این عکس، ایران است؛ زخم خورده اما استوار!

مانده بودم برای ستون شماره بعدی از کجا و که بنویسم، نَه اینکه سوژه نباشد، نَه. سرگردان بودم بین واژه‌ها. اسم وطن که بیاید به میان، کلمه است که شُره می‌کند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ مانده بودم برای ستون شماره بعدی از کجا و که بنویسم، نَه اینکه سوژه نباشد، نَه. سرگردان بودم بین واژه‌ها. اسم وطن که بیاید به میان، کلمه است که شُره می‌کند. تا اینکه دبیر گروه پایداری عکسی برایم فرستاد که این متن سنجاق شده بود به آن عکس: «سرباز 22 ساله‌ای، پیش از در آغوش گرفتن نوزادش در مسیر دفاع از کشور پای لانچر دستانش را از دست داد». نوشته بود اگر شد برای این عکس بنویس. مکثی کردم روی عکس. ایران جانمان را دیدم. زخم‌خورده‌ای بر تن که همچنان استوار است که ایمان دارد که امید دارد.

به کمک انگشت اشاره و انگشت شصت دست راست، کمی عکس را بزرگ کردم. نگاهم، غلت خورد بین دو نگاه. پلی بود به قد زندگی. حرف بود که در سکوت، جا خوش کرده بود روی چهره مرد. خودش آنجا بود و فکرش را خدا می‌داند. این عکس، زخم دارد. غم دارد و لبخند گمشده‌ای. شاید هم درست قبل از اینکه عکاس، عکس را ثبت کند لبخنده‌ای در چهره مرد، طعم دلتنگی داشته است، طعم دلشوره‌ای که امید چاشنی‌اش شده که رد لبخند سنگینی مانده در انتهای صورتش.

کنج عکس، شکوفه‌ای جوانه زده است. عطر تن شگفت‌انگیز شکوفه، پیچیده در عکس. زندگی، جاری است در این کنج دوست‌داشتنی. امید، می‌بارد از عکس. چشم‌های شکوفه برق می‌زند، انگار حسابی حواسش جمع است و این قشنگ‌ترین اتفاق این عکس است. کمی آن طرف تر از شکوفه، کوهی نشسته است روی یک صندلی مخصوص. بیست و دو سال دارد فقط. سنی نیست که. یک دهه هشتادی که به نظرم هنوز جوانی نکرده، قد کشیده و شده پناه. چقدر باید مرد باشی که از چهره‌ات، امنیت چونان پیچک شود و بپیچد توی تنت. نگاهش خیمه زده روی تن شکوفه زندگی‌اش. دست‌های کوه، روضه است. جا مانده پای لانچر. پاهایش هم همین‌طور. حائل شده میان جان ایران و جان خودش.

او، قید جانش را زده است برای جان ایران. چه خوش‌غیرتی تو پسر. قربان آن خنده عمیقی که ماسیده کنج صورتت که گذاشتی به وقتش، درست برای وقتی که از خجالتشان درآمدیم و سایه شومشان را برای همیشه از سر وطن کم کردیم. چه بابای قشنگی هستی، مَرد. چه پناهِ امنی هستی تو. می‌دانی حالا به چه فکر می‌کنم. به روزهایی که فرزندت کمی قد می‌کشد و دوست دارد بیشتر از تو بداند. وقتی تو یک بابای سی و چند ساله شده‌ای. به روزهایی که می‌شوی راوی و برایش از این روزهای وطن می‌گویی. از روزهایی که قید تن محترم و عزیزت را زدی برای وطن. چقدر قند در دل فرزندت آب می‌شود وقتی کنارت زانو می‌زند و می‌نشیند پای حرف‌هایت. تو بابای خوبی هستی، یک بابای تمام عیار…!