خاک عزیزکرده!

نزدیک ظهر گلستان بودم. صدای قرآن توی قطعه‌ جدید پیچیده بود. پشت یکی از مزارهایی که توی قطعه جدید بود، چند ردیف صندلی گذاشته بودند. جمعیت زیادی آمده بودند. روزهای قبل جنگ، معمولاً شب‌های جمعه‌ گلستان این‌طور شلوغ می‌شد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ نزدیک ظهر گلستان بودم. صدای قرآن توی قطعه‌ جدید پیچیده بود. پشت یکی از مزارهایی که توی قطعه جدید بود، چند ردیف صندلی گذاشته بودند. جمعیت زیادی آمده بودند. روزهای قبل جنگ، معمولاً شب‌های جمعه‌ گلستان این‌طور شلوغ می‌شد.

ماشین را پارک کردم. از لابه‌لای شهدایی که هنوز مزارشان بوی خاک تازه می‌دهد، گذشتم. توی این قطعه جای خالی نمانده بود. تا یک ماه پیش اگر به کسی می‌گفتی تا وسط فروردین دیگر جایی باقی نمی‌ماند، به عقلت شک می‌کرد.

من هم گمان می‌کردم تا سال‌ها مزار برای شهید هست؛ اما حالا خاک‌برداری قطعه جدید را هم کرده‌اند و حتی بلوک‌هایش را هم چیده‌اند. کارشان سریع پیش می‌رود. چند لحظه‌ای به جاهای خالی نگاه کردم. با چشمم تک‌تک شمردمشان و بعد، خیره ماندم به مزارهایی که یک آدم را در آغوش خود جا داده‌ بودند. باز هم شمردمشان. این‌بار کمی چشم‌هایم تار شد و یک قطره اشک از گوشه پلکم سُر خورد روی گونه‌هایم.

چند روز پیش، وقتی به عمه گفتم:«دعا کن تا درهای بهشت بازه و توی گلستان جا هست، ما هم شهید بشیم»، نگاهی بهم انداخت و گفت: «شهید شدن که الکی نیست. تو کارت رو درست کن، وظیفه‌ت رو انجام بده، خدا خودش شهادت رو بهت می‌ده.»

لابه‌لای مزارها قدم می‌زدم. بوی خاک نم‌دار و گل‌های شب‌بو مشامم را پر کرده بود. نسیم ملایمی هم می‌وزید. غم گوشه دل آدم می‌نشست. کلمات آدم برای صحبت کردن گم و محدود می‌شد؛ اما دل را رقیق می‌کرد. سبک‌بارتر می‌شد اشک ریخت.

بالای سر یک شهید ایستادم. کمی آن‌طرف‌تر، چشمم روی یکی از مزارها قفل شد. عکس شهید روتوش داشت. موهایش برق می‌زد. ست پیراهن سفید با کروات مشکی و کت، مرد را خوش‌تیپ‌تر نشان می‌داد.
با فاصله دو مزار آن‌طرف‌تر ایستاده بودم و خیره ماندم به مردی که گمان می‌کنم همکارش بود. کیف چرمی دستش گرفته بود و ریش پروفسوری داشت.

دکمه‌های پیراهن آستین کوتاه کرمی‌رنگش، دقیقاً زیر سگک کمربندش قرار داشت؛ جوری که خط اتو پیراهنش تا نخورد. ایستاده بود و از زیر عینک‌دودی به مزار همکارش نگاه می‌کرد. همسرش که جلوی مزار نیم‌خیز نشسته بود، شال قهوه‌ای‌اش را روی موهای بیرون‌ریخته‌اش جلو کشید.

با دستمال توی دستش اشکش را پاک کرد، دستی روی پرچم کوچک ایران که روی مزار مهندس شهید بود، کشید و بلند شد و درحالی‌که هنوز اشک توی چشم‌هایش بود، رفتند.

چند لحظه بعد، دو خانم میان‌سال نزدیک مزار شدند. گوش تیز کردم. درباره شهدا و این‌که چطور شهید شدند صحبت می‌کردند. کمی نزدیک‌تر شدند. به مزار مهندس شهید که رسیدند، خانمی که چهره‌اش پخته‌تر بود و محکم‌تر صحبت می‌کرد، گفت: «حتماً یه کار خالصانه انجام دادن و خدا هم نگاهش کرده.»

غرق در جمله‌اش شدم. انگار زن برایش فرقی نداشت مرد و زنی که اینجا هست، هفته پیش و حتی یک‌ ساعت قبل از شهادتش کجا بوده و چه‌کار می‌کرده. گویا همین که خونش به دست یک مشت آدم‌کش ظالم روی خاک وطن ریخته، سند است برای اینکه خدا نگاهش کرده؛ و فرقی ندارد برایش با چه ظاهر و تیپی اینجا دفن است، انگار که عزیزکرده خدا، پیش همه مردم عزیز است.