به گزارش اصفهان زیبا؛ شامگاه پرتلاطم پانزدهم فروردین؛ ماجرا از فرود مخفیانه هواپیماهای آمریکایی در جنوب اصفهان آغاز شد و با هوشیاری مردم و سپس نیروهای مسلح ایرانی به پایان رسید!
آنچه رخ داد مربوط به حوالی ساعت ۱۲ نیمهشب بود؛ زمانی که ۳ فروند هواپیمای C-130 آمریکا در محدودهای در شمال شهرضا، در «دشت مهیار» فرود آمد تا به خیال خام خودشان به آنچه میخواستند دست پیدا کنند و مثلا در اصفهان، قهرمان این جنگ شوند. نخستین گزارشها از حضور هواپیمای آمریکاییها اما توسط یک خانواده عشایری که در فاصله حدود پنج کیلومتری محل حضور داشتند، ارائه شد.
پسر این خانواده «محمدکاظم عربمختاریِ» بیست ساله که در آن منطقه به چرای گوسفندانش مشغول بود، با مشاهده فرود هواپیماها، موضوع را از طریق تماس با ۱۱۳ اطلاع داد و به این ترتیب اولین زنجیره واکنش از طرف خانواده «عرب مختاری» شکل گرفت و پس از این تماس، نیروهای امنیتی و اطلاعاتی، نیروهای مسلح از جمله ارتش، سپاه و یگان ویژه نیروی انتظامی وارد صحنه شدند.
آنطور که «حبیب قاسمی»؛ نماینده مردم شهرضا در مجلس شورای اسلامی روایت کرده است در همین زمان، از داخل هواپیماها چند فروند بالگرد سبک و همچنین تعدادی موتورسیکلت چهارچرخ مخصوص عملیات در مناطق صحرایی تخلیه شده بود و اقداماتی برای آمادهسازی آنها در حال انجام بود اما با رسیدن نیروهای ایرانی، درگیری از چند جهت آغاز شد.
این درگیریها حدود دو تا سه ساعت به طول انجامید و در این مدت، طرف مقابل از پشتیبانی هوایی برخوردار بود. به گونهای که جنگندهها به صورت مستمر در آسمان منطقه پرواز میکرد و حتی پهپادهایی نیز در پشتیبانی عملیات حضور داشتند.
در ادامه، بالگردهای بیشتری برای انتقال نیروهای آنها وارد منطقه شدند و با استفاده از آتش سنگین و پشتیبانی هوایی، تلاش کردند نیروهای خود را از منطقه خارج کنند. هرچه نیروهای ایرانی به محل نزدیکتر میشدند، شدت آتش از بالا بیشتر میشد و این موضوع باعث شد درگیریها با شدت بیشتری ادامه پیدا کند. این عملیات سنگین اما به شهادت ده نفر از عشایر محلی که هفت نفر آنها از خانواده «عربمختاری» بودند، منجر میشود. همچنین چهار نفر از نیروهای مظلوم اطلاعات و چهارنفر از نیروهای غیور ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز در این نبرد سخت و سنگین به طور ناجوانمردانهای جان خود را از دست میدهند و در نهایت، با لورفتن کامل عملیات و محاصره منطقه، آمریکاییهایی با خروج نیروهای خود از منطقه با بالگرد و بمباران هواپیماهای باقیمانده در محل با چندین بمب سنگین، اقدام به عقبنشینی و این روسیاهی را برای همیشه به نام خود میکنند.
تقویم حالا «پنجم اردیبهشت» را نشان میدهد؛ بیست و یک روز بعد از واقعه دشت مهیار؛ روزی که در تقویم مناسبت هم دارد؛ «روز شکست حمله نظامی آمریکا به ایران در طبس»؛ ما اما اینجاییم همراه با مردم زیادی؛ در «دشت مهیار» و قرار است دوباره در تقویمها بنویسند از شکست آمریکا اینبار اما در پانزدهم فروردین؛ «روز شکست حمله نظامی آمریکا به ایران در دشت مهیار در جنوب اصفهان»!
لاشههای ابرقدرتی آمریکا را چیدهاند روی تریلیها…. همان هواپیماهایی که آمریکاییها از ترس اینکه مبادا اطلاعاتی از آنها به دست ایرانیها بیفتد، موقع فرار با بمبهای خودشان کوفتند برسرشان و پودرشان کردند و رفتند. آن شب آمریکا ابزار سندجنایتش را بمباران کرد و حالا همین ابزار جنایتش، شده ابزار حقارتش در دشت مهیار. دشتی که دیگر فقط یک دشت نیست؛ این را حضور چندین و چند خبرنگار خارجی که امروز و در سالگرد حماسه طبس آمدهاند در دشت مهیار تا روایتگر شکست مفتضحانه دیگر آمریکا اینبار در نقطهای دیگر از ایران یعنی جنوب اصفهان و حامل صدای پیروزی مردم ایران به دنیا باشند، میگویند.
یکیشان «بشرا شیخ» است؛ روزنامه نگار مستقل از بریتانیا و اهل لندن. میگوید: «به ایران آمدهام تا بگوییم در جنگ غیرقانونی در ایران چه میگذرد.» او از تجمع باشکوه مردم و خانوادههایشان در دشت مهیار به وجد آمده و واقعا انتظار دیدن این جمعیت را نداشته است. «دیدن این صحنه یک تجربه کاملا شگفتانگیز است.»
«محمود عساف»؛ هم از جنوب لبنان آمده. او هم یک روزنامهنگار است و میگوید: «ما امروز برای همبستگی با مردم ایران و دیدن وضعیت آنها از نزدیک اینجاییم.» محمود عساف، اراده مردم ایران برای حمایت از جمهوری اسلامی ایران را قابل تقدیر میداند و معتقد است واقعا این حمایت چشمگیر است، حتی دیدن این جمعیت که امروز برای بازدید از نقطهای از کشورشان که مورد تهاجم آمریکا قرار گرفته، آمدهاند.
«کریستوفر هلالی» خودش را یک روزنامهنگار ایرانی-آمریکایی معرفی میکند و از عملیات ناموفق آمریکاییها در همین نقطهای که الان خودش در آنجا ایستاده، میگوید.« این یک شکست بزرگ برای نیروهای ویژه ایالات متحده آمریکا بود که به خیال خودشان قرار بود بهترین در ایالات متحده باشند و آنها در ایران شکست خوردند. ایران یک قدرت هستهای نیست اما ایالات متحده یک قدرت هستهای است و اسرائیل نیز همینطور. بنابراین ایران دو قدرت هستهای را شکست دادهاست. این داستان بزرگ، اتفاقی است که اینجا و در همین مکان یعنی دشت مهیار افتاده است. به نظر من همانطور که ترامپ میگوید، ایالات متحده سابقهای جز شکست ندارد، نه پیروزی…!»
قاطی آدمهایی که حالا هرکدام یک جایی از این دشت پهناور، ایستادهاند ونظارهگر قدرت ایراناند و ذلت دشمن، دختری را میبینم که چهره و پوششش شباهت زیادی به عشایر دارد. یک پرچم سهرنگ ایران روی دوشش است و توی دستش هم چهار عکس از آدمهایی که در نبرد مهیار شهید شدهاند… ! دوتا از عکسها، یک هوا بزرگترند؛ همان دوتایی که میگوید دایی و زنداییاش هستند. آن دوتا عکس دیگر هم که چهره دوتا پسربچه کوچک را نشانمان میدهد، عکس پسرداییهایش است… وقتی آدمهای توی عکسها را معرفی میکند؛ صدایش میلرزد اما دلش نه. میگوید: «عکس چهار شهید همراه من است اما من به نمایندگی از خانوادهای که هفت نفر شهید در دشت مهیار و در این واقعه تلخ دادند، اینجا هستم.»
شهید «علیرضا عرب مختاری» و شهیده «خدیجه عرب مختاری» دایی و زنداییاش هستند و «محمدحسین» و «محسن» یازده و نُه ساله پسرداییهایش. همان بچههایی که عکس کیف و کتابهای سوخته مدرسهشان کنار یک نیسان آبی درحالی که با شلیک مستقیم نیروهای آمریکایی به شهادت رسیده بودند، در شبکههای مجازی دست به دست شد. «الهه باباپور» حالا درست وسط معرکهای ایستاده که نیمهشب پانزدهم فروردین و با عملیات شکستخورده آمریکاییها در دشت مهیار اصفهان رقم خورد و البته داغ سنگینی بر دل خانواده او و عشایر شهر نصرآباد گذاشت! عملیاتی که حالا معروف شده به عملیات طبس ۲ !
پرچم ایرانی که روی دوش الهه باباپور است، پرچم زندایی شهیدش است؛ همان پرچمی که میگوید زنداییاش؛ شهیده خدیجه عربمختاری از همان شب اول، هرشب با آن در دل میادین بود و در تجمعات مردمی شرکت میکرد.
الهه میگوید: «از بعد از شهادت رهبر، زندایی من همیشه میگفت این زندگی دیگر برای ما زندگی نمیشود.» او از حس و حال عجیب شهیده خدیجه عرب مختاری در این روزها روایت میکند و از آرزویی که به آن رسید؛ «آرزوی شهادت!» دایی الهه باباپور هم دامدار بوده و آنطور که او روایت میکند سهم مشخصی هرسال برای نذری امام حسین(ع) داشته و موظف به ادای آن بوده است. او البته توی شیر و ماست و کره و پنیر و محصولاتی که از شیر گوسفندانش به دست میآورده هم، سهم فقرا و نیازمندان را جدا و به همسایههایی که میدانسته دستشان خالیست و نیازمندند، کمک میکرده است. و حالا «محمدرضا» شانزده ساله و «محمدکاظم» بیست ساله تنها بازماندگان خانواده شش نفره «عربمختاری» از فاجعه دشت مهیار به دست آمریکای جنایتکار هستند.« از خانواده دایی من، همین دو پسردایی،
برایمان ماندند.»
حالا کمی آنطرفتر از «الهه باباپور»، اول یک قاب عکس را میبینم، بعد نامی که روی آن حک شده؛ سرهنگ پاسدار شهید «رسول محمدزاده»؛ و بعدتر مادری که نشسته روی زمین دشت مهیار و قاب عکس پسرشهیدش را بغل کرده است. اول به رهبر شهیدش؛ سیدعلی خامنهای سلام میکند و بعد خودش را معرفی میکند «فاطمه علیپور؛ مادر شهید رسول محمدزاده». میگوید که پسرش از بچههای هوافضا بوده که روز اول جنگ رمضان و پشت لانچر در پادگان نجفآباد به شهادت میرسد. درست «چند ساعت بعد از شهادت آقا…»
فاطمه علیپور از اهالی نصرآباد جرقویه با اینکه دلتنگ پسرش است اما افتخار میکند که زنده بود و دید «رسول در ماه رمضان به آرزویش رسید»؛ آرزویی که همیشه از مادر میخواست برایش دعا کند، به خصوص «بعد از جنگ دوازده روزه که انگار عجلهاش برای شهادت بیشتر شده بود.»
مادر شهید رسول محمدزاده حالا از دلیل آمدنش به دشت مهیار اینطور میگوید: «من امروز آمدهام اینجا تا رسوایی و حقارت آمریکا را به چشم خودم ببینم. من با عکس پسرم آمدم تا به ترامپ خونخوار بگویم خون فرزند من و شهدای دیگر ضامن پیروزی ایران است.» شهدای دیگر مثل امیرسرتیپ دوم شهید «مسعود زارع» از افسران رشید نیروی زمینی ارتش و فرمانده دانشکده پدافند مرکز آموزش توپخانه و موشکهای نیروی زمینی ارتش که در عملیات قهرمانانه در دشت مهیار نامش جاودانه شد. همان که «علیاکبر سهلآبادی» حالا در قدمگاهش در دشت مهیار از شرافت و بزرگی او یاد میکند و معتقد است کمترین مزد برای او شهادت بود. مثل شهید «سیدسعید موسوی»، شهید «میلاد سالاروند»، شهید «معین حیدری»؛ شهدایی که همرسته او در ارتش و از رفقای چندین و چندسالهاش بودهاند. سهلآبادی میگوید: «قطعا ما این روزها دلتنگ همکارانمان هستیم و دیدن جای خالی آنها در محل کار برای ما خیلی سخت است…»!