دی‌‌ماه و داغ جوانی پای کار

گاهی در شلوغی زندگی، آدم‌هایی کنارمان هستند و آن‌قدر ساده و بی‌ادعا خدمت می‌کنند که حضورشان را عادی می‌بینیم؛ اما وقتی ناگهان از میان ما می‌روند، تازه می‌فهمیم چه ستون آرام و بی‌صدایی را از دست داده‌ایم.

به گزارش اصفهان زیبا؛ گاهی در شلوغی زندگی، آدم‌هایی کنارمان هستند و آن‌قدر ساده و بی‌ادعا خدمت می‌کنند که حضورشان را عادی می‌بینیم؛ اما وقتی ناگهان از میان ما می‌روند، تازه می‌فهمیم چه ستون آرام و بی‌صدایی را از دست داده‌ایم.

حامد آذربایجان از همان جنس آدم‌ها بود؛ جوانی ۲۷ساله، آرام، خندان، دست‌به‌کار و از آن‌هایی که اگر چیزی خراب می‌شد، قبل از اینکه کسی خبرش کند، او خودش آنجا بود؛ با جعبه ابزارش، با دلش، با ایمانش. مسجد برایش فقط یک مکان نبود؛ خانه دومش بود، پناهگاهش، جایی که خدمت در آن را عبادت می‌دانست.

چند ساعت قبل از رفتنش، باز هم در مسجد بود؛ مثل همیشه. چراغی خاموش شده بود، سیمی مشکل داشت و حامد، مثل همه آن سال‌ها، ساکت و بی‌هیچ چشم‌داشتی آمد و تعمیرش کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست آن دقایق، آخرین خدمت زمینی اوست. چند ساعت بعد، در شلوغی و التهاب آن روزها، گلوله‌ای زندگی‌اش را گرفت؛ اما رفتنش، نامش و راهش را روشن‌تر کرد.

امروز اینجا هستیم؛ کنار مادری که سال‌ها تکیه‌گاهش بود و دوستی که جوانی‌اش را با او نفس کشیده تا از زبان نزدیک‌ترین‌هایش بشنویم حامد که بود، چگونه زندگی کرد و چه ردّ عمیقی از خود در دل‌ها به جا گذاشت.

کلاس‌های تابستانی، زمینه‌ساز آشنایی او با مسجد المهدی بود

غلام شاهدی، از دوستان شهید می‌گوید: «حامد در نوجوانی از طریق کلاس‌های تابستانی محل که شامل کلاس‌های فوتبال و قرآن بود با مسجد المهدی آشنا و جذب مسجد شد. خیلی پسر بانشاط و شوخی بود. همیشه به بزرگ‌ترها احترام می‌گذاشت. یادم هست یک‌بار یکی از پیرمردهای مسجدی که به بچه‌ها گیر می‌دهند، به او چیزی می‌گفت و تند صحبت می‌کرد؛ ولی آقاحامد اصلا سرش را بلند نکرد و بدون هیچ بی‌احترامی، با گذشت و آرامش با او برخورد کرد.

بدون هیچ چشم‌داشت و ادعایی همه کارهای مسجد را انجام می‌داد

بزرگ‌تر که شد، نیروی ثابت و پای کار مسجد شد. شهید حامد، فنی‌کار بود و همه کارهای مسجد را خودش انجام می‌داد. از برق‌کاری گرفته تا جوش‌کاری و لوله‌کشی. عصای دستمان بود. هر جای مسجد را که نگاه می‌کنیم یادگاری از کارهای اوست. خصوصیتی که شهید را متمایز می‌کرد، این بود که بدون هیچ چشم‌داشت و ادعایی این کارها را انجام می‌داد‌.

نام مادرش را توی گوشی با کلمه «عشقم» و یک قلب قرمز ذخیره کرده بود

به پدر و مادرش خیلی احترام می‌گذاشت و نسبت به مادرش علاقه خاصی داشت. هیچ وقت روی حرف مادرش حرفی نمی‌زد. اگر مشغول کاری بود، هر کسی تماس می‌گرفت برنمی‌داشت؛ مگر تماس مادرش. خیلی مقید بود در هر شرایطی که هست حتما جواب تماس مادرش را بدهد. نام مادرش را توی گوشی با کلمه «عشقم» و یک قلب قرمز ذخیره کرده بود. همیشه سربه‌سرش می‌گذاشتیم و می‌گفتیم «این کیه که اینطوری اسمش را ذخیره کردی؟» تا اینکه فهمیدیم مادرش است.

اولویتش مسجد بود

پنجشنبه ۱۸ دی‌ماه، دفعه آخری بود که او را دیدم. آن روز شهید تا ظهر سر کار بود. مشکلی برای برق مسجد پیش آمد. ظهر با او تماس گرفتم. وقتی فهمید مشکلی در مسجد هست، برای خوردن ناهار خانه نرفت و مستقیم آمد مسجد. اولویتش مسجد بود. می‌خواست اول کار مسجد را انجام دهد.

بعد از چندساعت شدشهید مدافع امنیت

تا ساعت یک ربع مانده به ۵ عصر، تعمیر برق مسجد طول کشید. با هم حساب شوخی داشتیم. وقتی روی نردبان بود، به شوخی گفتم: «مواظب باش نیفتی! مادرت میاد میگه بچه‌‌ام ورزشکار بود، چه‌کارش کردین؟» از همان بالا نگاهم کرد و با خنده گفت: «نه؛ این دفعه اگه بیفتم، مادرم میاد میگه بچه‌ام مدافع امنیت بود.» با شوخی و خنده این حرف را زد؛ ولی چندساعت بعد جدی‌جدی شد شهید مدافع امنیت.نزدیک غروب بود. هنوز ناهار نخورده بود. چای دم کردیم و با هم خوردیم و او رفت. (رفتنی که به شهادت ختم شد.)

او میاندار هیئت زنجیرزنی عزاداری مسجد المهدی بود

هر سال محرم و اربعین موکبی راه می‌اندازیم و چای می‌دهیم. همه کارهای موکب را آقاحامد انجام می‌داد. از برق‌کاری و برپاکردن موکب گرفته تا چای‌دادن هرشب. هر جا که بحث عزاداری و هیئت امام حسین(ع) بود، آقاحامد اول از همه آنجا می‌رسید. او میاندار هیئت زنجیرزنی عزاداری مسجد المهدی هم بود.

پنجشنبه، هجدهم دی‌ماه به شهادت رسید

پنجشنبه شب، هجدهم دی‌ماه، خانه‌اصفهان شلوغ شده بود و اغتشاشگران وسط خیابان لاستیک و چوب ریخته و آتش زده ‌بودند. آقاحامد رفته بود سمت خیابان تا لاستيک‌ها را کنار بکشد که مورد اصابت گلوله در ناحیه سینه قرار گرفت و به شهادت رسید.

در دستگاه امام حسین(ع) بزرگ شد

خانم سرشوق، مادر شهید، در ادامه می‌گوید: حامد متولد سال ۷۶ بود و دومین پسرم. پدرش بازنشسته راه‌آهن است و دو برادر دارد. از بچگی پابه‌پای خودم همیشه به مسجد و هیئت می‌آمد و مکبر مسجد بود. در دستگاه امام حسین(ع) بزرگ شد. از کودکی هر کاری از دستش برمی‌آمد برای مسجد، هیئت و دیگران انجام می‌داد. می‌گفت سر و جانم به فدای حسین. این حرف را از ته قلبش می‌گفت و در عمل هم نشان می‌داد.

عَلَم ۹نفره را خودش یک‌تنه بلند می‌کرد

علم نُه‌نفره را خودش یک‌تنه بلند می‌کرد، داخل ماشین می‌گذاشت و برای هیئت می‌برد. یک بار برادر کوچکش دیده بود که با چه سختی علم را بالا می‌گذارد. وقتی آمد خانه به من گفت: «حامد خیس عرق شده بود؛ ولی انگار، دیوانه عشق به امام حسین(ع) است که هیچ سختی برایش معنا ندارد.»وقتی به او می‌گفتم این کار خطرناک است و یک موقع اتفاقی برایت می‌افتد، می‌خندید و می‌گفت: «مامان، وقتی می‌گویم یاحسین(ع) خودش مواظبم است.»

هنوز هم ماشاءالله به او می‌آید

بچه خیلی مظلوم و آرامی بود. به ورزش کشتی علاقه داشت و بدن‌سازی می‌رفت.از همان کلاس اول می‌رفت سر کار. اولین شغلش در و پنجره‌سازی بود. مثل آچار فرانسه بود و هر کاری که به او می‌گفتند، حتی اگر دوره‌اش را ندیده بود می‌رفت انجام می‌داد. از کناف‌کاری گرفته تا تودوزی ماشین. استادکارش می‌گفت:« از من هم بهتر کارش را انجام می‌دهد.» (وقتی از پسرش، حامد صحبت می‌کند، شوق عجیبی در صدایش موج می‌زند.) به اینجای صحبت که می‌رسد بیهوا می‌گوید: ماشاءالله در هر کاری وارد بود. ماشاءالله که می‌گوید، مکثی می‌کند و با بغضی در صدا ادامه می‌دهد: با اینکه رفته است؛ ولی هنوز هم ماشاءالله به او می‌آید…

همه دوستش داشتند

وقتی به شهادت رسید، بستگان و دوستانش می‌گفتند انگار بچه و برادر خودمان را از دست داده‌ایم. همه دوستش داشتند. دو سال پیش سر کار، دستگاه پرس‌کاری ترکید و از ناحیه بازو و شکم آسیب دید. ۷ ساعت توی اتاق عمل بود. استادش دوماه برایش استراحت نوشت؛ ولی دو روز بیشتر در خانه نماند. درد داشت؛ ولی کار و مسجد را رها نکرد. وقتی شاکی می‌شدم، می‌خندید و می‌گفت: «آن‌که باید یاری می‌کرد خودش در اتاق عمل یاریم کرد. حالا که خدا رحمم کرده، چرا نروم؟»

ناهارنخورده، رفته بود مسجد برای برق‌کاری

همیشه اهل آشتی‌دادن و صلح بین همه بود و مرام و معرفت خاصی داشت. دوباره می‌گوید: خیلی مظلوم و آرام بود. (آهی جان‌سوز می‌کشد…) ادامه می‌دهد: الهی بمیرم! لحظه شهادت هم از فاصله نزدیک تیر خورده بود.آخرین شبی که آمد خانه برنج و قرمه‌سبزی درست کرده بودم؛ اما گفت که برای شب سنگین است و فردا ظهر برای ناهار می‌خورد. ظهر با حامد تماس گرفتم و گفتم: «برو مغازه برادرت، ناهار برایت فرستاده‌ام.» پشت‌خطی آمد. ناهارنخورده رفته بود مسجد، برای برق‌کاری.

حامد شهید شده بود

شب که شد، با او مرتب در تماس بودم. اوضاع خیلی بد شده بود و اغتشاشگران خیابان را بسته بودند. پنج‌دقیقه به پنج‌دقیقه با او تماس می‌گرفتم. سر و صدا خیلی زیاد بود. بعضی وقت‌ها بِهِم می‌گفت نَنِه. گفتم جون ننه زود بیا. خندید و گفت: «جون ننه و بابا حتما میام. فقط شما بخوابید. خیلی شلوغه، به برادرام هم بگو از خونه بیرون نیان.»ساعت ۹ و ربع بود که خط‌ها رفت‌. دلم خیلی شور افتاد؛ ولی انگار همین که گفته بود بخواب، خوابم برد. ساعت ۱۱ شب از خواب پریدم. دلشوره بدی داشتم. دوباره با آرام‌بخش خوابیدم. تا اینکه بالاخره ساعت یک بامداد پسر کوچکم گوشی‌اش را برداشت. دوست حامد بود. خبری که دلشوره‌اش را داشتم به او داد؛ حامد شهید شده بود.