به گزارش اصفهان زیبا؛ «حمیدرضا هرچه گرفت، از خدمت به مردم گرفت»؛ این طلاییترین نقطه زندگی یک پسر دهه هشتادی است. پسری که ۶ سال، عضو فعال و نجاتگر هلالاحمر بود و حالا بیش از دوماه و اندیست در جنگ رمضان به شهادت رسیده است.
«نرگس جهانبخش»؛ مادر شهید «حمیدرضا جهانبخش» این جمله طلایی را روبروی گنبد طلایی امام رضا(ع) به زبان میآورد و کلماتش از بیستوچهارسال زندگی در کنار حمیدرضا را ردیف میکند پشت خط تلفنی که یکطرفش او و امام رضاست و یک طرفش ما و دلتنگی… !
بغض و اشک روی تک تک کلماتی که به زبان میآورد سایه انداخته، اصلا میگوید زیارت امام رضا(ع) را هم از خود حمیدرضا خواستم برایم جور کند «شاید کمی آرام شوم!»
نرگس جهانبخش؛ پنجاه سال بیشتر ندارد. مادر علی؛ حمیدرضا و مائده است؛ اما وقتی از حمیدرضا حرف میزند، جور دیگری دوست داشتن او در وجودش تهتشین شده، انگار که برایش تافته جدابافته است.
«حمیدرضا از بچگی جور دیگری برایم بود. از لحظهای که به دنیا آمد.» از همان اول که شروع به حرف زدن میکند، خاطرات شش-هفت سالگی و از خودگذشتگیهای حمیدرضا آمده جلوی چشمش؛ مثلا آن روزهایی که از مدرسه میآمد خانه و میگفت: «مامان یکی از بچهها خوراکی نداشت، من با پول توجیبیم براش از بوفه مدرسه خوراکی خریدم…» یا اینکه از بچگی توی مسجد و هیئت بود و حتی به بهانه مکبر شدن، بچههای همسن و سال خودش را تشویق میکرد و میبرد مسجد!
حمیدرضا با ازخودگذشتگی، فداکاری و انساندوستیها قد میکشد و به هجدهسالگی میرسد؛ به نقطهای که برایش میشود نقطه انتخاب یک مسیر مهم در ادمه همان کمک به همنوع و خدمت به مردم. مسیری که خودش خیلی دوست داشته پا در آن بگذارد.
او برای این انتخاب حالا باید از یک انتخاب دیگر دست بکشد، انتخابی که مربوط به سالهای قبلتر بوده است. حمیدرضا با اینکه سالها بوده جودو را به صورت حرفهای کار میکرده، این ورزش را کنار میگذارد و کمکم هلالاحمر برایش میشود یک شروع متفاوت در زندگیاش! شروعی که نقطه آغاز آن هجدهسالگی است. مادرش حالا از رفتنش به هلالاحمر اینطور میگوید: « با اینکه کمربند مشکی داشت و سالها بود که به صورت حرفهای، ورزش جودو را کار میکرد، وقتی یکدفعه حرف جداشدنش را از این ورزش زد و گفت که میخواهد جودو را کنار بگذارد و برود دنبال علاقه دیگرش که هلالاحمر بود، مربیهایش به خاطر از دست دادن حمیدرضا خیلی ناراحت شدند. حتی به خودش هم گفته بودند تو بروی ما یک ورزشکار حرفهای را از دست میدهیم. ولی حمیدرضا در انتخابش تردیدی نداشت. دوست داشت برود هلال احمر. همیشه هم با شوخی و خنده میگفت که گروه خونی من به جودو نمیخورد.»
حمیدرضا حالا لباس جودو را از تن در میآورد و لباس هلالاحمر را به تن میکند و بالاخره میشود عضو هلالاحمر، میشود یک نجاتگرو امدادگر و میرسد به آرزویش؛ همان که خودش دوست داشته است و البته پذیرفتنش در هلالاحمر هم خیلی سخت نبوده «چون جثه بدنی خوب و ورزیدهای داشت.»
از اینجا به بعد کار حمیدرضا شروع میشود و او به عنوان نیروی نجاتگر و امدادگر در پایگاههای ثابت و صحرایی هلالاحمر شروع به کار میکند. او سالها عضو فعال هلال احمر در شهرستان تیران و کرون اصفهان بوده و حتی دانشگاه را هم در همین رشته و در دانشگاه هلالاحمر اصفهان درس میخواند و به امید استخدام در هلال احمر، راهی خدمت سربازی میشود. خدمتی که فقط چهلوهفت روز از آن میگذشته است.
مادر حمیدرضا حالا از راهی شدن پسرش به خدمت اینطور میگوید: «حمیدرضا علاقه زیادی به استخدام در هلالاحمر داشت اما چون گفته بودند برای استخدام باید کارت پایان خدمت داشته باشی، رفت سربازی که کارت بگیرد و هرچه زودتر کارهای استخدامش را انجام دهد. انگار یک عجله عجیبی برای اینکه پایش در هلالاحمر سفت شود، داشت.» حمیدرضا از اول آذر یکهزار و چهارصدوچهار سربازوظیفه میشود و ۴۵ روز آموزشیاش را در کرمان میگذراند و بعدش هم محل خدمتش میشود؛ «ستاد نیروی انتظامی نجفآباد»! همانجایی که ۴۷ روز بعدش میشود «قتلگاه شهادتش»! یکشنبه؛ هفدهم اسفند یکهزار و چهارصد و چهار…، ساعت هشت و ده دقیقه صبح، در نهمین روز از جنگ رمضان!
از اینجا به بعد شنیدن حرفهای مادر خیلی سخت میشود مخصوصا آنجا که میگوید: «پیکر حمیدرضا پنج روز و پنج شب زیر آوار بوده است.» یا آنجا که میگوید: «هیچکس از آن ستاد زنده بیرون نیامد.» یا اینکه «ستاد را نه یکبار که سه بار پشت سر هم زدند و با خاک یکسانش کردند.»
بعد هم که اشک امانش را میبرد، صدایش به لرزیدن میافتد و میگوید: «نمیدانم زیر آن آوارها چه بر سر بدن بچهام آمده بود که نگذاشتند ببینمش. هرچه التماس کردم بگذارید برای بار آخر صورت حمیدرضا را ببینم، نگذاشتند…!» و حالا مادر مانده و آرزویی که بردلش ماند…آرزوی دیدار آخری که خودش میداند چرا نگذاشتند، چرا نشد اما مادرانگیاش اجازه نمیدهد فکرهایش را بریزد توی کلمات و آنها را به زبان بیاورد. او حالا فقط خداراشاکر است که حمیدرضا به همان راهی رفت که خودش دوست داشت، برود. «او عاشق خدمت به مردم بود و در لباس خدمت به شهادت رسید.»
نرگس جهانبخش حالا از خوابی میگوید که حمیدرضا ششماه قبل از شهادتش میبیند و برای مادر تعریف میکند: «یک جاده طولانی بود. رفتم داخل جاده، حضرت آقا آخر جاده نشسته بود و یک شال سبز هم انداخته بود روی شانهاش. حضرت آقا من را به اسم صدا کرد و گفت: حمیدرضا بیا. من رفتم جلوی پای آقا ایستادم. دیدم حضرت آقا دستشان را بردند زیرعبایشان و یک نامه درآوردند و به من دادند. از این نامهای که به من دادند، فقط نور میریخت. من این نامه را گذاشتم روی قلبم و توی خواب اینقدر این نامه برای من عزیز بود که از خواب پریدم.» حمیدرضا خواب را برای مادر تعریف میکند و دنبال تعبیرش میگردد. مادر میگوید: «گفتم حمیدرضا انشالله خیر است. خودش گفت: مامان حتما تعبیرش این است که من شهید میشم. بعد هم با شوخی و خنده ادامه داد: مامان، فکر میکنم حضرت آقا این نامهای که به دستم داده، شهادتنامهام بوده…!»
«حمیدرضا بعد از شهادت حضرت آقا خیلی بهم ریخت.» این را مادرش میگوید. اینکه دیگر حمیدرضا، آن حمیدرضای همیشگی نبود، توی خودش بود، گرفته بود، شبها که از ستاد میآمد، افطاریاش را که میخورد، آرام یک گوشهای با خودش خلوت میکرد، حتی حرف هم که میزد، حرفهایش هم جور دیگری بود و گاهی هم بوی وصیت میداد…. «اگه یه روزی من نبودم و اومدند ازت پرسیدند حمیدرضا چه جور بچهای برات بود، مامان تو چی میگی؟» حرفهایی که مادر را شوکه میکند و از جواب دادن به آنها طفره میرود. «مامان من غیر از خوبی چیزی از تو ندیدم.
چی باید بگم…»
ولی حمیدرضا اصرار دارد جواب مادر را بگیرد و چندبار این جمله را تکرار میکند. «اگه یه روزی من نبودم و اومدند ازت پرسیدند حمیدرضا چه جور بچهای برات بود، مامان تو چی میگی؟» و مادر حالا مجبور است جواب حمیدرضا را بدهد بلکه دست از سرش بردارد و حرفش را عوض کند. مادر میگوید: «خیلی خوب بود» ولی حمیدرضا دوباره ادامه میدهد: «مامان لطفا از اون شیطنتهایی که توی بچگی از من دیدی برای کسی چیزی نگو…»
و بعد آخرین وصیتش هم به مادر میشود دو کلمه: «خدمت به مردم»؛ همان راهی که خودش تا لحظه آخر در زندگی پیش گرفته بود. «مامان نماز و روزه برای خودت است، اینها را برای خودت میبری، چون امر واجب خداست، اما کمک به مردم را فراموش نکن. توی اون دنیا خدا از ما فقط سوال میکند برای من چه کاری کردی؟» نرگس جهانبخش حالا در مقابل امامرضا(ع) قسم یاد میکند که از بعد شهادت حمیدرضا، خیلیهایی که اصلا نمیشناسدشان، آمدهاند سراغش و گفتهاند پسرش چه گرههایی را از زندگی آنها باز کرده و چه کمکهایی به آنها کرده است. و جمله پایانی مادر میشود این که« من ۲۴ سال یک شهید را بزرگ کردم و نفهمیدم. پسری که شهادتگونه زندگی کرد و با شهادت رفت…»!