کف خیابان

چه کسی فکرش را می‌کرد. همان دختر نیمکت‌های آخر کلاس، حالا در ردیف اول، کنار من ایستاده باشد؛ اما این بار، نه در کلاس درس و دانشگاه، جایی که اسمش را گذاشته‌اند: «کف خیابان».

به گزارش اصفهان زیبا؛ چه کسی فکرش را می‌کرد. همان دختر نیمکت‌های آخر کلاس، حالا در ردیف اول، کنار من ایستاده باشد؛ اما این بار، نه در کلاس درس و دانشگاه، جایی که اسمش را گذاشته‌اند: «کف خیابان». راستش ما خیلی باهم فرق داشتیم. من از آن دانشجوهای همیشه‌آماده بودم و او، ترجیح می‌داد زیادی جلوی چشم استادها نباشد. آخرین لایه‌ پوشش من می‌رسید به چادر سیاهی که همیشه محکم می‌گرفتمش و او مقنعه‌اش را تا جایی که امکان داشت عقب می‌کشید.

حالا، اینجا کفِ خیابان، جایی که مسجد و میدان شهر به هم می‌رسند، او هم کنار من ایستاده است. حتی پرچمی که در دست دارد، از پرچم من هم بزرگ‌تر است؛ پرچمی که سرخی و سفیدی و سبزبودنش، بیشتر از قبل، خودنمایی می‌کند. همان پرچمی که «الله» در میان سفیدی‌اش، مراقب وطن است.

راستش آن روزها خیال می‌کردم آن دختر و دوستانش، چیز زیادی از وطن و عاشقانه‌هایش نمی‌دانند. خیال می‌کردم پایش که برسد، پشت پا می‌زنند به هرچه از مامِ وطن دارند. اما حالا پاهای محکمش را در صف اول می‌بینم. حالا خیال می‌کنم همه‌مان یک لباس بر تن داریم. از همان لباسی که رزمندگان و مدافعان وطن می‌پوشند. حالا من و آن دختر، در یک سنگریم. سنگری که نامش را گذاشته‌اند «کف خیابان».