به گزارش اصفهان زیبا؛ زندگی در هتل و مراکز اقامتی که شهرداری برای افراد آسیبدیده در نظر گرفته، به روزهای سختش نزدیک میشود، سخت برای کسانی که مجبور شدهاند در این فضاهای ناآشنا زندگی کنند.
شاید روزهای اول برای رهاشدن از آوارگی، انتخاب خوبی بود، اما طولانیشدن اقامت و سپریکردن روزگار در این مراکز باوجود شرایط مناسب، تحمل را سخت کرده است. شاید پس از آتشبس، بعضیها به زندگی عادی خود برگشتند، اما افراد جنگزده هنوز به زندگی عادی برنگشتهاند و این انتظار نامعلوم، کلافهکننده شده است.
انگار یک نفر جفتپا رفت توی قلبم و در آمد
اسکاندادن بیش از 300 خانواده که بعضیها بهمرور به منازلشان برگشتهاند، کار آسانی نیست. خانوادههایی که منازلشان در جنگ آسیب جدی دیده و بازسازی آنها بیش از دو ماه طول میکشد، در مراکز اقامتی و هتل ساکن شدهاند. این مراکز شباهت چندانی به خانه ندارد و باید آدم خودش را با شرایط وفق دهد. شنیدن قصه این روزهای خانوادههای جنگزده، پای ما را به مراکز اقامتی کشاند تاپای صحبتهای آنها بنشینیم و گوشهای از سختی زندگی این آدمها را نشان دهیم. وقتی به محل قرار رسیدیم، رفتیم توی حیاط هتل که باغچه زیبایی داشت و فضایی دنج برای نشستن و دورهمی آخر حیاط ایجاد کرده بودند؛ جایی برای خانوادهها که عصرها دور هم بنشینند و با همصحبتشدن روزها را بهتر طی کنند. یکیدو نفر از ساکنان منتظر ما بودند. خانم ابراهیمی در هتل بهاران در محله سرلت ساکن است. یک دختر و پسر کوچک دارد و از 9 فروردین ساکن این مرکز اقامتی شده است.
ابراهیمی روز حادثه را اینطور روایت میکند: «11 اسفند محدوده منزل ما را (مجتمع مسکونی فرهنگیان) زدند. این مجتمع شش بلوک دارد و 180 خانواده در آن زندگی میکنند که کلا تخلیه شدهاند. روز اولی که اپتیک را زدند، فاصله کمی تا شیشه داشتیم. من در آشپزخانه بودم و خیلی صحنه را از نزدیک دیدم و اعصابم بههم ریخت. انگار یک نفر جفتپا رفت توی قلبم و درآمد. بچهها از شدت صدای انفجار ساکت شده و شوکه بودند. با شتاب فرار کردیم و از پلهها دویدیم بیرون. آمدیم وسط مجتمع. وقتی سوار ماشین شدیم، موشک دومی را هم زدند. خیلیها از ترس دویده بودند بیرون مجتمع. تا 24 ساعت اجازه ورود به منطقه را نمیدادند. هیچ مدرکی برنداشته بودم. تا 10 روز حالم خیلی خراب بود. با کوچکترین صدا از جا میپریدم و گریه میکردم. بعد از سالها اجارهنشینی و با کلی قرض، یک سال بود این خانه را خریده بودیم. هنوز قسطهایش را ندادهایم و بدهکاریم. تازه چند روز است که با بچههای جهادی برای تمیزکردن به خانههایمان سرزدهایم. شیشهها و درها شکسته و کاشیها و زوار درها شل شده و اسباب واثاثیه منزل بهکلی بلااستفاده شده است.»
با پول ودیعه نمیتوانم جایی را اجاره کنم؛ توان پرداخت قسط ندارم
ابراهیمی میگوید که از 11 اسفند آواره شده است. پسرش بیشفعال بوده و زندگی در هتل و مکان اقامتی برایش سخت است. بچهها سروصدا دارند و نمیتوانند در یک اتاق کوچک بند شوند. اول در یک اتاق چندتخته ساکن بودند و حالا مدیرهتل، به آنها یک سوئیت کوچک داده است که آشپزخانه دارد. ابراهیمی آنجا را مثل یک خانه کوچک کرده است تا این روزها در کنار خانواده بهتر سپری شود.
پسر خانم ابراهیمی آرام و قرار ندارد. مدام وسط مصاحبه شیطنت میکند. خدمه هتل مثل یک مادر مراقب پسر هستند و این همراهی و مواظبت از بچهها جالب است.
ابراهیمی همانطور که از خدمه میخواهد مراقب پسرش باشند تا خرابکاری نکند، میگوید: «آب و گاز توی مجتمع ما پلمب است. رفتم پیش شهردار که به من گفتند تا یک ماه دیگر امکان حضور در مجتمع را نداریم. فاضلاب ساختمان مشکل پیدا کرده و شاید لازم باشد کف ساختمان را بازسازی کنند. تأسیسات مشکل پیدا کرده است، پیمانکار میآید؛ اما با این حجم از خسارت زیر بار قبول تعمیرات نمیرود.»
از وام ودیعه و امکاناتی که گفته میشود برای اجاره مسکن به خانوادهها پیشنهاد شده، میپرسم. جواب میدهد: «من دو تا بچه کوچک دارم؛ ولی با این پول که میگویند 500 میلیون است، نمیتوانیم جایی را بگیریم. اجارهها خیلی بالاست. قسط بدهکاریم وامکان پرداخت کرایه سنگین و قسط جدید را نداریم. البته گرفتن وام ودیعه هم مشکل است. گفتند ضامن بیاورید و شرایط کمی سخت است. برای گرفتن خانههای نذر خدمت نیز مراجعه کردم؛ اما دیدم با این بچههای کوچک، سخت است خانه مردم بروم، مسئولیت دارد. گفتم بیایم هتل کنار بقیه؛ آنها بهتر شرایط ما را درک میکنند. یک ماه است اینجا هستیم. خیلی برایمان زحمت میکشند. مدیر و خدمه هتل، واقعاهوای ما را دارند. اتاقمان توی هتل را شبیه یک خانه نقلی کردم؛ ولی واقعا شرایط سخت است. بچهها توی اتاق کلافه میشوند و میخواهند مرتب بروند بیرون که در این صورت ممکن است بقیه اذیت شوند.»
«کسی فکرش را نمیکرد اینطور شود.» وقتی ابراهیمی این جمله را میگوید، خنده تلخی میکند و ادامه میدهد: «بعضی از همسایهها وام را گرفتند و اسبابکشی کردند؛ اما هزینه اسبابکشی و پول کمیسیون اجاره خانه جدید، واقعا در توان ما نیست. بعضی همسایهها رفتند هتل؛ برخی خانه اجاره کردند و بعضی خانه اقوام هستند. من منتظرم واحدمان درست شود تا برگردم خانهام. هیچ جا خانه آدم نمیشود. توی جنگ دوازدهروزه هم هشدار گرفتیم؛ اما خانه ماندیم و جایی نرفتیم؛ این دفعه نیز اگر موشک نمیزدند واقعا جابهجا نمیشدم. بچهها مرتب میگویند برویم خانه خودمان. با اینکه مکان زندگی ما چندینبار مورد اصابت قرارگرفت، حاضر نیستیم خانهمان را ترک کنیم. بهمحض آمادهشدن خانه، بر میگردیم.»
دخترم انگیزه درسخواندن ندارد
خانم میراحمدی که وسط مصاحبه با خانم ابراهیمی به جمع ما پیوست، تقریبا از اول جنگ آواره شده است. خانهشان در محله همتآباد و نزدیک منطقه نظامی است که همان روزهای اول جنگ مورد اصابت قرار گرفت. او یک دختر دبیرستانی و یک پسر دانشجو دارد. بچههایش ترسی از جنگ نداشتهاند؛ اما این روزها بیانگیزهشدن دخترش برای درسخواندن نگرانش کرده است.
«وقتی منطقه نظامی را زدند، خانه نبودیم؛ اما خانهمان خیلی آسیب دید. وقتی از 10 اسفند دستور تخلیه دادند، مکانهای مختلف را تجربه کردیم. نزدیک یک ماه خانه اقوام بودیم. خیلی سخت بود. بچهها دیگر کشش نداشتند. چندبار جابهجا شدیم و هربار منزل یک نفر رفتیم. خیلی کلافهکننده بود. بچهها عملا درسخواندن را گذاشتند کنار. خانهمان الان وضعیت مناسبی ندارد. تصمیم گرفتم بیاییم هتل؛ اما هیچجا خانه خود آدم نمیشود… روزهای اول شرایط خوبی نداشتیم و خیلی سخت گذشت. حالا یک سوئیت به ما دادند که میتوانیم آشپزی کنیم و یکخانه خیلی نقلی حساب میشود؛ ولی بچهها درست نمیتوانند درس بخوانند. آن موقع در اتاقشان درس میخواندند؛ حالا خیلی سخت است. از جنگ نمیترسند؛ ولی از وقتی موقعیت زندگی تغییر کرده، حس بدی به آنها دست داده است. نیروهای جهادی آمدند و خردهشیشهها را جمع کردند؛ حالا هم در و پنجرهها را بیرون آوردهاند که تعمیر کنند؛ شیشه نیز آوردهاند؛ اما هنوز برای ادامه کار نیامدهاند.»
خانم میراحمدی از نداشتن تمرکز دخترش میگوید و اینکه برای برگرداندن او به شرایط قبل، دستبهدامان مشاوران شده است. دخترش قبل از جنگ شاگرداول بوده؛ اما حالا انگیزهای برای درسخواندن ندارد. او این روزها معلم دخترش شده است. درسها را خوب گوش میدهد تا به دخترش توضیح دهد؛ کنارش باشد و استرس درسخواندن و زهر آموختن مجازی را بکاهد. مادریکردن در این روزها برای میراحمدی و مادران دیگر سخت است؛ باید سرپا باشند تا زندگی سرپا بماند. او جنگ دوازدهروزه را هم خوب و از نزدیک لمس کرده؛ آن روزها هم مقاومت کرده است؛ حالا اما بیشتر نگران بچههایش است.
«روزهای اول حالم خیلی خراب بود. به شوهرم میگفتم: “من رو ببر دکتر، حالم خیلی بده.” وقتی مسافرت میرفتم، زیاد توی هتل نمیماندم؛ اما حالا بیش از یک ماه است که داخل هتل هستم. واقعا کلافهکننده است. بااینکه مدیر هتل و خدمه واقعا همراه هستند و با خانوادهها کنار هم جمع میشویم، شرایط خیلی سخت است. بااینحال خدا را شکر میکنم و میگویم دستشان درد نکند که هوای مردم را دارند.»
من از خودم راضی هستم
حسین مشکین پور، صاحب هتل بهاران است. شغل آزاد داشته و هفت سالی میشود این هتل را بنا کرده تا خدمت بدهد. بهمحض نواخته شدن شیپور جنگ و آغازشدن داستان اسکان جنگزدهها، از پیشنهاد پذیرفتن مردم در هتلش استقبال کرده است. او خیلی خوب کنار مسافرهاست و هوای مردم بهخصوص بچهها را دارد.
«از 8 فروردین ماه به ما پیشنهاداسکان مردم داده شد و ما هم پذیرفتیم. به افرادی که آمدند گفتیم فکر کنید اینجا خانه خودتان است. ما 3 خدمه داریم و به مردم بیشتر از مسافران معمولی رسیدگی میکنیم. الان موقعیت جنگ است و کاری که از دستمان بر میآمده این بوده است. ما 14 خانواده داسکان دادیم از 52 تا 40 نفر. سختگیری نمیکردیم. امکانات هتل به این وسعت نبود، برای راحتی بیشترمردم امکانات را کامل کردیم. ما توی حیاط امکانات گذاشتیم تا شرایط بهتری داشته باشند و اسباببازی برای بچهها تهیه کردیم. روزانه با هزینه خودمان آب معدنی تهیه میکنیم و گفتیم یک گوشه کار را بگیریم. خیرین هم برای ناهار و شام کمک میکنند. چند روز پیش متاسفانه یکی از مسافران جنگ رحمت خدا رفت، شهرداری هزینه بیماستان و تهیه قبر را تقبل کرد.»
مشکین پور از خاطراتش در این هفت سال میگوید و از مسافرانی که از سرزمینهای مختلف برای تجارت، تحصیل و سیاحت میآمدند. از همنشینی با مسافرهای کشورهای همسایه و هم زبان شدن با آنها میگوید. این روزها البته سایه جنگ شیوه و کارشان را تغییر داده و حالا خدمت به مردمش برایش لذتبخش است. «من از خودم راضی هستم. به این مردم گفتیم هر کاری دارند بگویند. ما در شرایط جنگ هستیم، اگر بتوانیم مشکلات آنها را حل کنیم، خوشحالیم. شایددر زمان جنگ هتلها تعطیل کردند و تعدیل نیرو داشتند؛ اما ما نیرواضافه کردیم و تا بتوانیم خدمات بهتری بدهیم. کاش جنگ ختم به خیر شود. روندکار ما این است که شهرداری افراد را معرفی میکند و وقتی افراد خانهشان آماده شد، اتاق را تخلیه میکنند. برخی ممکن است روزها به خانههایشان سر بزنند و شبها بر گردند، ما در این فاصله مرتب اتاقها را تمیز میکنیم و ملحفهها را تمیز تحویل میدهیم.»
خدا خواست ما زنده بمانیم
هتل صوفی یکی دیگر از محلهای اقامتی شهرداری است. صحبت با تعدادی از ساکنان این هتل ما را به این مکان کشاند. زهره روستایی و دخترش بازمانده از هجوم سنگین دشمن به محله هفتون هستند. از دل یک حادثه بزرگ بهسلامت بیرون آمدهاند. چیزی شبیه به معجزه آنها را دوباره به زندگی وصل کرده است. خودش هنوز مرتب این جمله را میگوید: «خدا خواست ما زنده بمانیم.»
خانهشان حیاط به حیاط شهید خودسیانی بوده است. بعضی روزها صدای نوه خانواده را میشنیده که عمه ریحانه را که دختر تازه عروس خانواده شهید خودسیانی بوده و داشته برای عروسی آماده میشده، صدا میزده است. وقتی رفتیم طبقه اول، کنار در اتاق منتظر ما بود؛ یک اتاق با یکتخت و اندکی وسایل.
دخترش روی تخت خوابیده و فیلش هم پایین پایش کنار یک پرچم کوچک ایران آرام گرفته بود. عذرخواهی میکند که اسباب پذیرایی ندارد. وقتی میخواهد از آن شب سخت برایمان بگوید، لبخندی میزند و میگوید: «آن شب ساعت 12 رفتم خانه. پرستار مادرم بودم. تا ساعت 2 مشغول کارهای خانه بودم. کمی بعد رفتم کنار دخترم و خوابیدم. ساعت از 3 گذشته بود که دیدم خانه دارد منفجر میشود. شیشه، خاک و دود به هوا بود. وقتی پا شدم، دیدم روی سر دخترم پر از شیشه است. فقط چادری را که نزدیکم بود، انداختم روی سرم؛ دخترم را بغل کردم و از روی کلی شیشه دویدم بیرون. پابرهنه فقط میدویدم. بیرون سه تا ماشین آتش گرفته بود. همه داد میزدند و فرار میکردند. خواهر همسایهمان دو تا کوچه بالاتر، من را برد داخل خانه. از آنها گوشی گرفتم و زنگ زدم به خواهرم و گفتم که بیاید دنبالم. اولش اصلا متوجه نشدم، چطور شده است. صبح وقتی آمدم خانه را دیدم، خیلی حالم خراب شد. رفتم روستایمان تا حالم بهتر شود. به لحاظ روحی بههم ریختم و با آرامبخش سرپا شدم. هر جایی بودم صحنه انفجار میآمد جلوی چشمم. فکر میکردم یک چیزی باید روی سرم بکشم و دخترم را نجات دهم. وقتی آتشبس شد، کمی حالم بهتر شد.»
دختر آرام روی تخت جابهجا میشود. مادرش میگوید:« روزها میخوابد تا شب ببرمش بیرون توی موکب؛ نقاشی بکشد و با بچهها بازی کند. تجمعهای شبانه را خیلی دوست دارد. من بچهدار نمیشدم. خدا بعد از 20 سال نفس را به من داد. هفتماهه به دنیا آمد. چون طول کشید تا به دنیا بیاد، اسمش را نفس گذاشتیم. وقتی فکرش را میکنم که چطور سالم ماندیم، میگویم خدا خواست ما زنده بمانیم. خانهمان خیلی خراب شد؛اما خدا نخواست که اتفاقی بیفتد. شوهرم کارمند بیمارستان است. آن شب، شیفت بود. خیلی هوای همراه بیماران، بهخصوص شهرستانیها را دارد. یک بیماری شش ماه توی بیمارستان الزهرا بستری بود. هر بار خانوادهاش را میآورد پیش من. من هم مثل خواهر کنارشان بودم. شوهرم میگفت: “کاش یک خانه داشتم ودر اختیار آنها میگذاشتم.” به شوهرم میگویند چون پناه دادی، خدا خانه را پناه زن و بچهات کرد.»
نفس ماند تا پدر و مادرش نفسشان بند نیاید
حالا سقف خانه این خانواده ترک برداشته و خسارت زیادی دیده است؛ اما دست خدا پناهی شده تا نفس هنوز کنار مادرش نفس بکشد و نفسی باشد برای بقای پدر و مادرش. روستایی با حسرت ادامه میدهد: «نصف اثاث منزلمان شکست. کابینتها باز، و ظروفم پخش خانه شد. تلویزیون ترک برداشت. مبلمان و میزها شکست. لباسشویی نویی خریده و هنوز استفاده نکرده بودم؛ متأسفانه تکهتکه شد. هر وقت میرویم خانهمان، دخترم میگوید: “خانهمان با خاک یکسان شد.” اما دوست دارد برگردیم خانه خودمان. با دختران همسایه بازی میکرد. همان شب وقتی فرار میکردیم، داد میزد: “مامان اسباببازیهام.” عروسکهایش را خیلی دوست داشت.»
او از محل زندگی و خانهاش دور شده است و همین مسئله آزارش میدهد. روزها در هتل ماندن حوصلهاش را سر میبرد و دلودماغ بیرون رفتن هم ندارد. «هتل خوبه؛ اما دوریم از زندگیمان. اگر همان نزدیک خانهمان به ما جا میدادند، خیلی بهتر بود. نمیدانیم چهکار کنیم و وضعیتمان مشخص نیست. از ششم فروردین آوارهایم. فعلا کاری برای ما نکردهاند و هنوز نتوانستهایم عکسخانه را بفرستیم برای شهرداری. البته گفتند اول باید تکلیف سقف خانهمان مشخص شود. دخترم مرتب میگوید: “مامان دلم برای خانهمان تنگ شده است. “بیتابی میکند ودلش برای اتاقش خیلی دلش تنگ شده است.»
خانم روستایی دوباره از هممحلهایها میگوید؛ از آنهایی که کشته شدند؛ از عروس و دامادی که آن شب جهازچینی داشتند و صبح دیگر نفس نمیکشیدند؛ از خاطرههای مردم محله و از سختیهایی که این روزها طاقت خودش و نفس را طاق کرده است؛ اما فقط میگوید: «این زندگی ما شده؛ این هدیه وطنفروشها به ما بوده است.»
قرار بود توی هتل با بعضی خانوادههای دیگر همصحبت شویم؛ اما تعدادی از بازدیدهای مکرر خسته بودند. جنگ زوایای پنهانی دارد که قسمتی از آن زندگی خانوادههای جنگزده و پریشان است، زندگی سختی که این روزها در هتلها و مراکز اقامتی در حال طیشدن است و شاید کمتر کسی به لایههای پنهان آن توجه کند. آوارهشدن از خانه، قصه تلخی است که زمینهساز شکلگیری آن، وطنفروشهایی هستند که از دشمن تقاضای حمله به کشور داشتند و راهشان را باز کردند.حالا سایه سنگین جنگ و ویرانی آن روی سر امثال مادر نفس است که این دشمنی را نه میبخشند و نه فراموش میکنند.