پروین اعتصامی، شاعری با افکاری انقلابی

اشعار پروین اعتصامی در دریایی از فریادهای عدالتخواهانه و ظلم‌ستیزانه غوطه‌ور است. متأسفانه این دست از اشعار پروین، در قیل و قال‌های مبتذل روشنفکری، از چشم و گوش جامعه ایران دور نگاه داشته شده است…

به گزارش اصفهان زیبا؛ احتمالا با پرسیدن این سؤال که یک زن شاعر ایرانی نام ببرید شما ذهنتان به سمت پروین اعتصامی خواهد رفت. این شاعره پرآوازه ایرانی به مناظره‌سرایی مشهور است. دیوان پروین اعتصامی شامل ۲۳۸ قطعه شعر است و از آن بین ۶۵ قطعه به صورت مناظره بین دو شخصیت (حیوانات، اشیاء، گیاهان) می‌باشد. تقریبا همه اشعارش مضامین اجتماعی را با دیدۀ انتقادی به تصویر می‌کشند و شامل نصیحت‌‌های اخلاقی، غنیمت شمردن وقت و فرصت‌ها، ناپایداری دنیا و انتقاد از ظلم و ستم به مظلومان و ضعیفان است.

اشعار پروین اعتصامی در دریایی از فریادهای عدالتخواهانه و ظلم‌ستیزانه غوطه‌ور است. متأسفانه این دست از اشعار پروین، در قیل و قال‌های مبتذل روشنفکری از چشم و گوش جامعه ایران دور نگاه داشته شده است. پروین در دیکتاتوری و خفقان دوران رضاشاهی به اشعاری با زبان تمثیل به نفع مستضعفین روی آورد. هرچند پروین در عمر کوتاه 34 ساله خود (که در سال 1320 به رحمت ایزدی پیوست)، با مفاهیم انقلاب اسلامی سال 57 آشنایی نداشت، اما اشعار او بسیار به ادبیات انقلاب اسلامی نزدیک است.

تخریب شاعر با تعبیر نخود و لوبیا!

زمانی که رهبر شهید انقلاب اسلامی در تابستان ۱۳۹۳ مورد عمل جراحی قرار گرفتند و چند روزی را در بیمارستان بستری بودند، طیف‌های متنوعی از هنرمندان و شاعران به عیادت ایشان رفتند. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای پس از قرائت شعر «هر بلائی کز تو آید رحمتی است، هر که را رنجی دهی آن راحتی است…» از حاضران پرسیدند «این شعر برای چه کسی باشد خوب است؟» و خود در ادامه فرمودند: «پروین اعتصامی. پروین اعتصامی که سعی می‌شود چهره‌اش پوشانده شود! برخی عنوان «شاعر نخود و لوبیا» را برای او مطرح می‌کنند، برای اینکه فروغ فرخزاد را در برابر پروین بالا ببرند، می‌خواستند او را خرد کنند، حالا من نظر نامناسبی درباره فروغ ندارم، بنظرم می‌آید این آخری‌ها وضعش بد نبوده ان‌شاء‌الله، اما او را سر پروین اعتصامی می‌زدند، در حالی که رتبه شعری پروین بالاست.» (فیلم)

مرگ مشکوک پروین

در زمان حیات پروین اعتصامی، دولت به دانشمندان، علما و بزرگان علم و ادب، مدال‌های لیاقت یا نشان‌های دولتی اعطا می‌کرد؛ مدالی که نشانه سپاس و احترام دولت از خدمات علمی و فرهنگی فرد موردنظر است، و سپس دولت آن‌ها را در مراسمی خاص مورد قدردانی قرار می‌داد. در سال ۱۳۱۵، مدال درجه سه لیاقت به پروین داده شد ولی او این مدال را قبول نکرد. او حتی پیشنهاد رضاشاه را برای تدریس ملکه و ولیعهد نپذیرفت زیرا به گفته خودش اعتقاداتش اجازه نمی‌داد در چنین مکان‌هایی حاضر شود.

کریم عسکری تورزنی، متخلص به شهید در کتابش چنین نوشته است: «از قراین موجود این احتمال می‌رود که شاید دستی از طرف حکومت ظالم طاغوت برای از بین بردن «پروین»، این شاعره‌ی ضد ظلم و ستم و حقگو، در کار بوده‌است و البته وقتی «پروین» در هیجده، نوزده‌سالگی چندبار دعوت رضاشاه را برای «ورود» به دربار رد‌ می‌کند حاضر نمی‌شود به پیشنهاد رضاشاه به آپارتمانی در کاخ سلطنتی نقل مکان کند تا بعضی از شب‌ها برای رضاشاه تاریخ ایران بخواند و نیز هنگامی که در این سن و سال، رضاشاه، پست وزارت معارف (فرهنگ/ وزارت آموزش و پرورش) را به او پیشنهاد می‌کند و او نمی‌پذیرد، سزایش آن است که حکومت ظالم طاغوت، او را سربه‌نیست کند!»

پس از مرگ پروین، مسئولان وزارت فرهنگ اجازۀ برگزاری مراسم ترحیم پروین اعتصامی را به کانون بانوان نداد.

***

آنچه در ادامه می‌خوانید، برخی از اشعار بی‌نظیر پروین اعتصامی با مضامین انقلابی و ضد ظلم و طاغوت است که با عناوین «اشک یتیم»، «صاعقۀ ما ستم اغنیاست»، «مست و هشیار»، «گنج ایمن» و «مناظره دو قطره خون» تقدیم به علاقه‌مندان می‌شود.

اشک یتیم

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقَدَر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:

این اشک دیدهٔ من و خونِ دل شماست

ما را به رَخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سال‌هاست که با گلّه آشناست

آن پارسا که دِه خَرَد و مُلک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

صاعقهٔ ما، ستم اغنیاست

برزگری پند به فرزند داد
کای پسر، این پیشه پس از من تراست
مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
کشت کن آنجا که نسیم و نمی است
خرمی مزرعه، ز آب و هواست
دانه، چو طفلی است در آغوش خاک
روز و شب، این طفل به نشو و نماست
میوه دهد شاخ، چو گردد درخت
این هنر دایهٔ باد صباست
دولت نوروز نپاید بسی
حمله و تاراج خزان در قفاست
دور کن از دامن اندیشه دست
از پی مقصود برو تات پاست
هر چه کنی کشت، همان بدروی
کار بد و نیک، چو کوه و صداست
سبزه بهر جای که روید، خوش است
رونق باغ، از گل و برگ و گیاست
راستی آموز، بسی جو فروش
هست در این کوی، که گندم نماست
نان خود از بازوی مردم مخواه
گر که تو را بازوی زور آزماست
سعی کن، ای کودک مهد امید
سعی تو بنا و سعادت بناست
تجربه میبایدت اول، نه کار
صاعقه در موسم خرمن، بلاست
گفت چنین، کای پدر نیک رای
صاعقهٔ ما ستم اغنیاست
پیشهٔ آنان، همه آرام و خواب
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست
دولت و آسایش و اقبال و جاه
گر حق آنهاست، حق ما کجاست
قوت، بخوناب جگر میخوریم
روزی ما، در دهن اژدهاست
غله نداریم و گه خرمن است
هیمه نداریم و زمان شتاست
حاصل ما را، دگران می برند
زحمت ما زحمت بی مدعاست
از غم باران و گل و برف و سیل
قامت دهقان، بجوانی دوتاست
سفرهٔ ما از خورش و نان، تهی است
در ده ما، بس شکم ناشتاست
گه نبود روغن و گاهی چراغ
خانهٔ ما، کی همه شب روشناست
زین همه گنج و زر و ملک جهان
آنچه که ما راست، همین بوریاست
همچو منی، زادهٔ شاهنشهی است
لیک دو صد وصله، مرا بر قباست
رنجبر، ار شاه بود وقت شام
باز چو شب روز شود، بی نواست
خرقهٔ درویش، ز درماندگی
گاه لحاف است و زمانی عباست
از چه، شهان ملک ستانی کنند
از چه، بیک کلبه ترا اکتفاست
پای من از چیست که بی موزه است
در تن تو، جامهٔ خلقان چراست
خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟
از چه درین دهکده قحط و غلاست
در عوض رنج و سزای عمل
آنچه رعیت شنود، ناسزاست
چند شود بارکش این و آن
زارع بدبخت، مگر چارپاست
کار ضعیفان ز چه بی رونق است
خون فقیران ز چه رو، بی بهاست
عدل، چه افتاد که منسوخ شد
رحمت و انصاف، چرا کیمیاست
آنکه چو ما سوخته از آفتاب
چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست
ز انده این گنبد آئینه گون
آینهٔ خاطر ما بی صفاست
آنچه که داریم ز دهر، آرزوست
آنچه که بینیم ز گردون، جفاست
پیر جهاندیده بخندید کاین
قصهٔ زور است، نه کار قضاست
مردمی و عدل و مساوات نیست
زان، ستم و جور و تعدی رواست
گشت حق کارگران پایمال
بر صفت غله که در آسیاست
هیچکسی پاس نگهدار نیست
این لغت از دفتر امکان جداست
پیش که مظلوم برد داوری
فکر بزرگان، همه آز و هوی ست
انجمن آنجا که مجازی بود
گفتهٔ حق را، چه ثبات و بقاست
رشوه نه ما را، که بقاضی دهیم
خدمت این قوم، به روی و ریاست
نبض تهی دست نگیرد طبیب
درد فقیر، ای پسرک، بی دواست
ما فقرا، از همه بیگانه ایم
مرد غنی، با همه کس آشناست
بار خود از آب برون میکشد
هر کس، اگر پیرو و گر پیشواست
مردم این محکمه، اهریمنند
دولت حکام، ز غصب و رباست
آنکه سحر، حامی شرع است و دین
اشک یتیمانش، گه شب غذاست
لاشه خورانند و به آلودگی
پنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست
خون بسی پیرزنان خورده است
آنکه بچشم من و تو، پارساست
خوابگه آنرا که سمور و خز است
کی غم سرمای زمستان ماست
هر که پشیزی بگدائی دهد
در طلب و نیت عمری دعاست
تیره دلان را چه غم از تیرگیست
بی خبران را، چه خبر از خداست

مست و هشیار

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست!

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی

گفت: جرمِ راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می‌باید تو را تا خانهٔ قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آن‌جا شویم

گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟

گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیده‌ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرفِ کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

گنج ایمن

نهاد کودک خُردی بسر، ز گل تاجی **** بخنده گفت، شَهان را چنین کلاهی نیست
چو سرخ جامهٔ من، هیچ طفل جامه نداشت **** بسی مقایسه کردیم و اشتباهی نیست
خلیفه گفت که استاد یافت بهبودی **** نشاط بازی ما، بیشتر ز ماهی نیست
ز سنگریزه، جواهر بسی به تاج زدم **** هزار حیف که تختی و بارگاهی نیست
برو گذشت حکیمی و گفت، کای فرزند **** مبرهن است که مثل تو پادشاهی نیست
هنوز روح تو ز آلایش بدن پاکست **** هنوز قلب تو را نیت تباهی نیست
به غیر نقش خوشِ کودکی نمی‌بینی **** بنقش نیک و بد هستیت، نگاهی نیست
تو را بس است همین برتری، که بر درِ تو **** بساط ظلمی و فریاد دادخواهی نیست
تو، مال خَلق خدا را نکرده‌ای تاراج **** غذا و آتَشت، از خون و اشک و آهی نیست
هنوز گنج تو، ایمن بُوَد ز رخنهٔ دیو **** هنوز روی و ریا را سوی تو، راهی نیست
کسی جواهر تاج تو را نخواهد بُرد **** ولیک تاجَ شهی، گاه هست و گاهی نیست
نه باژبانِ فسادی، نه وامدار هوی **** ز خرمن دگران، با تو پرّ کاهی نیست
نرفته‌ای به دبستان عُجب و خودبینی **** به موکبت ز غرور و هوی، سپاهی نیست
تو را فرشته بود رهنمون و شاهان را **** به غیر اهرمن نفس، پیر راهی نیست
طلا خدا و طمع مسلک و طریقت شرّ **** جز آستانهٔ پندار، سجده‌گاهی نیست
قَنات مال یتیم است و باغ، مُلک صغیر **** تمام حاصل ظلم است، مال و جاهی نیست
شهود محکمهٔ پادشاه، دیوانند **** ولی به محضر تو غیر حق، گواهی نیست
تو، در گذرگه خلق خدا نکندی چاه **** به رهگذار حیات تو، بیم چاهی نیست
تو، نقد عمر گرانمایه را نباخته‌ای **** درین جریدهٔ نو، صفحهٔ سیاهی نیست
به پیش پای تو، گر خاک و گر زَر است، چه فرق **** به چشم بی‌طمعت، کوه پر کاهی نیست
در آن سفیه که آز و هوی‌ست کشتیبان **** غریق حادثه را، ساحل و پناهی نیست
کسی که دایهٔ حرصش بگاهواره نهاد **** به خواب رفت و ندانست که آن تباهی نیست
ز جدّ و جهد، غرض کیمیای مقصود است **** وگرنه بر صفت کیمیا گیاهی نیست

مناظره

شنیده‌اید میان دو قطره خون چه گذشت؟ **** گهِ مناظره، یک روز بر سر گذری
یکی بگفت به آن دیگری، تو خونِ که‌ای **** من اوفتاده‌ام اینجا، ز دست تاجوَری
بگفت: من بچکیدم ز پای خارکنی **** ز رنج خار، که رفتش بپا چو نیشتری
جواب داد: ز یک چشمه‌ایم هر دو، چه غم؟ **** چکیده‌ایم اگر هر یک از تن دگری
هزار قطرهٔ خون در پیاله یکرنگند **** تفاوت رگ و شریان نمی‌کند اثری
ز ما دو قطرهٔ کوچک چه کار خواهد خاست؟ **** بیا شویم یکی قطرهٔ بزرگتری
براه سعی و عمل، با هم اتفاق کنیم **** که ایمنند چنین رهروان ز هر خطری
در اوفتیم ز رودی میان دریائی **** گذر کنیم ز سرچشمه‌ای بجوی و جَری
بخنده گفت: میان من و تو فرق بسی است **** توئی ز دست شهی، من ز پای کارگری
برای همرهی و اتحاد با چو منی **** خوش است اشک یتیمی و خون رنجبری
تو از فراغ دل و عشرت آمدی بوجود **** من از خمیدن پُشتی و زحمت کمری
ترا به مطبخ شه، پخته شد همیشه طعام **** مرا به آتش آهی و آبِ چشم تری
تو از فروغ مِی ناب، سرخ رنگ شدی **** من از نکوهش خاری و سوزش جگری
مرا به مُلک حقیقت، هزار کس بخرد ****چرا که در دل کان دلی، شدم گهری
قضا و حادثه، نقش من از میان نبرد **** کدام قطرهٔ خون را، بُوَد چنین هنری
درین علامت خونین، نهان دو صد دریاست **** ز ساحل همه، پیداست کشتی ظفری
ز قید بندگی، این بستگان شوند آزاد **** اگر بشوق رهائی، زنند بال و پری
یتیم و پیره‌زن، اینقدر خون دل نخورند **** اگر بخانهٔ غارتگری فتد شَرَری
به حکم ناحق هر سفله، خلق را نکشند **** اگر ز قتل پدر، پرسشی کند پسری
درخت جور و ستم، هیچ برگ و بار نداشت **** اگر که دست مجازات، می‌زدش تبری
سپهر پیر، نمی‌دوخت جامهٔ بیداد **** اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری
اگر که بدمنشی را کشند بر سر دار **** به جای او ننشیند بزور ازو بَتَری

انتهای پیام