به گزارش اصفهان زیبا؛ میگویند رأس ساعت 10 شب، شروع حرکت است. تقریبا همینطور بود. 10:10 ماشین اصلی حرکت کرد: وانتی سفیدرنگ، با چهار باند که دوتادوتا رو به عقب و جلو بودند؛ روی آنها عکسی قدی از امام شهید بود که به مردم خیابان سلام میدادند و مهتابی سفیدرنگی بالای قاب، نورش روی عکس پخش میشد؛ ماشینی با قریب به دو الی سه متر ارتفاع، «بسمالله» گویان، شروع به حرکت کرد. کاروان ماشینی مسجد امام حسنعسگری(ع)، 13 فروردین، مبدأ تجمع: چهارراه دشتستان، مقصد: بهسمت… .
پیش از حرکت، جوانی بلندگو به دست، در کنار وانت ایستاده و میگوید: «تکرار میکنم، مسیر حرکت امشب ما بهسمت چهارراه عسگریه، مسجد نورباران، خیابان 22بهمن، خیابان حمزهاصفهانی، میدان بزرگمهر، خیابان آپادانا…، میدان برج، خیابان آزادی…، گلستانشهدا، پل غدیر… .» برخی مسیرها را عقب میافتم. هرچند جوان دوباره تکرار میکند، بهنظرم این طور میآید که لزومی به یادداشتکردن نیست؛ بالاخره پشتبهپشت ماشینها میرویم.
هرجا رفتند، ما هم به دنبالشان. همین طور هم میشود. کمی جلوتر از ماشین اصلی در خیابان ایستادهایم و به محض حرکت آن، خودمان را پشتش جا میکنیم. اینکه میگویم جا میکنیم از این جهت است که برای بهدستآوردن جایگاه ماشین اول، حقیقتاجنگیدیم و با چند ماشین راست و چپمان شاخبهشاخ شدیم؛ هرچند کمتر از یک دقیقه بعد، کاملاداوطلبانه و با کمال میل سرعت را کم کردیم تا ماشین دیگری جلو بیاید. صدای بلندگوها آنقدر بلند بود که بهنظرم ماشین اول ایستادن، بیشتر نشاندهنده تازهکارها بود تا یک دستاورد منحصربهفرد. اصلا آن موقع که کمی دورتر شدیم، تازه چشمم به قاب «آقا مجتبی» افتاد.
ماشین، از آن سمت که رو به خیابان بود، قابی بزرگ از رهبر شهید داشت و این سو که ما به دنبال آن بودیم و میدیدیم، عکس آشنای این روزها، از رهبر «جوان» با ابعادی کوچکتر نصب شده بود. زیاد نیاز به تفسیر نداشت؛ انگار که پدری حکیم آن جلوترها راه را روشن کرده بود و اکنون ما در خیابانهای اصفهان، به دنبال پیشوای عصرمان در همان مسیر حرکت میکردیم؛خیابان به خیابان، پشت به پشت ماشینهای دیگر؛ هرچند در این بین گاهی میانمان فاصله میافتاد. بههرحال طبیعت خیابان همین بود؛ چراغهای راهنماییرانندگی که یک دفعه زرد و سپس قرمز میشد، کاروان را از هم منفک میکرد.
باید با صبوری «میایستادیم» تا دوباره «سبز» شود و آن وقت اگر ترافیک نبود، با سرعت خودمان را دوباره به کاروان میرساندیم یا گاهی باید بهعمد میان ماشینهای کاروان فاصله میانداختیم تا ماشینهای غیرکاروانی از بینمان بگذرند و با سرعت بیشتری بروند. گاهی باید گردن میکشیدیم که ببینیم آن چراغ سفیدرنگ ماشین کاروان از کدام سمت پیچید تا ماهم خودمان را به آن برسانیم، آنجا بود که فهمیدم این دو الی سه متر ارتفاع بیشتر، به چه دردها که نمیخورد یا همان شعرهای حماسی که از باندها پخش میشد، کم چیزی نبود.
سادهترینش اینکه اگر هنوز گوشهایت حتی از دور صدایی میشنود، یعنی هنوز در «مسیر» هستی؛ هرچند بعضی وقتها میدانستی که در جمعی، ولی صدا به مصلحتی قطع میشد؛ مثلا اینکه از جلوی «بیمارستان» گذشته بودیم و مسئول کاروان قصد داشت حقوق شهروندی و انسانی را رعایت کند. اما جدای از این قطع و وصلهای عامدانه، شنیدن شعرهای حماسی ما را در کاروان به هم پیوند میداد؛ مثل پرچمهایمان که ما را به هم وصل میکرد؛ مثل لحظههایی که به جبرِ مسیر، از مدل خطی ماشینها خارج میشدیم و دو ماشین در کنار هم میایستادیم؛ آن دستی که برای کودک ماشین دیگر کاروانمان تکان میدادیم و آن لبخندی که به روی هم میزدیم.
آدمیزاد است دیگر؛ دست خودش نیست که این طور باشد یا نباشد. او برحسب فطرتش باید با مردم سلامعلیک داشته باشد. باید یک چیزی بگوید و یک چیزی بشنود؛ حال اگر یک سری تکه آهنهایچهارچرخ ما را در میان خودشان حبس کردهاند و به گمانمان، هرکدام حریم خودمان را داریم، دلیل نمیشود روی تکهآهنهایمان شعار ننویسیم و از پنجرههایش عکس و پرچم آویزان نکنیم؛ دلیل نمیشود دستمان را روی بوقش نگذاریم و به هم «شما بفرمایید جلو» نگوییم؛ هرچند بعضا همین تکهآهنهایچهارچرخ برخی اصول فطری را از یادمان بردهاند و باید شبهای زیادی در این کاروانهای خودرویی شرکت کنیم تا دوباره به «خودمان» برگردیم. باید دوباره یادمان بیاید که سوارههایِ بر تکهآهنِ متحرک در خیابان، فرقی با آن پیادههای کنار چهارراه ندارند.
این را وقتی درک کردم که در مسیر کاروان به چهارراه نظر رسیدیم. خودم را در جای همیشگی تصور کردم که برای کاروانهای خودرویی، پرچم تکان میدهم و لبخند میزنم؛ هرچند این بار پاسخ لبخندم را هم از خودم دریافت کردم؛ هرچند شاید اگر شخص دیگری جای من در ماشین بود، یک مشت گرهکرده هم نشان میداد؛ در حافظه ناخودآگاهم این است که شبهای پیش، بدون استثنا، سوارهها به ما ایستادههای کنار خیابان «خسته نباشید» میگفتند.
تصاویر ذهنیام از حقیقت میگویند؛چراکه من تقریبا نیمی از این موجهای حضور مردم در خیابانها را در این چهارراه گذراندهام: سمت راست خیابان، کنار پیچ، با یک پرچم 40 سانتی. از همینجا به رفتوآمد ماشینها نگاه کردهام؛ به کموزیادشدن بغلدستیهایم در کنار پیچ که عدهای رفتهاند و عدهای دیگر آمدهاند؛ هرشب اینطور بهنظرم آمده که هرکه «حضور» دارد، نوعی از لشکر فرشتگان خداست. بهنظرم این طور آمده که هربار به پشت سرم نگاه کردهام، ورای تکتک افراد، شکوهی از عظمت «جمعیت مردم» را دیدهام که ماهیتی فراتر از جمعِ نفربهنفر آدمها داشتهاست؛ مثل حضور ما در کاروان خودرویی که نمیدانم از کجا و چطور، ولی از یک جایی به بعد در میان جمعیت گم شده بودیم.
احتمالا در یکی از چهارراهها به جای اینکه به چپ بپیچیم، مستقیم رفتهایم و اصلا همین شده که سر از چهارراه نظر درآوردهایم. ما بیاختیار از کاروان ابتدایی جدا شده و مسیری را با کاروان دیگری همراه شده بودیم، کاروانی که ماشین اصلیاش وانتی قدیمیتر بود و به جای آن قاب و نور سفیدش، پرچمهای دورتا دور، با نور سبز مشخص بود.
شعرهای حماسی کاروان جدید، ریتم تندتری داشت و تعداد ماشینهای پشت سرش هم کمتر بودند؛ هرچند شاید آنها هم مثل کاروان ما در حین مسیر، برخی همراهانشان را از دست داده بودند و به همین خاطر هم نرسیده به هر چهارراه، پشت بلندگو مسیر را دوباره تکرار میکردند؛ شاید هم برخی همراهانشان مثل ما بودند که کاروان خودشان را ازدستداده و درعوض به کاروان آنها پیوسته بودند؛ یا شاید برخی بدون کاروان، مسیرشان را شروع کرده بودند و حالا پشت این چراغ قرمز با هم جمع شده بودیم؛ حتی شاید عدهای دیگر، تا آن لحظه به کاروان نپیوستهبودند؛ اما بعید نبود که در چهارراه بعدی با هم سلامعلیک کنیم. بههرحال این طبیعت آدمی است؛ برخی چیزها را فطرتا دوست دارد؛ مثل همراهشدن با کاروان، بودن در مسیر، وطن.