دو کبوتر برای روی تابوت

در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله کوجان نوجوانانی قد کشیدند که زیر پرچم آرمان‌هایشان خیلی زود بزرگ شدند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله کوجان نوجوانانی قد کشیدند که زیر پرچم آرمان‌هایشان خیلی زود بزرگ شدند. پانزده‌شانزده سال بیشتر نداشتند؛ اما برای دفاع از کشور، دین و ناموسشان رهسپار راهی شدند که می‌دانستند شاید هیچ بازگشتی برایش وجود ندارد. شهید محسن اکبری یکی از آن نوجوانان است. او هنوز مقطع راهنمایی را طی نکرده بود که دلش زودتر از پایش به جبهه رفت؛ رفتنی که سرانجامش به شهادت ختم شد. بعد از شهادتش، ابراهیم، برادر کوچک‌تر ادامه‌دهنده راهش شد. او که با یادگارهایی از جبهه در بدنش بازگشت، پرچم را زمین نگذاشت و راوی دفاع مقدس در اردوهای راهیان نور شد.
پای صحبت‌های او می‌نشینیم و شنونده خاطرات و روایت‌هایش از روزهای جنگ و برادر شهیدش می‌شویم.

مسجد محله‌‌محوری، موضوع بسیارمهمی است

متولد سال 13۴۶ در محله کوجان است؛ با خانواده‌ای ساده و مذهبی و چهارمین فرزند خانواده. صحبتش را با اتفاق‌های قبل از انقلاب شروع می‌کند و می‌گوید: ابتدا تظاهرات در محل به صورت شبانه بود؛ ولی با نزدیک‌شدن به روزهای پیروزی انقلاب، مردم محل دسته‌جمعی به سمت مرکز شهر و میدان امام(ره) می‌رفتند. من هم با برادرم محسن در تظاهرات شرکت می‌کردم. پدرمان بنا بود و در نقاط مختلف شهر کار می‌کرد. با اصناف و اقشار مختلف و روحانیت در ارتباط بود و اخبار مختلف شهر را در منزل برایمان می‌گفت. او سواد قرآنی داشت و مقلد امام(ره) بود. از این طریق ما از کودکی با امام(ره) و اتفاق‌هایی که داشت در کشورمان رقم می‌خورد آشنا شدیم و علاقه‌مند به اینکه در این مسیر حرکت کنیم. با پیروزی انقلاب حضور فعالی در مسجد محل و بسیج پیدا کردیم.
(به اینجای صحبت که می‌رسد در کنار ذکر خاطرات، بر حضور در مساجد محل تأکید می‌کند و می‌گوید:) باید در کنار بحث محله‌محوری، به موضوع مسجد محله‌محوری، هم اهمیت داده شود. اگر جوانان و اهل محل با مساجد ارتباط بیشتری داشته باشند بسیاری از مسائل سیاسی و اعتقادی برایشان تبیین خواهد شد.

وارد گردان یونس شدم و آموزش غواصی دیدم

اوایل سال ۶۲ هنوز مقطع راهنمایی را تمام نکرده بودم که دوره آموزشی را در نجف‌آباد گذراندم. به علت سن کمی که داشتم اعزامم از اصفهان سخت‌تر بود. این شد که از خمینی‌شهر عازم جبهه شدم. آن زمان برادر بزرگ‌ترم، محسن شهید شده بود و اجازه نمی‌دادند که من به جبهه بروم؛ ولی با پافشاری‌هایی که کردم موفق شدم که بروم.
مدتی لشکر نجف اشرف بودم و بعد به لشکر امام حسین (ع) آمدم. به‌عنوان نیروی غواص، وارد گردان یونس شدم و آموزش‌های غواصی دیدم. آموزش غواصی سختی‌های زیادی دارد و باید برای انجام این آموزش‌ها از روحیهای قوی و توان جسمی خوبی برخوردار بود؛ پوشیدن لباس چسبان و تنگ غواصی گرفته تا راه‌رفتن با آن و مدت زمان زیاد شنا و پازدن در آب، آن هم در سرمای شدید هوا.

از شدت سرما فک‌هایمان قفل می‌شد

وقتی اشنوگر را در دهان می‌گذاشتیم، بین دندان‌هایمان باز می‌ماند. سرما به صورت‌های خیسمان می‌خورد و بعضی مواقع فک‌هایمان قفل می‌کرد. زیر آب پنجه‌های دستمان از شدت سرما جمع می‌شد. از طرفی طنابی را باید می‌گرفتیم که دستمان یخ‌زدگی پیدا می‌کرد. آنقدر هوا سرد بود که گاهی اوقات وقتی از آب بالا می‌آمدیم کسی توان این را نداشت که زیپ لباس غواصی‌اش را باز کند.
قرار بود در شب عملیات کربلای ۴ با همه این سختی‌ها مسافتی حدود 5کیلومتر را طی کنیم و بعد از رسیدن ساعت‌ها با دشمن درگیر شویم.
(از او می‌پرسم چه چیزی باعث می‌شد که این سختی‌ها را صبورانه تحمل کنید؟ با آرامش کلامش می‌گوید:) تحمل این سختی‌ها و انجام آن کارهای بزرگ جز با توسل، توکل و الا بذکرالله تطمئن القلوب امکان‌پذیر نبود.

به نماز اول وقت خیلی اهمیت می‌داد

آقای اکبری در ادامه از برادر شهیدش برایمان می‌گوید: محسن متولد سال ۱۳۴۵ بود و یک سال از من بزرگ‌تر. او بسیار مهربان بود و به مسائل دینی اهمیت می‌داد. یادم هست یک‌بار مریض شده بود و تب و لرز شدیدی داشت. از شدت بیماری خوابش برده بود.
بعدازظهر یک‌مرتبه از خواب پرید. از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ با اضطراب و ناراحتی گفت: «نمازم!»
نگرانی‌اش این بود که نمازش از اول وقت دیرتر شده است. با همان حال بَدَش وضو گرفت و ایستاد به نماز. از شدت تب و لرز، بدنش در نماز تکان می‌خورد. خیلی به نماز اول وقت مقید بود.دوستان، هم‌رزمان و اقوام، همه به مهربان‌بودن او را می‌شناختند. آقای سخا (شاعر) شعری را در وصف مادرم به‌عنوان یک مادر شهید سروده بود. در بیت آخر این شعر، در وصف برادرم می‌گوید:« یادش به خیر باد که چون محسن شهید/ کسی به‌جز محبت از او ندیده است.»

سال ۶۲ در عملیات والفجر۴ شهید شد

تابستان‌ها که اوقات فراغت داشت، مشغول کار مکانیکی می‌شد. سوم راهنمایی بود که به جبهه رفت.از عملیات محرم که برگشت، گفت: «موقع عملیات باران شدید شد و رودخانه دویرج سیلابی. زمان برگشت، امداد الهی را به چشم خودم دیدم. لطف خدا بود که توانستم نجات پیدا کنم.»
او سرانجام در دوازده مهرماه سال ۶۲ در عملیات والفجر ۴ شهید شد. پدرمان هم آن زمان در جبهه جنوب مشغول دفاع از کشور بود.

برای دیدن امام(ره) تلویزیون خرید

خواهر شهید درباره او می‌گوید: «دوران بچگی با چوب، کاردستی درست می‌کرد و ویترای (نقاشی روی شیشه) می‌کشید. اولین روز مدرسه خودش تنها به مدرسه رفت. به درس خیلی علاقه داشت. بزرگ‌تر که شد، بیشتر کتاب‌های سیاسی مطالعه می‌کرد. انقلاب که شد برای دیدن امام(ره) تلویزیون خرید. آخرین بار دو کبوتر آورده بود. به یکی از دوستانش وصیت کرده بود، وقتی شهید شدم آن‌ها را بگذارید روی تابوتم. هر وقت از عملیات به مرخصی می‌آمد، پاهایش از شدت ماندن در چکمه زخم شده بود. آخرین دفعه‌ای که آمده بود پسردایی‌مان شهید شده بود. خیلی گریه کرد. شب چهلمش، محسن شهید شد.»