به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت نزدیک چهار و نیم عصر بود که رسیدم به گلستان شهدا. جای پارک نبود. دیر رسیده بودم. توی اخبار خوانده بودم که ساعت سه مراسم تشییع شهدا بوده. خیلی جلوتر از ورودی اصلی یک جای پارک پیدا کردم و پیاده شدم. از نزدیکترین در به مقبره حاج آقای ناصری وارد شدم. آسمان ابری بود و گرفته. انگار بغض کرده باشد. مثل همه عصرهای بهار پر از تکه پارههای ابر آماده باریدن.
بوی عود و نوای قرآن همراه نسیم بهار میپیچید لابلای آدمها که دسته دسته میآمدند نزدیک مقبره حاج آقا میایستادند و زیر لب حمد و قل هوالله میخوانند. یکی از زنها زد روی شانه بغل دستیاش و پرسید: شوما نیمیدونین شهید جدیدا را کوجا بردن؟
یکی از میان جمع سرش را برگرداند و آرام گفت: جدیدا رو بردن اونطرف و با دستش سمت چپ را نشان داد. جایی بالای قبر شهید خرازی.
راه افتادم به همان جهتی که زن گفته بود. جمعیت زیادی سیاهپوش و گریان آنجا جمع شده بودند. جایی که دو سه ماه پیش چایخانه بود، بنر بزرگی زدهاند که رویش از خانواده شهدای جدید در خواست شده برای ثبت مشخصات شهیدشان به دفتر گلستان شهدا مراجعه کنند. چقدر این جملهها غریب است. سالها این چیزها را فقط در باغ رضوان دیده بودم. گلستان شهدا همیشه برای من شبیه یک گنجینه بود.
گنجهایی از افتخارات ایران که آدمهایی دور و دست نیافتنی برای میهنشان آفریده بودند. آدمهایی که قدمت دارند. قدیمیاند. ولی اینها تازهاند. مال همین روزهایند. شهدای جدید. در بهت این عبارت ماندهام. اینجا هم شبیه بقیه قطعات گلستان سکو مانند است و دو سه تا پله از زمین بالاتر. چند تا بلوک سیمانی گذاشتهاند جای پله. همه جا پر است از خاک و تکههای سنگ و سیمان و قبرهایی تازه بدون سنگ. آخرین باری که آمده بودم گلستان، شب سال تحویل بود. کمتر از دو هفته پیش. آن شب اصلا از وجود این تکه زمین خبر هم نداشتم. شهدای اسفند را جاهای مختلف گلستان به خاک سپرده بودند. لابلای قبرهای قدیمیتر که بیشترشان هم شهدای نظامی بودند.
اما اینجا یک تکه زمین خالی بود که حالا شده بود فصل تازه گلستان. پر شده از قبرهای خانوادگی بدون سنگ پوشیده شده با پرچم سه رنگ. غرق گلهای سفید. از پوسترها و بنرهایی که دور تا دور قبرها نصب شده شهدا را میشناسم. این یکی دو هفته عکس و خبر شهادتشان را توی کانالهای خبری خوانده بودم و حالا همهشان اینجایند. خانواده شهید نصر آزادانی، خانواده شهید خدا بخش، خانوادههای شهید محله هفتون، کارگرهای شهرک صنعتی جی…
سمت چپم تقریبا جای خالی نداشت و سمت راستم داشت آماده میشد برای پذیرایی از شهدای آینده. توی ردیف اولش چهار تا کودک خوابیدهاند. نوههای یک خانواده بودند. شب بمباران همه توی سالن خانه پدربزرگشان توی محله خانه اصفهان جا انداخته بودند. خیاری کنار هم دراز کشیده بودند. در گوش هم پچپچ کرده بودند تا خوابشان برده بود و حالا اینجا هم همانطور کنار هم دراز کشیدهاند.
بالای سر بچهها پنج شهید ارتشی بودند که همین چند ساعت پیش به خاک سپرده شده بودند.
بیشتر آدمهای سیاهپوش گریان اقوام و نزدیکان آنها بودند. شاید چند شب پیش آنها هم مثل ما با صدای بمباران و انفجار توپخانه ۴۴ ارتش از جا پریده بودند و دویده بودند جلوی پنجرههایشان و مثل ما باعث و بانی آنهمه دود و خاکستر و خرابی را نفرین کرده بودند. ما بعد آن سر و صداها دوباره خوابیدیم ولی آنها خبردار شده بودند که عزیزشان با همان سر و صداها پر کشیده و برای همیشه از پیششان رفته.
روی یکی از آن جای قبرهای سیمانی ایستادم و چشم گرداندم بین خانواده شهید تازه. بینشان دخترها و زنهای جوانی بودند با یک تکه پارچه حریر مشکی روی موهای پریشانشان و چشمهایی که از مژههای کاشتهشدهشان باران اشک میچکید. با خودم فکر کردم آنها هر طوری که باشند از امروز خانواده شهیدند. و حتما در این بزم مقربتر از من هستند. سرم را پایین انداختم و نوک کفشم را کشیدم روی زمین زیر پایم. روی خانه ابدی شهید بعدی شهر. با خودم گفتم ممکن است حمله بعدی دشمن من را مهمان این خانه کند؟