به گزارش اصفهان زیبا؛ زمان به عقب برمیگردد. انگار به دوران اردوهای مدرسه برگشتهایم. کنار خیابان منتظریم تا بهمحض رسیدن اتوبوس، اولی باشیم و جای خوبی گیرمان بیاید. خانم مسئول گفته ساعت هشت شب کنار مسجد انقلاب باشید؛ ولی اتوبوس 8:35 میرسد. پنجشنبه 27 فروردین 1405، کاروان اتوبوس انقلاب، ساعت 8:50 دقیقه با جمعیتی نزدیک به 40 نفر که هشت نفرشان آقا هستند، راه میافتد.
صندلی من در قسمت زنانه، نزدیکترین جا به درِ خروج است. خودم اینجا نشستم که هم به پنجره تسلط داشته باشم و هم به درهای خروجی؛ هرچند شیشههای اتوبوس به خاطر برچسبهایی که از بیرون روی آن چسبیده، پوشیده است و چیزی پیدا نیست.
جلوی درهای خروج هم اگرچه باز است، به اندازه عرض در، داربستهای موقت آلومینیومی فلزی گذاشتهاند و باز آن قسمت رو به بیرونش، با بنر پوشیده شده است. اتوبوس چهار در، قسمت عقب و جلودارد که همه به همین شکل اند و احتمالا کاربردش میشود برای زمانی که اتوبوس درحال حرکت است و مسافرانش میخواهند دم در بایستند و پرچمهایشان را تکان دهند. از همین داربستهای موقت، جلوی اتوبوس هم یکی هست؛ آنجایی که راننده را از مسافران جدا میکند و بعدا متوجه میشوم درواقع قسمت تدارکات صوتی کار همان جاست. مسئول صوت و بهاصطلاح مجری، آن جلو در کنار راننده است.
اینها تغییرات ساختاری بود که «اتوبوس انقلاب» (من اینطور خطابش میکنم)، با سایر اتوبوسهای شهری داشت. علاوهبر پرچمهای کوچکی که از جلو تا عقب به سقف اتوبوس وصل شده، همچنین آقایی که آن جلو نشسته و روی دستِ بچهها پرچم ایران میکشد و البته مسافرانی که همان رفتارهای همیشگی را ندارند…
اتوبوس انقلاب، با جمعیتی نزدیک به 40 نفر حرکت میکند.
یکچهارم جمع را آقایان تشکیل میدهند و مابقی خانمها، نوجوانانِ دختر و کودکانِ دختر و پسر هستند. برخی از آنها باهم سلامعلیک گرمی دارند و پیداست که یا فامیل هستند یا در شبهای گذشته آشناییشان عمیق شدهاست؛ مثل چهار دختری که از همان ابتدا با همدیگر کنار یکی از درها میایستند؛ پرچمهایشان را بیرون میبرند و طوری با اولینموسیقی پخششده همخوانی میکنند و با ضربآهنگش پرچمهایشان را تکان میدهند که پیداست سابقهدار اتوبوس انقلاباند. البته برداشت من تا آخر مسیر این است که احتمالا بیشتر شبها، شعرهای یکسانی پخش میشود و بهمرور مردم حفظ شوند و البته درست یا اشتباه، عموما سبک آنها ریمکسطور و پرهیجان است.
درِ دیگر برای بچههای ششتاهفتساله است. حدود ششهفت نفر، خودشان را بهزور در آن دهنه یکونیممتری جا کردهاند و مشغول پرچمگردانیاند؛ مثل مادرهایشان که اینطرفتر، در دهنه عقبی اتوبوس، متراکم ایستادهاند و در حین صحبت با همدیگر، پرچمهایشان را آویزان کردهاند؛ درواقع همه چیز در این اتوبوس حول درها میچرخد؛ مثل پرچمهایی که عموما بزرگ است؛ برای اینکه بهخوبی از در آویزان شود؛ بههمراه انگشتهایی که طرح پرچم خورده تا هنگام بیرونرفتن از درها دیده شود. در اتوبوس انقلاب، برخلاف دوران مدرسه که باید همه روی صندلی مینشستیم تا یکوقت خداینکرده موقع ترمز راننده، آن وسط قِل نخوریم، همه ایستادهاند. دستکم در آن ساعت ابتدایی حرکت، بهجز دو خانم مسن که نشستهاند و مشغول تخمهخوردن هستند، کسی دیگر روی صندلی نیست. اینجا همه چیز حول درهای اتوبوس میچرخد؛ تا آنجا که حتی بعد از مدتی خانمها به آن چهار دختر نوجوان کنار در تذکر میدهند:«اینجاباید نوبتی باشه. ما هم دلمون میخواد بیایم نزدیک.»
منزل اول و دوم؛ زهی خیال باطل
نیمساعتی که از حرکتمان میگذرد، اتوبوس اولینتوقف را انجام میدهد. ماشینی سرِ پیچ، پارک کرده و اتوبوس ما رد نمیشود؛ همان مشکلات اتوبوسسواری در شهر که صدای راننده و مسافر را باهم درمیآورد؛ هرچند این بار توفیقهای الهی نصیبمان میشود و از موکب سرِ چهارراه، در همین حین که منتظر جابهجایی ماشین هستیم، برایمان چایی میآورند. آخرین نفر که پذیرایی میشود، اتوبوس دوباره راهمیافتد. بیاختیار خندهام میگیرد. بهیادم میآید که برخی شبکههای آنورِآبی چه تعابیر بالابلندی از پذیرایی در این شبها دارند.
در ذهنم میگویم خداراشکر پذیرایی شدیم… خندهام زمانی بیشتر میشود که یادم میآید دوستم گفته بود برای سوارشدن به این اتوبوس، باید اسمت را بنویسی و هرموقع نوبتت شود، میتوانی سوار شوی؛ روندی که به محض شنیدنش با خودم گفتم اگر قرار باشد پسفردا جایی بابت این حضورهای شبانه، پولی بدهند، همینجاست؛ بااینحال موقعی که با مسئولش تماس گرفتم، به پرسیدن فامیلم اکتفا کرد و جالبتر اینکه تا آخر شب یک نفر نپرسید خانم شما فامیلت چیست و اسم نوشته بودی یا نه؟! زهی خیال باطل؛ از اینجا هم پولی درنمیآید و با توقف بعدی اتوبوس، مطمئنتر میشوم که از آن نامنویسی، پولی عاید نمیشود… توقف ما بهعمد یا اشتباه، در کنار حدود 20-30 خانم است که ازقضا آنها هم منتظر اتوبوس بودهاند و حالا بهاشتباه سوار اتوبوس ما میشوند. همینکه همگی سوار میشوند، مسئولشان میگوید اشتباه شده و پیاده میشوند؛ روندی که البته چهاربار تکرار میشود و در آخر هم بعضیشان میگویند دیگر پیاده نمیشویم و برخیشان به امید اتوبوس موکب خودشان که خلوت باشد و 60 نفری در یک اتوبوس نباشیم، پیاده میشوند. دشمنان ما چه فکرها میکنند! اگر یکبار به چنین تجمعهایی بیایند و این سطح بالای نظم و برنامه ریزی را ببینند، متوجه میشوند که اسمنویسی برای تعلق پول و کارت سوخت و سایر سهمیههای ممکن، شوخیای بیش نیست!
منزل سوم؛ خانه ویران
در گزارش «ما در مسیرِ کاروان» که حاصل حضور در کاروانی خودرویی بود، در ابتدای کار، تلاش میکردم مسیرهای حرکت را توضیح دهم؛ اما از یکجا به بعد، از بس خیابان به خیابان شدیم، بیخیالش شدم؛ آنقدر که اصلا از ابتدای حضورم در این اتوبوس، دیگر توجهی به خیابانها نکردم؛ تا اینکه برای بار سوم توقف کردیم.
اینبار، عامدانه روبهروی منزلی تخریب شده در خیابان باهنر اتوبوس توقف میکند و به ناگاه همه چشم میدوزیم به خانهای که دوده سیاه، طبقات بالایش را پوشانده است. شعرِ اتوبوس تغییری نمیکند و نشانی از روضهخوانی نیست. مثل بقیه در طول مسیر ایستادهایم و با موسیقی حماسیمان، پرچمهایمان را تکان میدهیم. هرچند در اعماق قلبمان چند قطره اشک میخواهد به ساحل چشمانمان بیاید، مسیر را باید ادامه دهیم و اتوبوس حرکت میکند.
اتوبوس حرکت میکند و خانم کناریام با ذوق به دو پسرش میگوید: «پسرا همینجاست؛ همینجایی که ما هرشب اون پایین میایستیم و این اتوبوس رو که از روی پل رد میشه، نگاه میکنیم؛ همینکه هرشب میگفتید ما هم میخوایم سوارش بشیم.» مادر بچهها برایم توضیح میدهد که هرشب از تجمع چهارراه 25 آبان، پسرهایش حرکت این اتوبوس را میبینند و دیشب که فهمیدند مبدأش کجاست، نذر صلوات کردند که قسمت شود، سوار شوند. گفتم: اگر آنطرفآبیها یکبار چنین شبهایی را به چشم ببینند که مردم با سلام و صلوات خودشان را به جمعیت میرسانند، درگیر توهمهای آنچنانی نمیشوند؛حتی در آخرین توقفمان در چهارراه تختی، حاجخانمی پیاده میشود و به موکب برِ خیابان که چای میدهد، کمک میکند. میگوید: من که نمیتوانم موکب برپا کنم؛ بگذار همینقدر کم، شریک باشم… .
منزل آخر؛ ارثیه فرهنگی
نمیدانم دقیقا کدام پونمایی، ولی چنین صحنههایی را بارها دیده بودم: لحظهای که چیز عجیبی در خیابان عبور میکند و آن موقع همه مردم دست از فعالیتهایشان برمیدارند و با دهانی باز و چشمانی گشادشده، به آن نگاه میکنند.
باور کنید که این توصیفی اغراقآمیز از وضعیت ما نبود. با اینکه به گمان من، با گذشت دستکم چهلوچند روز، نباید برپایی چنین تجمعهایی دیگر برای مردم تازگی داشتهباشد، با ردشدن از کنار مغازهها، متوجه شدم کاملا اشتباه فکر کردهام.
نمای بیرونی اتوبوس ما تصویر مشتهای گرهکرده بزرگ روی پنجرهها بود؛ بههمراه بلندگوهایی روی سقف اتوبوس و مردمی که از پنجرهها پرچمبهدست ایستاده بودند؛صوت و تصویری که بدون استثنا همه مردم را با چشمهایی متعجب، کنار خیابان میآورد: برخیشان نگاهی به ما و نگاهی به بغل دستیشان میکردند؛ برخیشان سر تأسف تکان میدادند؛بعضی هم مشت گرهکرده بالا میآوردند، میخندیدند و… هرچه بود، همچنان برای مردم شهرمان، مواجهه با چنین تصویری آنهم حوالی 11 شب، عجیب بهچشم میآمد و اینطور فکر میکنم که اتوبوس انقلاب توانسته برای لحظاتی، شوری مضاعف به شهر ببخشد؛ مثل همه تجمعهای دیگری که شبهای جنگ رمضان، برپاشده و فارغ از همه کارکردهای سیاسی و حکومتیاش، شهر را زنده نگه داشتهاست.
برای شبهایی که جنگ، گاه چهره شهر را خسته میکند، بسترهایی مثل اتوبوس انقلاب که مردم همدیگر را ببینند و هرچند با زبان پرچم و سایر نمادها، باهم حرف بزنند، غنیمت است؛ تحفهای نایاب که ما ایرانیها از اجداد چندهزار سال قبلمان به ارث بردهایم و خدا حفظش کند.