به گزارش اصفهان زیبا؛ امام شهید ما اینجاست. درست همینجایی که ما ایستادهایم. حتی حالا که دارم مینویسم او کنار من است. انگار جفت من نشسته و با هر جملهای که توی ذهنم نقش میبندد «طیب الله انفساکم» در گوشم میگوید.
او حالا با من مینویسد، با من حرف میزند و با من قدم بر میدارد. او هر شب در خیابانهاست. آن مشت گرهکردهای که با نوای اللهاکبر توی کوچهپسکوچههای شهر بالا میآید مشت آقاست. آن پرچم سه رنگ ایرانی که بالای سر هرکس موج میزند و سوار باد میشود پرچم اوست. اصلا آن نسیمی که پرچم را به حرکت درمیآورد دم ایشان است. آری او زنده است و در حرکت. نفس میکشد و دم مسیحاییاش لحظه به لحظه قلبهای جدیدی را در جهان زنده میکند.
دیروز ظهر درست وقتی چشمانم داشت گرم خواب میشد صدای بچهای از کوچه بلند شد: « الله اکبر، خامنهای رهبر». خواب از سرم پرید. گوشم را تیز کردم ببینم صدای دیگریمی آید یا نه؟ نه. فقط صدای همان بچه بود که کوچه را میشکافت و به سمت پنجرهخانهها حرکت میکرد. معمولا این شعارها بازارش شبها ساعت ۹ به بعد گرم میشود، اما اینکه ساعت ۱۴,۳۰ بچه۷ـ۸ سالهای هنگام دوچرخه سواری به دلش بیفتد چنین فریادی بزند مگر غیر از این است که آقا را دیده؟ بله آقا را دیده. حرفم را قبول ندارید؟ کافیست بروید آن بچه را پیدا کنید و ازش بپرسید: دیروز ظهر چه اتفاقی افتاد؟ تا چنان برایتان از *دیدار* بگوید که تا آخر عمر چشمانتان را آب بکشید…حاضرم شرط ببندم آن لحظهای که نام آقا را فریاد کشید، نسیم خنکی لای موهایش پیچیده بود. به چهره شادمانش که انگار روی ابرها رکاب میزد و سر میخورد میآمد شیرینی دلچسبی را هم در دهانش حس کرده باشد… خدا میداند!
امشب بیا باهم به خیابان برویم تا نشانت بدهم سیدعلی خامنهای است که توی موکبها دارد چای میریزد. اوست که با اسلحه ترک موتور نشسته و توی خیابانها گشت میزند. اوست که دست زن و بچهاش را گرفته و تا نیمههای شب کنار خیابان پرچم میگرداند.
رفتهگران شهر، سحرگاه که دارند خیابانها را جارو میکشند صدای «اللهم اغفر للمومنین و المومناتش» را میشنوند. باغبان شهرداری میگفت پریروز نماز ظهرش را روی چمنهای پارک به او اقتدا کرده. پیک موتوری که نهار امروز را برایم آورد قسم میخورد پرچمی که روی جعبه پشت موتورش چسبانده را شب قبل از او هدیه گرفته.
آری امام شهید ما زنده است. زندهتر از همیشه. حتی زندهتر از وقتی که زنده بود…
او حالا هر روز از خیابانهای شهر عبور میکند، توی رودخانههای ایران جاری میشود و در بستر جنگلهای هیرکانی کشورش ریشه میدواند. در فصل بهار با شکوفهها میشکفد و در زمستان با برف و باران بر دل دشتهای ایران میبارد.
دفعه بعدی که به لرستان سفر کردید از درختان بلوط خبری بگیرید. حتی تک تک میوههای بلوط هم نام او را از برند. یا اگر گذرتان به کوهستانها افتاد نامش را آنجا هم بجویید. دماوند و سهند و سبلان چفیهاش را به یادگار گرفتهاند و خلیج فارس را هم…ماهیهای سواحل هرمز هر شب با او گعده شعر و شاعری دارند…!