به گزارش اصفهان زیبا؛ اکنون که جنگ موسوم به «جنگ رمضان» شصت روز کامل را پشت سر گذاشته، همزمان چند متغیر مهم سیاسی و راهبردی، فضای تحولات را پیچیدهتر کرده است.
از یک سو تنها مهلت دوماهه «قانون اختیارات جنگی ۱۹۷۳» به پیان رسیده؛ قانونی که به رئیسجمهور ایالات متحده اجازه میدهد بدون اخذ مجوز رسمی از کنگره وارد درگیری نظامی شود. از سوی دیگر، روند مذاکرات سیاسی میان ایران و آمریکا همچنان در وضعیتی شکننده و مبهم قرار دارد و چشمانداز روشنی از مسیر آینده آن دیده نمیشود.
این درحالی است که مرور دادهها و اخبار منتشر شده در روزهای اخیر از تحولات میدانی گرفته تا گزارشهای رسانهای، تحرکات دیپلماتیک و نشانههای اقتصادی نشان میدهد که با یک بحران چندلایه و درهمتنیده مواجه هستیم؛ بحرانی که ابعاد نظامی، اقتصادی، امنیتی و روایتی آن بهصورت همزمان در حال اثرگذاری بر یکدیگر هستند و برای فهم دقیقتر این وضعیت میتوان آن را در چهار سطح تحلیلی بررسی کرد؛ سطح میدانی (نظامی–عملیاتی)، سطح بازدارندگی و موازنه قوا، سطح ژئواکونومیک و در نهایت سطح کلانسیستمی مرتبط با تحولات نظم جهانی.
سطح میدانی؛ تغییر الگوی جنگ از ضربه سریع به فرسایش هوشمند
در سطح عملیاتی، نشانههایی دیده میشود که حکایت از تغییر الگوی درگیری دارد؛ الگویی که از یک جنگ مبتنی بر ضربههای سریع و محدود به سمت نوعی جنگ فرسایشی هوشمند در حال حرکت است.
یکی از نشانههای مهم این روند، خنثیسازی برخی تسلیحات سنگین و بمبهای عملنکرده ـ از جمله بمب سنگرشکن فوقمدرن GBU_57 و انتقال آنها به فرآیند «مهندسی معکوس» است. چنین روندی نشان میدهد که هدف ایران در وضعیت نهجنگ و نهصلح صرفاً دفع تهدید فوری نیست، بلکه تلاش برای تبدیل تهدید به سرمایه دانشی و فناورانه است.
این رویکرد در واقع نوعی بهرهبرداری فناورانه از میدان جنگ محسوب میشود؛ جایی که تجربه عملیاتی و دسترسی به فناوریهای پیشرفته دشمن میتواند به ارتقای دانش بومی در حوزههای مختلف نظامی منجر شود. اهمیت این مسئله زمانی بیشتر میشود که احتمال همکاریهای فناورانه با چین و روسیه در چنین فرآیندهایی مطرح میشود.
چنین همکاریهایی در صورت تحقق میتواند به پیشرفت ایران در حوزههایی مانند سامانههای هدایت پرتابهها، فناوریهای اخلال الکترونیکی، پارازیت و حتی افزایش قابلیتهای پنهانکاری در نسلهای بعدی تسلیحات کمک کند. در همین چارچوب، گزارشی از نشریه آتلانتیک نیز حاوی نکات قابل توجهی است. بر اساس این گزارش، حدود دوسوم توان هوایی ایران و بخش عمدهای از ظرفیت موشکی آن همچنان حفظ شده و سکوهای پرتاب نیز به صورت روزانه بازفعال میشوند.
چنین ارزیابیهایی در مجموع از سطح بالایی از تابآوری عملیاتی در ساختار نظامی ایران حکایت دارد. از این منظر، میتوان انتظار داشت که فرماندهان نظامی و تدبیرپردازان راهبردی ایران در پی آن باشند که فشار نظامی را به فرصتی برای ارتقای فناوری و تثبیت ظرفیت ضربه دوم تبدیل کنند. در چنین شرایطی، اگر در آینده جبهههای نبرد مجدداً فعال شوند، ممکن است جمهوری اسلامی علاوه بر مزیتهای موجود خود، از سطح بالاتری از توان فناورانه نیز برخوردار باشد.
بازگشت منطق جنگهای نامتقارن: الگوی حزبالله
در کنار تحولات مربوط به ایران، تحولات میدانی در جغرافیای مقاومت نیز نشانههایی از تغییر در تاکتیکها را آشکار کرده است. تهدید یکی از فرماندهان ارشد حزبالله مبنی بر امکان توسل به عملیات شهادتطلبانه و درگیری در روستاهای مرزی، عملاً یادآور الگوی جنگ چریکی دهه ۱۹۸۰ است؛ الگویی که بر درگیری نزدیکبرد و فرسایش تدریجی دشمن تکیه داشت.
بر اساس ادعای اسرائیل، طی دو ماه گذشته حدود ده هزار موشک و پهپاد از سوی حزبالله شلیک شده است. حتی اگر این رقم با اغراق همراه باشد، باز هم نشاندهنده ظرفیت قابل توجه این بازیگر برای ایجاد اشباع آتش و حفظ فشار مداوم است.
در چنین الگویی هدف اصلی لزوماً تصرف سرزمین نیست، بلکه جلوگیری از تثبیت کنترل دشمن و تحمیل هزینههای بلندمدت امنیتی و روانی است. تجربه دهه ۱۹۸۰ نشان میدهد که عملیات استشهادی حزبالله در آن دوره ضربات قابل توجهی به ساختار امنیتی اسرائیل وارد کرد. حتی وقوع موارد معدودی از چنین عملیاتهایی نیز میتواند پیامدهای روانی و امنیتی سنگینی برای رژیم صهیونیستی داشته باشد و نظم امنیتی آن را به چالش بکشد.
در عین حال، بهرهگیری حزبالله از فناوریهای ارزانقیمت و در دسترس پهپادی بهویژه پهپادهای FPV بعد روانی جنگ را نیز دستخوش تغییر کرده است. این ابزارها با هزینه پایین و قابلیت نفوذ بالا، فضای امنیتی را برای طرف مقابل به شکل دائمی بیثبات میکنند و احساس ناامنی را گسترش میدهند.
سطح بازدارندگی و موازنه قوا
در سطح راهبردی، الگوی بازدارندگی ایران را میتوان نوعی «بازدارندگی شبکهای» دانست که بر ترکیب چندین مؤلفه مکمل استوار است. نخست، توان پایدار موشکی و پهپادی که بهعنوان ستون فقرات قدرت ضربه متقابل عمل میکند و امکان پاسخدهی در طیفی از بردها و اهداف را فراهم میسازد.
دوم، ظرفیت ایجاد اختلال در گلوگاههای حیاتی انرژی و تجارت جهانی، بهویژه تنگه هرمز که بخش قابل توجهی از انتقال نفت و انرژی جهان از آن عبور میکند.
سوم، شبکه بازیگران همسو در منطقه که در چارچوبی انعطافپذیر میتوانند جبهههای متعددی از فشار امنیتی و نظامی را فعال کنند. چهارم، امکان اثرگذاری غیرمستقیم بر مسیرهای مهم دریایی مانند تنگه بابالمندب که از طریق آن بخش مهمی از تجارت دریایی میان آسیا و اروپا جریان دارد. ترکیب این مؤلفهها سبب شده است که مدل بازدارندگی ایران از الگوی کلاسیکِ متکی بر یک جبهه یا یک ابزار نظامی فراتر رود و به نوعی بازدارندگی چندلایه و چندجبههای تبدیل شود. در چنین چارچوبی، تهدید نه در یک میدان نبرد مشخص، بلکه در مجموعهای از نقاط راهبردی و مسیرهای حیاتی تعریف میشود؛ نقاطی که اختلال در هر یک از آنها میتواند پیامدهایی فراتر از عرصه نظامی داشته باشد.
از همین منظر است که برخی مقامات اروپایی، از جمله وزیر خارجه آلمان، نسبت به شکنندگی زنجیرههای تأمین جهانی در شرایط تنش هشدار دادهاند. این هشدارها نشان میدهد که تهدیدهایی نظیر اختلال در تنگه هرمز صرفاً یک مسئله نظامی تلقی نمیشود، بلکه میتواند آثار سیستمی گستردهای بر بازار انرژی، تجارت جهانی و ثبات اقتصادی بینالمللی بر جای بگذارد. در سوی دیگر این معادله، یکی از چالشهای مهم ایالات متحده به مسئله نبود یک راهبرد خروج روشن از بحران بازمیگردد. اظهارات برخی مقامات اروپایی، از جمله صدراعظم آلمان، درباره فقدان چنین راهبردی، نشاندهنده نوعی ابهام در محاسبات راهبردی واشنگتن است.
این ابهام زمانی پررنگتر میشود که گزارشهایی درباره محدودیت یا کمبود برخی تسلیحات کلیدی در ارتش آمریکا مطرح میشود؛ موضوعی که در برخی گزارشهای رسانهای از جمله نشریه آتلانتیک نیز به آن اشاره شده است. اگر چنین ارزیابیهایی دقیق باشد، توانایی ایالات متحده برای ورود به یک درگیری طولانیمدت ممکن است با محدودیتهایی مواجه شود. افزون بر این، گزارشهایی درباره تردید برخی چهرههای سیاسی آمریکایی، از جمله جیدی ونس، نسبت به ارزیابیهای خوشبینانه پنتاگون درباره وضعیت ذخایر تسلیحاتی نیز نشانهای از وجود نگرانیهایی در این زمینه تلقی میشود.
در مجموع، در چنین فضایی منطق بازدارندگی ایران کمتر بر دستیابی به یک پیروزی سریع و قاطع استوار است و بیشتر بر افزایش هزینه زمان، گسترش میدانهای فشار و فرسایش تدریجی توان طرف مقابل تکیه دارد؛ راهبردی که تلاش میکند موازنه قوا را نه از طریق یک ضربه تعیینکننده، بلکه از مسیر انباشت تدریجی هزینههای نظامی، اقتصادی و امنیتی برای رقیب شکل دهد.
جنگ انرژی و اقتصاد؛ بعد ژئواکونومیک بحران
در سطح ژئواکونومیک، بحران کنونی بهطور مستقیم با مسئله انرژی، تحریمها و رقابت قدرتهای بزرگ گره خورده است. یکی از مهمترین عناصر این معادله، تداوم صادرات نفت ایران به چین با وجود تحریمها است. استفاده از ناوگان موسوم به کشتیهای اشباح و ابتکار ذخیرهسازی نفت در دریا، عملاً تلاشها برای توقف کامل صادرات نفت ایران را با چالش جدی مواجه کرده است.
همچنین گزارشهایی درباره صادرات ریلی نفت به چین و تحریم شرکت پتروشیمی هنگلی نشان میدهد که ایران در حال حرکت از مسیرهای کلاسیک صادرات انرژی به سمت مدلهای انعطافپذیرتر و غیرمتعارف است.
در این میان، اعتراض رسمی چین به تحریمهای آمریکا نیز نشان میدهد که موضوع انرژی ایران به بخشی از رقابت ژئوپلیتیک میان واشنگتن و پکن تبدیل شده است. در چنین فضایی، تحریمها ممکن است از یک ابزار فشار یکجانبه به عاملی برای تعمیق شکاف میان بلوکهای قدرت جهانی تبدیل شوند. در کنار این مسئله، پیشبینی کسری عرضه LNG در فاصله سالهای ۲۰۲۶ تا ۲۰۲۸ نیز اهمیت ویژهای دارد.
همزمانی این کمبود احتمالی با تهدیدهای مرتبط با تنگه هرمز میتواند به معنای افزایش قابل توجه اهرم انرژی برای بازیگرانی باشد که توان ایجاد اختلال در مسیرهای انرژی را دارند. از سوی دیگر، اختلال در بازار کودهای شیمیایی و امنیت غذایی نیز میتواند پیامدهای جهانی داشته باشد. چنین روندی ممکن است بحران را از سطح یک منازعه منطقهای فراتر برده و آن را به مسئلهای مرتبط با امنیت انسانی جهانی تبدیل کند.
افزون بر این، افزایش قیمت نفت، بنزین، سوخت جت و گازوئیل فشار اقتصادی قابل توجهی بر اقتصاد جهانی وارد میکند و میتواند در داخل ایالات متحده نیز تبعات سیاسی داشته باشد. همزمانی این فشارها با رویدادهایی مانند مسابقات جام جهانی فوتبال، سفر برنامهریزیشده ترامپ به چین و انتخابات کنگره آمریکا میتواند اثر همافزا بر فشارهای سیاسی داخلی در آمریکا داشته باشد.
سطح کلانسیستمی: نشانههای گذار در نظم جهانی
در سطحی عمیقتر، بسیاری از تحلیلگران ریشه تحولات جاری را در تغییرات ساختاری نظام بینالملل جستوجو میکنند. طی دو دهه گذشته بحث درباره گذار از نظم تکقطبی به نظمی چندقطبی یا سیالتر بارها در ادبیات نظری روابط بینالملل مطرح شده است. در همین چارچوب، ریچارد وولف، اقتصاددان آمریکایی اخیراً جنگ جاری را نشانهای از «افول امپراتوری غرب» دانسته است. فارغ از میزان دقت این تعبیر، چنین دیدگاههایی نشان میدهد که بسیاری از ناظران تحولات جاری را صرفاً یک بحران منطقهای نمیدانند، بلکه آن را بخشی از فرآیند گستردهتر گذار قدرت در نظام بینالملل تلقی میکنند.
سناریوهای راهبردی پیشرو
بر اساس وضعیت نیروها و مؤلفههای مختلف در این تحلیل چندسطحی، میتوان سه سناریوی اصلی برای آینده بحران ترسیم کرد. سناریوی اول، مهار کنترلشده است. در این سناریو که در کوتاهمدت محتملترین گزینه به نظر میرسد، درگیریها در سطحی محدود ادامه مییابد.
فشارها حفظ میشوند، اما طرفها از ورود به جنگی تمامعیار پرهیز میکنند و بازار انرژی نیز از طریق میانجیها مدیریت میشود. سناریوی دوم اما گسترش به جنگ منطقهای است. در این حالت احتمال واکنش شدیدتر اسرائیل و ورود مستقیمتر ایالات متحده افزایش مییابد. چنین روندی میتواند اختلال جدی در بازار انرژی جهانی ایجاد کند و هزینههای اقتصادی و امنیتی سنگینی برای همه بازیگران به همراه داشته باشد. و اما سناریوی سوم حالتی است که میتوان آن را بازآرایی از مسیر مذاکره اجباری نامید.
در این وضعیت، هیچیک از بازیگران اصلی نه ایران، نه آمریکا و نه بازیگران منطقهای مایل به ادامه رویارویی پرهزینه نیستند، اما در عین حال هیچکدام نیز نمیخواهند عقبنشینی آشکار نشان دهند. در نتیجه مسیر تحولات به سمت نوعی تعامل ناگزیر و بازطراحی تدریجی موازنه قدرت از طریق گفتوگو حرکت میکند. در چنین شرایطی، مذاکره اغلب نه نتیجه یک تصمیم سیاسی آشکار، بلکه حاصل خستگی نظامی، فشار اقتصادی و شرایط محیطی است.
اما در اینکه چه عوامل بیرونی میتواند بازیگران را به سمت میز مذاکره سوق دهد نیز باید گفت نخست، فشار فرسایشی در جبهههای درگیری ادامه حملات متقابل میان حزبالله و اسرائیل هزینههای انسانی و روانی قابل توجهی برای هر دو طرف ایجاد میکند. در مقابل، ایران نیز با فشارهای اقتصادی ناشی از تحریمها و اختلال در صادرات روبهرو میشود.
در نهایت دو طرف ممکن است به نقطهای برسند که ادامه تنش از نظر هزینه ـ فایده منطقی نباشد. دوم، بحران انرژی و امنیت غذایی جهانی. تهدید تنگه هرمز و کمبود منابع انرژی میتواند اقتصادهای بزرگی مانند اروپا، چین و هند را تحت فشار قرار دهد و آنها را به اعمال فشار دیپلماتیک برای کاهش تنش سوق دهد.
سوم، خستگی ایالات متحده از درگیریهای پرهزینه. نبود استراتژی خروج روشن، احتمال کمبود تسلیحات کلیدی، کاهش محبوبیت داخلی ترامپ و تمرکز راهبردی واشنگتن بر رقابت با چین از عواملی هستند که میتوانند دولت آمریکا را به سمت یک آتشبس مذاکرهای سوق دهند.
مسیر شکلگیری سناریوها
فرآیند شکلگیری سناریوها معمولاً در قالب سه مرحله پیوسته و متوالی قابل توضیح است؛ مراحلی که از مدیریت بحران آغاز میشوند و به بازآرایی تدریجی موازنه قوا ختم میگردند.
در مرحله نخست، سازوکار میانجیگری چندجانبه فعال میشود. کشورهایی مانند عمان، قطر، چین و در برخی موارد روسیه نقش اصلی را در ایجاد کانالهای ارتباطی غیررسمی و کاهش تنش ایفا میکنند. هدف در این مرحله دستیابی به توافق نهایی نیست، بلکه مهار بحران، جلوگیری از گسترش درگیری و ایجاد فضای تنفسی برای بازیگران اصلی است. در مرحله دوم، روند میانجیگری به سمت شکلگیری یک «معامله ضمنی» حرکت میکند.
در این مرحله، هر طرف مجموعهای از امتیازات محدود اما راهبردی را برای کاهش فشارها و کنترل هزینهها ارائه میدهد. ایالات متحده ممکن است بخشی از تحریمها را بهطور موقت تعلیق کند یا مسیرهای بانکی مربوط به تجارت انرژی را تسهیل نماید. در مقابل، ایران میتواند افزایش کنترلپذیری تردد در تنگه هرمز را بپذیرد یا میزان تحرکات برخی گروههای همسو بهویژه در عراق را کاهش دهد.
به موازات این روند، آمریکا نیز ممکن است اسرائیل را به پذیرش آتشبس با حزبالله و حتی خروج تدریجی از جنوب لبنان متقاعد کند تا سطح تنش بهطور ساختاری کاهش یابد. مرحله سوم نقطه گذار از «مدیریت بحران» به «بازآرایی موازنه قدرت» است. در این مرحله، لبنان به سمت نوعی ثبات نسبی حرکت میکند، اما جایگاه حزبالله در ساختار سیاسی و امنیتی این کشور رسمیتر و تثبیتشدهتر جلوه میکند. اسرائیل نیز ناچار خواهد شد الگوی امنیتی خود را بر پایه نوعی بازدارندگی متقابل با حزبالله بازتعریف کند.
در همین حال، ایالات متحده تلاش میکند حضور منطقهای خود را با استفاده از ائتلافهای چندجانبه و با هزینه کمتر مدیریت کند. از سوی دیگر، ایران ممکن است تمرکز بیشتری بر توسعه همکاریهای اقتصادی و انرژی با قدرتهای آسیایی، بهویژه در چارچوب محور ایران، چین و هند معطوف کند؛ مسیری که عملاً بازتعریف نقش ایران در معادلات منطقهای و فرامنطقهای را تقویت خواهد کرد. این سه مرحله در مجموع سازوکاری را ترسیم میکنند که در آن، پایان بحران نه محصول یک توافق بزرگ، بلکه نتیجه انباشت تدریجی توافقهای کوچک، محدودسازی تنش و شکلگیری تدریجی یک توازن جدید است.
نشانههای تحقق سناریوها
در صورت فعال شدن مسیرهای نامبرده، مجموعهای از نشانههای تدریجی در عرصههای میدانی، دیپلماتیک و رسانهای قابل مشاهده خواهد بود که از تغییر جهت بحران از مسیر تقابل به سمت مدیریت تنش حکایت میکند.
از نخستین نشانهها، کاهش تدریجی شدت حملات فرامرزی حزبالله و محدود شدن دامنه درگیریها در خطوط تماس خواهد بود؛ روندی که معمولاً با کاهش لحن تقابلی در مواضع رسمی ایران و ایالات متحده همراه میشود. همزمان، احتمال انتشار گزارشهایی درباره شکلگیری کانالهای ارتباطی غیرعلنی از طریق میانجیهایی مانند مسقط یا دوحه افزایش مییابد؛ کانالهایی که هدف آنها تسهیل گفتوگوهای غیررسمی و مدیریت بحران در خارج از چارچوب مذاکرات علنی است.
همچنین در ادامه این روند، ممکن است نشانههایی از امتیازات اقتصادی محدود نیز ظاهر شود؛ از جمله تعلیق موقت بخشی از تحریمها، تسهیل برخی مسیرهای مالی یا کاهش فشار بر تجارت انرژی. چنین اقداماتی معمولاً در قالب توافقهای محدود و غیررسمی صورت میگیرند و هدف اصلی آنها ایجاد فضای تنفسی برای طرفین و کاهش فشارهای اقتصادی و سیاسی ناشی از بحران است.
در همین حال، تغییر تدریجی دستور کار رسانههای منطقهای و بینالمللی نیز میتواند بهعنوان یکی از شاخصهای مهم این روند تلقی شود؛ بهگونهای که تمرکز روایتهای خبری از میدان نبرد به موضوعاتی مانند بازسازی لبنان، کمکهای اقتصادی و ترتیبات ثباتبخش منطقهای منتقل میشود.
در مجموع، تحقق این سناریوها به شکلگیری نوعی «صلح نرم» منجر خواهد شد؛ وضعیتی میان جنگ و صلح که در آن نه یک توافق رسمی و جامع به دست آمده و نه درگیریها به سطح جنگ تمامعیار بازمیگردند. در چنین شرایطی، مناطق بحرانی همچنان حساس و بالقوه ناپایدار باقی میمانند، اما توازن قوا تا حدی تثبیت میشود که گفتوگو و مدیریت بحران جایگزین برخورد مستقیم نظامی گردد.
در افق بلندمدت، تداوم چنین روندی میتواند زمینهساز بازتعریف تدریجی ساختار امنیتی منطقه باشد؛ ساختاری که احتمالاً در آن نقش قدرتهای آسیایی در موازنهسازی اقتصادی و سیاسی پررنگتر از گذشته خواهد شد.