به گزارش اصفهان زیبا؛ در گوشهای از شهر، در میان هیاهوی خیابانها و صداهای روزمرگی، مردی فرمان خودرویی ساده را در دست دارد؛ اما پشت این فرمان و مسافرکشی، دنیایی از غیرت و ایمان پنهان است.
محمدرضا رضاخانی جانبازی ۳۰درصد است که ۳۶۶روز از عمر جوانیاش را در آتش و خون جبهههای دفاع مقدس گذرانده تا خاک وطن را از نامحرمان مصون نگه دارد. با او به گفتوگو مینشینیم.
سال ۶۱ داوطلبانه به جبهه رفتم
خودش را محمدرضا رضاخانی، فرزند مسیب، متولد چهاردهم، اسفند سال ۱۳۳۷ در مسجدسلیمان معرفی میکند. در خانوادهای که اگرچه از مال دنیا بهره زیادی نداشت و پدر با چراغسازی و تعمیر علاءالدین معاش خانواده را تأمین میکرد؛ اما رزق و روزی حلالش فرزندانی باغیرت را تربیت کرد که موقع نیاز، پای کشور، ناموس و دینشان ایستادند.
او میگوید: «از بچگی کمکخرج خانواده بودم و در کنار درسخواندن، به کارگری مشغول، تا اینکه توانستم دیپلم مکانیک بگیرم. آن زمان متولدین سال ۳۱ تا ۳۷ از رفتن به سربازی معاف بودند؛ ولی داوطلبانه و برای دفاع از کشورم، سال ۶۱ به جبهه رفتم. آن زمان ۲۵ساله بودم و هنوز مجرد. وقتی تصمیم به رفتن گرفتم، مادرم دعای خیرش را بدرقه راهم کرد و راهی شدم.»
چند تیر و ترکش خورد توی شکمم
از طرف لشکر ۶۴ رضائیه به تیپ یک پیرانشهر کردستان اعزام شدم. سرهنگی آنجا بود؛ خواست که اگر امکان دارد مادرم برای مراقبت از دخترهایش به آنجا بیاید. آمدم خوزستان و مادرم را به پادگان پیرانشهر بردم. مادرم پیر بود. سمعکش را درمیآورد که صدای توپها اذیتش نکند. یک ماهی آنجا بود. با بدترشدن شرایط جنگ، خانوادهها از آنجا رفتند. مادرم هم به خوزستان برگشت. من روی توپهای ۱۰۵ کار میکردم، مسئول توپخانه بودم و در خط یک مشغول. بعد از مدتی هم روی کالیبر ۷۵ و ضدهواییهایی فعالیت میکردم.
یک بار که پشت کالیبر ۷۵ بودم، گله گوسفندی از روی کوه به سمت ما آمد. کردهای دموکرات لابهلای گوسفندها پنهان شده بودند. وقتی پشت سیمخاردارها رسیدند، ما را به رگبار بستند. چند نفر از همرزمان و رفقایم به شهادت رسیدند و یک نفر هم پایش قطع شد. چند تیر و ترکش هم خورد توی شکم من. بدنم داشت آتش میگرفت. تمام لباسهایم سوخته بود. دیگر چیزی نفهمیدم. من را به یکی از بیمارستانهای سیار منطقه برده بودند. آنجا عمل شدم و بعد از مدتی جای تیرها عفونت و شکمم ورم کرد. دوبار دیگر عمل کردم.
مواد غذایی را از بالگرد برای رزمندهها پایین میانداختند
بعد از جراحی اول و بعد از دوازده روز، دوباره برگشتم خط. وقتی دیدند به خاطر مجروحیت کار توپخانه برایم سنگین است، از من خواستند به قسمت نانوایی بروم. با آشپزخانه سیار به خط رفتم. سنگرها و آشپزخانه زیر توپهای دشمن بود و ما مشغول درستکردن نان بربری بودیم. زمستان بود و همه جا را برف پوشانده بود. اصلا آفتاب را به چشم نمیدیدیم. چایی را هم با برف آبشده درست میکردیم.
چون منطقه کوهستانی، برفی و صعبالعبور بود، مواد غذایی، کنسروها و نان را با بالگرد برای رزمندهها میبردند و برایشان بستههای آذوقه را پایین میانداختند.
همیشه پای انقلاب و کشورم ایستادهام
چندسالی بعد از جنگ برای پیداکردن کار به اصفهان آمدم. به خاطر وضعیت شکمم نمیتوانم کار سنگین انجام دهم و فعلا یک ماشین دارم که با آن مسافرکشی میکنم. تا به حال هیچ حقوق و مزایایی از جایی نگرفتهام و در یک خانه استیجاری زندگی میکنم؛ ولی همیشه پای انقلاب و کشورم ایستادهام. این شبها در اجتماعات مردمی با افتخار شرکت میکنم. حاضرم خودم بروم زیر خاک؛ ولی یک وجب از خاک کشورم از دست نرود.