفتم و گونیها را برداشتم و برگشتم به منزل. از سر چهارراه شیخ ابومسعود وقتی وارد کوچه منزلمان شدم (کوچه شهید علیرضا تگریان فعلی)، متوجه شدم منزلمان محاصره است. برای اینکه آنها مشکوک نشوند جلوی منزل یک منطقه بزرگ است که الآن باغچه شده، ماشین را در آن محوطه پارک کردم و یک ساختمان نیمهکاره آنجا بود، از آن ساختمان بالا رفتم و منزل را دیدم که پدرم را آورده بودند و دو خواهرم را دستگیر کرده و منتظر برادر بزرگم بودند که برادر بزرگم هم از راه رسید و هر سه را بردند. وقتی رفتند من پایین آمدم و خواهر کوچکم دوستی داشت در خیابان ابن سینا، از آن خانههای قدیمی بود که در دالان تاریکی قرار داشت؛ با ماشین به آنجا رفتم و گونیها را در منزل آنها گذاشتم و برگشتم. اخوی بزرگم که آزاد شد و دو خواهرم به مدت ۱۵ روز زندانی بودند که با تلاش زیاد آنها را آزاد کردیم.
- گذر ایام
- آموختن خطاطی با نظارت استاد حبیبالله فضائلی
- در جمع دوستان
- خدمت سربازی در گرگان
- خدمت سربازی در گرگان- سپاه دانش
- سفر مشهد مقدس به همراه پدر و برادر کوچکتر شهید علیرضا تگریان (متولد 1344- شهادت در 16 سالگی)
- در سفر جنوب به همراه پدر و برادر کوچکتر شهید علیرضا تگریان
- پیمانکاری ساختمان در قبل از انقلاب
- تولد اولین فرزند (دختر اول)
- رئیس آموزش و پرورش فریدونشهر
- بازدید از مدارس و سخنرانی برای دانش آموزان فریدونشهر
- فریدونشهر- تقدیر از دانش آموزان
- فریدونشهر- سخنرانی برای روستاییان
- مراسم 22 بهمن در فریدونشهر
- در کنار خانواده
[شرح مفصلتری از خاطرات آقای اکبر تگریان انشاءالله به زودی منتشر خواهد شد.]

مرور خاطرات انقلاب اسلامی- آقایان اکبر تگریان و حجتالاسلام جواد جلوانی

















