به گزارش اصفهان زیبا؛ تیرماه به میانه رسیده؛ اما ادای بهار را درمیآورد؛ مثل پیرزن صندلی روبهرویی که شالش را با گلهای درشت و سرخ کتش همرنگ کرده. با انگشت سبابه، لب کیفدستی ورنیاش ضرب گرفته و آهنگی تند را زمزمه میکند.
صفحهنمایشِ دماسنج هوای بیرون را چهار درجه بیشتر از توی قطاربرقی نشان میدهد.
خلوتی این ساعت روز، پرتم میکند به سالهای دانشجویی. به صبحهای بهاره که اذان میافتاد دم آفتابزدن. ناشتا خوردهنخورده میپریدیم بیرون، سه خط اتوبوس سوار شویم.
دو دقیقه پس و پیش میشد، خط اول رفته بود و خط دوم با جغلهمدرسهایهای آبی و سبز و بنفش همسفر میشدی. کارت که نمیزدند، همزمان غرغر راننده را میشنیدی و جیغ زنی که ادعا میکرد اتوبوس بخش خصوصی ارث پدرش است و دعا میکرد بمبی بیفت صاف وسط مملکت و همه راحت شوند.
میرسیم روی پل. میچرخم سمت پنجره تا زایندهرود را تماشا کنم. جادههای سنگفرش ساحلی، پای بلوری سپیدارها و شاخههای سبز و آویزان بیدمجنون رفته زیر آب. غذاخوریهای شناور و قایقهای تفریحی را کشیدهاند روی اسکله سیار. گلهبهگله تابلوی شنا ممنوع زدهاند.
صدای زن نگاهم را عقب میکشد.
– میگن قایقرستورانها و تفرجگاهها رو عمدا بستن.
صورتش را میکاوم که به انجیرخشک خیسخورده توی کِرِم شباهت دارد.
– میخوان گردشگرا نیان دیگه؛ چون نتونستن مجبورشون کنن فارسی حرف بزنن.
خندهام را میجوم و فرومیدهم. یاد جنگ پانزده سال پیش میافتم و جوکی که ساخته بودند: «تنگه هرمز رو میشه بست؛ دهن مردم رو نه.»
بعد از جنگ، گردشگری ایران جور دیگری شد. همه دنیا دلش میخواست بداند ایران کجاست، خاکش چه دارد که این مردم مقاوم تویش پا گرفتهاند.
– پارک خطی نیاصرم رو هم بستند.
پارک نیاصرم را خودم طراحی کردم. از گردشگری و قایقسواری روی کانالهای آبی هلند نسخهای بومی درآوردم. تاکسیآبیهای کوچک بین محلههای تاریخی میچرخند و آخرهفتهها روی پلهای موقت، بازارچههای رواندرمانی راه میافتد که تویش همه جور شغلی را میتوانی برای چند ساعت تجربه کنی؛ از مسگری و قلمزنی و میناکاری بگیر تا گز و پولکیپزی.
به زن لبخند میزنم.
-به خاطر طغیان آبه. خطرناکه.
میدانم توضیحم فایده ندارد؛ اما میگویم: «کانالهای زیرسطحیِ ذخیره بارون پر شده.»
هفته پیش باران تابستان غافلگیرمان کرد. مثل همیشه نبود که نمی به خاک بزند و فرار کند. توی دو روز چند وعده پروپیمان بارید و مادیهایی را که ده سال پیش احیا شد، سرریز کرد توی کوچهپسکوچهها.
– اضافه آب زایندهرود رو…
– آره، آب خدا رو میفرستن توی کویر.
سکوت میکنم و نمیگویم کویر توی ذهن او را جوانهای اصفهان کردهاند دریاچه مصنوعی و امسال نیم میلیون درخت آنجا کاشته شد.
بلندگوی قطار، ایستگاه امنیت را اعلام میکند. باید پانصد قدمی پیاده بروم. خانهمان و بام سبزش پشت درختهایی پنهان شده که نوک زدهاند به آسمان. دیگر اثری از آن کاجهای آمریکایی نیست که شهر را قرق کرده بودند و خاک را عقیم. انجیرها هنوز کالاند و بچهچنارها حسابی قد کشیدهاند.
در سالن را که باز میکنم، خنکی نفس خانه توی صورتم میخورد. هوس چای میکنم. صدای چکچک دستگاه تصفیه آب میخورد به دیوار و سقف و پژواک میشود. لولههای شفاف و روکار را دنبال میکنم که پساب آشپزخانه را میریزد توی مخازن زیرزمینی.
جلوی سینک دوقلو میایستم. کتری را از شیر سمت چپی پر میکنم که آب تصفیهشده میدهد. سمت راستی، باران خام است و فقط برای شستشوی سبزی و ظرف به کارم میآید.
اینجا هر قطره آب سه بار توی کالبدی نو حلول میکند؛ آب شرب، آب خاکستری برای آبیاری و بار آخر عرق گل و گیاه خانه که مثل روح برمیگردد به آسمان.
چای بهلیمو را که دم میگذارم، اذان ظهر هم از پنجره میریزد تو. نماز میخوانم و فنجان داغم را برمیدارم و میروم به پشتبام.
به مخزن باران سرک میکشم. چند جایی از پوشش توری و ضدزنگش سوراخ شده. توی آب را دید میزنم. دو سهتا برگ و پوشال روی آب شنا میکنند. باید زنگ بزنم کسی را برای عوض کردن توری بفرستند.
زیر سایه نارنج کوچکم مینشینم. چای مینوشم و صفحه لمسی روی نیمکت را تماشا میکنم. اعداد سبزرنگ بالا و پایین میروند و انگار نفس میکشند.
ذخیره مخزن باران: ۸۲ درصد
مصرف هفتگی آب شهری: ۱۲ لیتر
پیشبینی بارش: نامشخص
یادم نمیآید آخرینبار چه زمانی قبض آب آمد؛ شاید سهچهار ماه پیش.
توی نمودار مصرف محله، بغلدست میله سبز ما، میله قرمزی بلند شده. سیستم هوشمند محله که تازگیها راه افتاده، مصرف همسایه کناری را طبق تصاویر ماهواره، سه برابر میانگین نشان میدهد. یاد ماشین شستنها و شیلنگ همیشهباز حیاطش میافتم.
تصمیم میگیرم توی سیستم، نامهای بفرستم و برای عصرانه دعوتش کنم. میدانم وقتی بیاید، دستش را توی هوا تکان میدهد، صدای النگوهایش را درمیآورد و میگوید: «آب که تموم نمیشه. از نوعی به نوع دیگه تبدیل میشه.» بعد هم لابد قهقهه میزند.
به او پیشنهاد حسگر ساده هدررفت میدهم و قول نصب رایگان. امیدوارم قبول کند.
بحران بیآبی کمین نشسته. توی جنگ، دشمن مراکز برق را میزد. پمپها خاموش میشدند و مردم بیآب. سیستم هوشمند برای همین ساخته شد. پمپها دیگر وابستگی به برق شهر ندارند. پنلهای خورشیدی و توربینهای بادی کوچک، سوخت پاکشان را تأمین میکنند. آب توی مخازن عمیق زیرزمینی ذخیره میشود که در برابر بمباران مقاومترند.
به جای پمپی بزرگ، دهها پمپ کوچک به راه افتاده که اگر یکی از کار بیفتد، بقیه جایش را پر میکنند؛ مثل سربازهای وطن، مثل مردم که همیشه پای کارند.
همان سالهای اول، شبی پیام اضطراری از شهرداری رسید:
«درخواست کمک از خانههای دارای سیستم ذخیره آب. مدرسهای دخترانه در منطقه جنوبی، به دلیل آسیب در لولهکشی شهری، نیاز فوری به آب شرب و بهداشتی دارد.»
شبکه محله نقشه تمام خانههای مجهز به مخزن را نشان میداد. پنج خانه بودیم که ذخیره کافی داشتیم. حسگرهای فشار آب، مسیر لولهکشی موقت را بین خانههای داوطلب و خیابان اصلی محاسبه کرد؛ کوتاهترین مسیر با کمترین هدررفت.
جرقه طرح «همآب» همانجا زده شد. شهرداری اعلام کرد هر خانهای که سیستم بازیافت و ذخیره آب نصب کند، جریمههایش را میبخشند و به شبکه امداد شهری متصل میشود. در مواقع بحران هم، میتواند آب اهدا کند و به ازای آن، اعتبار مصرف بگیرد.
هوا رو به گرمی میرود. آفتاب نم و تیرگی خاک باغچه را مکیده. زیر بوتههای رزماری و آویشن به چشمم خشک میآید. رطوبتسنج کنار جعبه شوید و ریحانها عدد 3 را نشان میدهد. خیالم راحت است که زمانسنج خورشیدی دم غروب، سیستم آبیاری قطرهای را
روشن میکند.