در مدرسه سنگر گرفتیم

جنگ که آغاز می‌شود، فقط مرزها را هدف نمی‌گیرد؛ دل‌ها را نشانه می‌رود، امنیت را می‌لرزاند و کودکی را نگران می‌کند. در چنین روزهایی، مدرسه دیگر تنها محل آموزش خواندن و نوشتن نیست؛ پناهگاهی می‌شود برای آرامش، امید و ایستادگی.

به گزارش اصفهان زیبا؛ جنگ که آغاز می‌شود، فقط مرزها را هدف نمی‌گیرد؛ دل‌ها را نشانه می‌رود، امنیت را می‌لرزاند و کودکی را نگران می‌کند. در چنین روزهایی، مدرسه دیگر تنها محل آموزش خواندن و نوشتن نیست؛ پناهگاهی می‌شود برای آرامش، امید و ایستادگی.

در روزهای پرالتهاب جنگ تحمیلی رمضان، معلمان و مدیران مدارس اصفهان بار دیگر نشان دادند که تعلیم‌وتربیت، رسالتی فراتر از کتاب و تخته است؛ رسالتی برای حفظ روحیه، انسجام و باور کودکان این سرزمین.

در کنار برگزاری کلاس‌های مجازی، پیگیری وضعیت دانش‌آموزان، دلجویی از خانواده‌ها و حضور میدانی در عرصه‌های مختلف، اقدام‌هایی فرهنگی و تربیتی نیز شکل گرفت. در مدرسه ناطق‌اصفهانی یک سرودن شعر برای کودکان آسیب‌دیده مدرسه میناب، نگارش بیعت‌نامه با رهبر انقلاب، تلاش برای تقویت روحیه همدلی و مقاومت در میان دانش‌آموزان و… برخی از حرکت‌هایی است که نشان داد معلم ایرانی، در سخت‌ترین شرایط نیز سنگر تعلیم را ترک نمی‌کند و حتی در میانه بحران، بذر امید می‌کارد.

روایتی که پیش روست، روایت یکی از همین مدیران است، مدیری خلاق و دغدغه‌مند که پیش‌تر نیز در گزارش «هنر مدرسه زیبا» در روزنامه اصفهان‌زیبا از فعالیت‌های نوآورانه‌اش گفته بودیم. او که با راه‌اندازی «کافه کتاب» در مدرسه، فضای آموزش را با طعم فرهنگ و خلاقیت درآمیخته بود، این بار در میدان آزمونی دشوارتر ایستاد.

مرضیه آقاخانی، مدیر دبستان ناطق اصفهانی یک، با آغاز جنگ همچون دیگر مدیران و معلمان اصفهانی قدم در راه جهاد تعلیم‌وتربیت گذاشت؛ جهادی که در آن باید هم معلم بود، هم پناه، هم الگو و هم امید. روایت او، تنها شرح یک روز یا یک حادثه نیست؛ تصویر ایستادگی نسلی از فرهنگیان است که باور دارند حتی در سایه جنگ نیز می‌توان چراغ کلاس را روشن نگه داشت.

مرضیه آقاخانی

مدیر دبستان ناطق اصفهانی یک

زنگ‌تفریح تازه تمام شده بود و بچه‌ها به کلاس رفته بودند که معاون سراسیمه وارد دفتر شد و گفت: «خانم، جنگ شده است و تهران را زده‌اند.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «از کجا شنیدی؟» گفت: «معلم کلاس ششم در خبرها خوانده است.» با خونسردی گفتم: «حواستان باشد بچه‌ها چیزی در این مورد نفهمند که نگران و مضطرب می‌شوند.»

از معاون خواستم این مطلب را به معلم کلاس ششم هم بگوید. خودم نیز به سراغ تلفن رفتم تا با حراست اداره تماس بگیرم و کسب تکلیف کنم. در همین میان زنگ در به صدا در آمد و اولین ولی نگران وارد دفتر شد و خواست که فرزندش را ببرد.

تلفن حراست مشغول بود و من موفق به صحبت نشدم و برای کسب‌تکلیف با قسمت آموزش ابتدایی تماس گرفتم و در صحبت با کارشناس محترم متوجه شدم که قضیه کاملا جدی بوده و بهتر است مدرسه هرچه سریع‌تر خالی شود. پس از قطع تلفن تعداد اولیا در مدرسه بیشتر شد و ما مجبور بودیم دائم دم در کلاس‌ها برویم و دانش‌آموزانی را که به دنبالشان آمده‌اند،صدا کنیم.

تعداد اولیا به‌قدری زیاد شد که به معاون گفتم همان طبقه بالا بماند و نام هر دانش‌آموزی را که من پشت بلندگو می‌خوانم، دم در کلاسش برود و صدایش کند. حضور اولیا در دفتر آن‌قدر زیاد شد که برگه‌های خروج دانش‌آموزان تمام شد و مجبور شدیم باعجله چاپ مجدد بگیریم تا کار اولیا با سرعت بیشتری پیش برود.

در همین میان، صدای انفجاری به گوش رسید. تا یکی از همکاران خواست بگوید صدا آمد، ابروهایم را به نشانه منفی بالا انداختم و نگذاشتم به حرفش ادامه دهد. یکی از مادرها با چشم گریان وارد دفتر شد تا دوقلوهایش را ببرد. به سمتش رفتم و از او خواستم آرام باشد و خونسردی خودش را حفظ کند؛ چون بچه‌ها هنوز نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده و ممکن بود نگران شوند. در میان رفت‌وآمدها، اولیایی نیز با مدرسه تماس می‌گرفتند و با ناراحتی ابراز می‌کردند که تا ظهر نمی‌توانند دنبال بچه‌هایشان بیایند.

من خاطرشان را جمع می‌کردم تا زمانی که همۀبچه‌ها به منزل بروند، در مدرسه می‌مانیم و جای نگرانی نیست. همین‌طور که از پشت بلندگو نام بچه‌ها را صدا می‌کردم، ناگهان چشمم به امیرمحمد افتاد که وقتی نزدیک پدرش رسید، شروع به گریه کرد و گفت: «چی شده؟ چرا مدرسه امروز این‌طوری شده؟ چرا همه‌دنبال بچه‌هاشون اومدند؟»

از شنیدن حرف‌های امیرمحمد بغض گلویم را گرفت و با خودم گفتم: «واقعا جنگ چه ربطی به مدرسه و دانش‌آموز دارد؟ این طفلان معصوم چه گناهی دارند؟» در آن لحظه هنوز از فاجعه مدرسه میناب خبر نداشتیم و کسی نمی‌دانست جنگ، نبردی ناجوانمردانه است. خلاصه ظهر شد و تمام بچه‌ها به منزل رفتند و ما هم راهی خانه شدیم و تازه جنگ چهرۀ منحوس خودش را نمایان کرد.

بعد از یک هفته تعطیلی به دستور وزارت آموزش‌وپرورش کلاس‌های مجازی شروع شد و آموزگاران کار خود را از پشت صفحۀ شیشه‌ای آغاز کردند؛ رسالتی بس عظیم‌تر و سخت‌تر از گذشته؛ چرا که غیر از ریاضی و فارسی باید درس اتحاد، ماندن و مقاومت را هم به دانش‌آموزان می‌آموختند و چهرۀ پلید دشمن را هم برایشان آشکار می ساختند.

آن‌ها شروع کردند و هر روز چند ساعتی پای دل بچه‌ها می‌نشستند و پیگیر حال همه می‌شدند و اسامی آن‌هایی را که در کلاس حاضر نبودند، به من می‌دادند؛ من هم با تماس تلفنی با خانواده‌ها جویای حالشان می‌شدم.

زمان می‌گذشت و من و همکاران با جریان جنگ پیش می‌رفتیم؛ در میادین حضور پیدا می‌کردیم و با قراردادن عکس‌های خود در گروه‌های کلاسی، بچه‌ها و خانواده‌هایشان را تشویق به حضور می‌کردیم؛ حتی بعضی شب‌ها با آن‌ها قرار می‌گذاشتیم تا با دیدن همدیگر درد دوری را هم التیام ببخشیم. رسالت ما سخت‌تر از قبل و نقش الگویی‌مان بیشتر از گذشته نمایان شد. هر کس باید گوشه‌ای از کار را می‌گرفت تا نتیجه‌ای مطلوب حاصل شود.

معلمان مدرسه با عشق و غیرت کار می‌کردند. زمانی که جنگنده بالای منزلشان جولان می‌داد یا بر اثر انفجارهای نزدیک مکان سکونتشان، شیشه‌ها و کاشی‌های خانه‌شان ریخته بود، کلاس را تعطیل نکرده و درس شجاعت و ایستادگی را تا آخر تدریس می‌کردند ‌‌یا معلمی که خانه‌به‌دوش شده بود، باز با امید و استقامت، درس ماندن را آموزش می‌داد. در میان این‌همه خودگذشتگی و ایثار من هم به‌عنوان مدیر مدرسه باید کاری می‌کردم تا از این قافله عقب نمانم.

ازآنجایی‌که سال‌هاست در حیطۀ کتاب کودک‌ونوجوان کار می‌کنم، ایده نوشتن یک کتاب به ذهنم آمد، کتابی که در آن، درس ظلم‌ستیزی و مقابله با ظالم و زورگوی متجاوز را با زبانی کودکانه به دانش‌آموزانم بیاموزم؛ آموختنی که تا آخر عمر فراموششان نشود و سرلوحه زندگی‌شان باشد. به این شکل، ایده کتاب سگ‌های همسایه نقش‌بست و به رشته تحریر در آمد.

کتابی که نوشتم، تلاشی است برای اینکه بچه‌ها یاد بگیرند در برابر ظلم و زورگویی نباید ساکت بمانند. در این داستان، آن‌ها با مفهوم اتحاد و همبستگی آشنا می‌شوند؛ اینکه اگر کنار هم بایستند و دست در دست هم بدهند، می‌توانند در برابر هر استبدادی مقاومت کرده و برای رسیدن به آرامش و امنیت تلاش کنند. هدفم این بود که بچه‌ها بفهمند ترس،همیشه راه‌حل نیست و گاهی باید با شجاعت از حق خود دفاع کرد.

در این میان، نقش معلم نیز در داستان پررنگ است؛ کسی که فقط کتاب را تدریس نمی‌کند، بلکه راهنما و همراه بچه‌هاست تا مسیر درست را پیدا کنند. معلم به آن‌ها کمک می‌کند تا بفهمند چگونه با همدلی، همکاری و اعتماد به یکدیگر می‌توانند مشکلات را پشت سر بگذارند و حق خود را مطالبه کنند.

امید من این است که دانش‌آموزان با خواندن این کتاب، علاوه‌بر لذت‌بردن از یک داستان، درسی ماندگار از شجاعت، همدلی و ایستادگی در ذهن و دل خود داشته باشند؛ درسی که شاید روزی در زندگی واقعی به کارشان بیاید.این کتاب را تقدیم می‌کنم به تمام معلمان شهیدی که فقط یک نام روی سنگ مزار نیستند، هر کدام از آن‌ها کلاسی هستند که هنوز باز است؛ درسی هستند که هنوز ادامه دارد و نوری که در دل شاگردانشان هرگز خاموش نخواهند شد.