به گزارش اصفهان زیبا؛ تحولات اخیر در تقابل ایران و آمریکا نشان میدهد که راهبردهای کلان واشنگتن علیه تهران، با این اعلام جدید دونالد ترامپ در تمدید آتش بس تا زمانی که ایران پیشنهاد خود را ارائه دهد و گفت وگوها به نحوی پایان یابد، وارد مرحلهای تعیینکننده شده است و دو هدف اصلی و حداکثری آمریکا، در تقابل با ایران ، یعنی فروپاشی ساختاری یا تجزیه ایران و همچنین تغییر ماهیت نظام سیاسی به یک بازیگر غیرتقابلی نه تنها محقق نشده بلکه در عمل با موانع جدی، هزینههای پیشبینینشده و پیچیدگیهای میدانی مواجه شدهاند.
ناکامیهایی که نشان میدهد ظرفیتهای داخلی و سطحی از بازدارندگی، مانع از تحقق سناریوهای پرریسک شده است و در نتیجه، طرف مقابل ناگزیر به تغییر مسیر شده و تمرکز خود را بر گزینهای واقعگرایانهتر قرار داده است؛ مهار و تضعیف تدریجی ایران در قالب یک جنگ فرسایشی بلندمدت. در این چارچوب، تقابل از شکل رویاروییهای مستقیم فاصله گرفته و به یک دوئل استقامت تبدیل شده است؛ جایی که توان مدیریت فشار، حفظ انسجام داخلی و کنترل متغیرهای اقتصادی از سوی ایران، نقش تعیینکنندهتری نسبت به ضربات مقطعی ایفا میکند.
آینده تقابل ایران و آمریکا در قالب سه سناریو
تقابل راهبردی ایران با آمریکا و متحدانش طی دهههای گذشته، بر اساس مجموعهای از اهداف مرحلهبندیشده طراحی شده است. این اهداف، از سطح حداکثری تا حداقلی، شامل فروپاشی یا تجزیه، تغییر ماهیت نظام سیاسی، و در نهایت مهار و تضعیف تدریجی بوده است.
بررسی روند تحولات اخیر نیز در جنگ 12 روزه و 40 روزه آمریکا با ایران نشان میدهد که دو هدف اول عملاً با شکست مواجه شدهاند و همین مسئله، تغییر جهت راهبردی طرف مقابل را توضیح میدهد. در سطح نخست، هدف حداکثری یعنی فروپاشی یا تجزیه ایران، نهتنها محقق نشده، بلکه با واقعیتهای میدانی فاصله معناداری دارد. آنطور که ساختار سیاسی کشور، علیرغم فشارهای چندلایه، دچار فروپاشی نشده و انسجام سرزمینی نیز حفظ شده است.
موضوعی که نشان میدهد هزینهها و ریسکهای این سناریو برای طرف مقابل بسیار فراتر از ظرفیت عملیاتی آن بوده و عملاً از دستور کار فوری خارج شده است. در سطح دوم، هدف تغییر ماهیت نظام یعنی تبدیل ایران به بازیگری غیرتقابلی و کمهزینه برای غرب نیز به نتیجه نرسیده است. نه در میدان سیاست داخلی و نه در سطح رفتار منطقهای، نشانهای از تحقق کامل این هدف دیده نمیشود.
حتی در دورههایی که فشارها به اوج رسیده، تغییرات ایجادشده با انتظارات راهبردی آمریکا فاصله داشته است و همین ناکامی باعث شده ادعاهایی مانند «تغییر از درون» بیشتر جنبه تبلیغاتی داشته باشد تا واقعیت عینی. در نتیجه این دو شکست، راهبرد آمریکا وارد فاز سوم در قالب تمدید آتش بس شد که مهار و تضعیف تدریجی ایران است. این رویکرد، برخلاف دو هدف قبلی، مبتنی بر یک فرآیند زمانبر و فرسایشی است و تلاش میکند بدون ورود به یک تقابل پرهزینه مستقیم، توان داخلی ایران را در حوزههای مختلف کاهش دهد. در این چارچوب، تغییر شکل درگیریها قابل توجه است. کاهش شدت جنگ مستقیم و حرکت به سمت محاصره اقتصادی و دریایی، فشار بر صادرات انرژی، عملیات محدود نظامی و جنگ روانی، نشاندهنده این است که طرف مقابل بهدنبال مدیریت هزینهها و در عین حال حفظ فشار مداوم است.
به بیان دقیقتر، هدف این است که «تابآوری ایران» بهتدریج تحلیل رود، نه اینکه در یک مقطع کوتاه شکسته شود. از منظر ایران هم مسئله اصلی در این مرحله، مدیریت یک جنگ ترکیبی بلندمدت است. در چنین شرایطی، عامل تعیینکننده، نه صرفاً قدرت نظامی، بلکه توان اقتصادی، انسجام اجتماعی و ظرفیت مدیریتی کشور است. فشارهای اقتصادی از جمله تورم، نوسانات ارزی و محدودیتهای مالی که اگر کنترل نشوند، میتوانند به همان نقطهای تبدیل شوند که راهبرد فرسایشی بر آن متمرکز شده است. از طرفی در سطح بینالمللی نیز، برخلاف برخی پیشبینیها، شوکهای شدید در بازار انرژی هنوز بهطور کامل محقق نشده است. این موضوع نشان میدهد که آمریکا توانسته تا حدی اثرات بحران را مدیریت کند و از انتقال سریع هزینهها به اقتصاد خود جلوگیری نماید. نکتهای که اهمیت «مدیریت ادراک» و جنگ روانی را در این تقابل برجستهتر میکند.
با توجه به این شرایط، آینده این تقابل را میتوان در قالب سه سناریو از سوی آمریکا تحلیل کرد؛ در سناریوی اول افزایش فشار بر ایران در صورتی که فشارهای اقتصادی داخلی تشدید شود و مدیریت نشود، که احتمال کاهش تابآوری و افزایش امتیازدهی وجود دارد.
در سناریوی دوم انتقال فشار به غرب با تشدید اختلال در بازار انرژی یا اقتصاد جهانی است که ممکن است هزینههای ادامه این راهبرد برای آمریکا افزایش یافته و به تعدیل سیاستها منجر شود. سناریوی سوم نیز به تداوم وضعیت فرسایشی اشاره دارد که محتملترین حالت، ادامه وضعیت «نه جنگ، نه صلح» است؛ جایی که هر دو طرف فشارها را مدیریت میکنند، اما روند فرسایش ادامه مییابد.
در این میان، آنچه بیش از هر عامل دیگری اهمیت دارد، کیفیت تصمیمگیری داخلی در ایران است. مقابله با چنین راهبردی، نیازمند سیاستگذاری چندلایه، هماهنگی نهادی و پرهیز از رویکردهای هیجانی است. چراکه هرگونه شکاف داخلی یا تصمیمگیری ناهماهنگ، میتواند اثربخشی فشارهای خارجی را افزایش دهد.
همچنین، انسجام اجتماعی نقش تعیینکنندهای دارد. در جنگهای فرسایشی، طرفی موفقتر است که بتواند فشارها را به بحران داخلی تبدیل نکند. در واقع، حفظ ثبات داخلی، خود بخشی از پاسخ راهبردی به این نوع تهدید است. در نهایت باید گفت، شکست اهداف حداکثری آمریکا در دو سطح اول، این کشور را به سمت راهبرد واقعگرایانهتر یعنی مهار و تضعیف سوق داده است. در این مرحله، میدان اصلی تقابل، نه جنگ نظامی مستقیم، بلکه مدیریت اقتصاد، افکار عمومی و زمان است که موفقیت در این نبرد، بیش از هر چیز به توان ایران در حفظ تابآوری و جلوگیری از فرسایش بیش از حد ظرفیتهای داخلی وابسته خواهد بود.