این پرچم اسلحه ماست!

با عجله گفتم: «بزن کنار. نگه دار.» سرعتش را کم کرد و گوشه‌ای ایستاد. جاده بیرون شهر خلوت بود. پیاده شدم و رفتم به سمتش. کمی به دور و بر نگاه کردم. هیچکس نبود. افتاده بود روی زمین و خاک می خورد. گفتم: «آقا مهدی گناه داره، اسم خدا روش نوشته.» اشاره کرد به جایی بلند و میله ای آن بالا. گفت: «از اونجا افتاده. حتما باد خیلی شدید بوده.»

به گزارش اصفهان زیبا؛ با عجله گفتم: «بزن کنار. نگه دار.» سرعتش را کم کرد و گوشه‌ای ایستاد. جاده بیرون شهر خلوت بود. پیاده شدم و رفتم به سمتش. کمی به دور و بر نگاه کردم. هیچکس نبود. افتاده بود روی زمین و خاک می خورد. گفتم: «آقا مهدی گناه داره، اسم خدا روش نوشته.» اشاره کرد به جایی بلند و میله ای آن بالا. گفت: «از اونجا افتاده. حتما باد خیلی شدید بوده.»

مگه حالا حالاها کسی می‌اومد این رو برداره و بذاره سرجاش؟ نه! نمی اومد. این همینجا می‌موند و می‌پوسید. برش داشتم. تکوندمش. بزرگ بود. تا کردم و گفتم: «با خودمون ببریمش. بهتر از اینه که اینجا باشه. اسم مبارک روشه. درست نیست پایین بیفته.»

بردمش توی ماشین. نشست روی صندلی عقب. بعد که برگشتیم خانه، رفت توی راه پله. چند روز گذشت. نمی دانستیم باهاش چه کار کنیم. مال ما نبود. به کارمان هم نمی آمد. اصلا نمی دانستیم باید به کجا تحویل دهیم. یک هفته ای که گذشت باخودم گفتم آنجا روی زمین داشت خاک می خورد، حالا هم آن راگذاشته ایم توی راه پله خاک بخورد.

آوردمش تو. وضو گرفتم. به خاطر آن نام مبارک. پارچه را شستم. پهن کردم توی آفتاب. خشک که شد تا کردم و گذاشتم توی بقچه. بقچه هم رفت بالای کمد و توی این سیزده سال باز نشد و از یادمان رفت تا حالا… همین دوماه قبل… تا حالا… همین دوماه قبل که آقا مهدی گفت: «خانم! تو خونه پرچم داریم؟» گفتم: «چند تا داشتیم. دیدم به کار نمی آید، گذاشتم توی لباس ها و دادم برود.»
گفت: «ای وای!»

گفتم: «من چه می‌دانستم جنگ می‌شود! چه می دانستم به کارمان می آیند!»
بعد یکدفعه ذهنم جرقه زد.

گفتم: «آهان، یادم افتاد. یکی داریم!»
چارپایه گذاشتم زیر پایم. بلندتر شدم. بقچه را آوردم پایین.

گفتم: «ایناهاش. اینجاست.»
بازش کردم. خیلی بزرگتر از آنچه که توقع داشتم بود. دخترها خوشحالی کنان دویدند سمتش. هرکدام یک گوشه اش را گرفتند. بالا پایین پریدند. آقا مهدی از روی پشت بام میله ای چوبی آورد. نیم ساعتی ور رفت تا بالاخره درست شد.

ایستاد. پایین میله را در دست گرفت و بالا برد. دخترها دویدند و با جیغ گفتند: «بابا بده ما هم دست بگیریم.»
دل توی دلشان نبود که شب شود.

حالا همگی‌مان می ایستیم سر خیابان. بعضی‌ها می‌گویند: «کریر بچه را نگذار لب به لب جاده.» می گویم: «اینجا امن‌ترین جاست.» بعضی‌ها زیادی نگران این بچه‌اند. می‌گویم: «من مامانش هستم. حواسم بهش هست. از خودم دورش نمی‌کنم.»

نوبتی پرچم رادست می‌گیریم. گاهی من. خسته که می‌شوم پستم را تحویل آقا مهدی می‌دهم. گاهی هم فاطمه یا زینب دست می‌گیرند. ما خسته می‌شویم اما پرچم از همان شب که درستش کردیم تا حالا بالا بوده. اصلا انگار که همین جا نصب شده. لب به لب خیابان. این لبه جدول را می‌بینی؟ این خط مقدم ماست و این پرچم با آن نام مبارک، آن بالا، اسلحه‌مان است. ما هم به همراه سه دخترمان سربازانِ حفظ این پرچمیم که پایین نیاید.

«پرچمی که اسم اعظم رویش نوشته شده که جایش پایین نیست» این را همان روز هم توی دلم گفتم. همان روز که توی جاده بیرون شهر دیدمش!