پرچم‌های باران‌خورده‌

نماز مغرب و عشا را در مسجدِ نزدیک به قطعه‌های تازه می‌خوانم؛ همان جایی که احتمالا تا چند وقتِ دیگر، برای توسعه گلستان شهدا تخریب می‌شود. باران می‌بارد و تمام مدتی که توی مسجد هستم، صدای شرشرِ باران از ناودانِ مسجد به گوش می‌رسد‌.

به گزارش اصفهان زیبا؛ نماز مغرب و عشا را در مسجدِ نزدیک به قطعه‌های تازه می‌خوانم؛ همان جایی که احتمالا تا چند وقتِ دیگر، برای توسعه گلستان شهدا تخریب می‌شود. باران می‌بارد و تمام مدتی که توی مسجد هستم، صدای شرشرِ باران از ناودانِ مسجد به گوش می‌رسد‌. مسجد بوی کهنگی و نم می‌دهد و تعداد نمازگزارانش از انگشت‌های دو دست تجاوز نمی‌کند. نماز که تمام می‌شود، باران هم نم‌نم و کم‌جان می‌بارد.

از مسجد بیرون می‌آیم و همان‌طور که به سمت قطعه‌های تازه می‌روم، به مرگِ اشیا، مکان‌ها و آدم‌ها فکر می‌کنم. به لحظه رسیدنِ اجل و دیر یا زود شدنش.
از همان دورها زنی را می‌بینم که ایستاده کنار مزارهای تازه و حرف می‌زند. نمی‌فهمم چه می‌گوید. نزدیک‌تر که می‌روم، صدایش واضح می‌‌شود. زن مانتو و پالتوی بلندِ سیاه پوشیده، یک شال بافتنی روی سرش انداخته، چتری بسته توی دست دارد و با همان چترِ توی دستش بالای سر قبرها عقب و جلو می‌رود.

بی‌قراری در آدم‌ها شکل و شمایل متفاوتی دارد. بعضی‌ها وقت بی‌قراری فریاد می‌زنند. بعضی‌های دیگر بلندبلند گریه می‌کنند یا خودشان را می‌زنند. عده‌ای هم از دردشان برای دیگران می‌گویند؛ بدون اینکه بقیه از آن‌ها بپرسند. زن از همین دسته است.
بالای سر قبر دختر جوانش این پا و آن پا می‌کند، چندباری خم می‌شود و پرچمِ روی قبر دخترش را مرتب می‌کند. باران، پرچمِ روی قبرِ دختر جوان را خیس کرده است و پرچم مثل لباسِ خیسی که به تن بچسبد، چسبیده به تنِ گلِی قبر.

صدای زنِ سیاه‌پوش حالا دیگر بلند است و به گوشم می‌رسد. زن در همان حال که پرچمِ روی قبر را مرتب می‌کند، می‌گوید: «عزیزم، تو که کربلا رفتی، مکه رفتی، قم رفتی. الهی زیارت هر کی رفتی، اونا بیان تو رو ببرن پیش خودشون…»
«خدا به ما مادرا صبر بده. داغ سنگینه، سخته. خیلی سخته…»

«جات خالیه تو خونه عزیز دلم… چه‌جوری تحمل کنم…»
بعد انگار که یکباره به یاد بیاورد کجاست، برمی‌گردد رو به ما که کنار مزار‌ها ایستاده‌ایم و لب‌هایمان به فاتحه می‌جنبد، توضیح می‌دهد: «دخترم جوون بود. عزیز دلم، توی بغل خودم بود.»

مردی نزدیک می‌آید و کنجکاوانه می‌پرسد: «کوجا حج‌خانوم؟ کوجا شهید شده؟!»

زن سرپا می‌ایستد، چترِ بسته را با دو دستش محکم می‌گیرد و رو به مرد می‌گوید: «تو بمبارون، ساختمون اداری را که زدن… خودم راننده بودم. تو ماشین بودیم.»اسم ساختمان اداری را که از زبانِ زن می‌شنوم، دلم آشوب می‌شود. این ساختمان با خانه ما فاصله چندانی نداشت. روزی که آنجا را بمباران کردند، خانه ما هم لرزید. بچه‌ها جیغ کشیدند و حتی چهارچوب درِ خانه هم جابه‌جا شد. آن روز سخت‌ترین روز جنگ بود برایمان. تا قبل از آن، موج انفجار و حتی صدایش را تا این حد از نزدیک لمس نکرده بودیم.

باورم نمی‌شود در همان لحظاتی که من داشته‌ام بچه‌هایم را در آغوشم آرام می‌کردم، دختری جوان چند متر پایین‌تر در آغوش مادرش جان داده.
اشک امانم نمی‌دهد. به تعداد دفعاتی فکر می‌کنم که مادر این دختر آرزو داشته جای دخترش باشد. به تعداد روزهایی که به آن ساعتِ شومِ بمباران فکر کرده. به لحظاتی که از خواب پریده و دخترش را صدا زده. به تعداد روزهایی که باید بگذراند، بلکه این غمِ سنگین در دلش ته‌نشین شود.

زن بلندبلند برای نابودی اسرائیل و آمریکا دعا می‌کند. همه آمین می‌گویند

بعد انگار که مادرِ همه جوانانِ خفته در خاک باشد، با دست به قبرها اشاره می‌‌کند و می‌گوید: «شماها از خدا بخواید تا تموم بشه، تموم بشه بیام سر مزار تک‌تکتون، یه دلِ سیر گریه کنم.»
دختر جوانی از راه می‌رسد، دست زن را می‌گیرد و او را می‌برد. من هنوز دارم به مرگ فکر می‌کنم؛ به اینکه چه پرشتاب از راه می‌رسد، اگر مقدر شده باشد.