به گزارش اصفهان زیبا؛ از لحظهای که خبر را شنیدم، در کنار اندوهی جانکاه، شعلهای در وجودم زبانه کشید. قلبم از خبر شهادت «آقاجان» میسوخت؛ اما تاب بهسوگنشستن نداشتم. حسی درونی به من نهیب میزد که باید برخیزم؛ اکنون وقت نشستن نبود.
باید نشان میدادیم که اگرچه این غم استخوانسوز است، هرگز ما را زمینگیر نخواهد کرد. باید فریاد میزدیم که خون امام شهیدمان، شوری در ما آفریده که دیگر خانهنشینی را برنمیتابیم. همان روز اول، تنها اندکی پس از شنیدن خبر شهادت، برای آنکه ثابت کنم پای عهد خویش ایستادهام، برخاستم و باتری دوربینم را به شارژ زدم.
تنها کاری که از دستم برمیآمد، روایتگری این لحظات تاریخی بود و همین رسالت، اندکی قلبم را تسکین میداد. پس از عکاسی از تجمعات روز شهادت، مشتاقانه بهدنبال فرصتی بودم تا مستندنگاری را در نقاط مختلف ادامه دهم. با هماهنگی مجموعهای، چندین شب توفیق یافتم تا در «چهارباغ عباسی»، لحظات بیتابی مردم را ثبت کنم. حالوهوای عجیبی حاکم بود.
شب سوم شهادت، در چهارباغ قدم میزدم و پیاپی عکس میگرفتم. نگاهی به ساعتم انداختم؛ از یازده گذشته بود، اما عجیبا که هیچ احساس خستگی نمیکردم. ناگهان رشته افکارم پاره شد و با خود اندیشیدم: «اگر این مردم روز عاشورا در کربلا بودند، باز هم امام حسین (ع) تنها میماند؟» در همین حال، صدای هقهق مردانهای توجهم را جلب کرد.
سر برگرداندم؛ مردی چهارشانه با محاسنی پرپشت، چنان از اعماق وجودش اشک میریخت که انگار عزیزترین جوانش را از دست داده است. به او خیره ماندم. شهود عکاسانه، همان حس ششمی که در این لحظات به سراغم میآید، نهیب زد که زمان ثبت تصویر فرا رسیده است. کمی عقب رفتم و زاویه دوربین را تنظیم کردم.
آهسته و بیصدا ایستادم؛ نمیخواستم متوجه حضورم شود و خلوت دلش به هم بخورد. میدانستم هر حرکت اضافهای ممکن است این لحظه ناب را از کف برود. من دوربین را بالا میآوردم و او پرچمش را. وقتی دوربین مقابل چشمم قرار گرفت، مرد پرچم ایران را که میان دو مشتش گرفته بود، روی چشمانش گذاشت.
هقهق بلندش به سوختنی آرام و لرزش شانهها بدل شد؛ گویی سر بر شانه مادر گذاشته تا آرام گیرد. این همان «لحظه طلایی» بود که یک عکاس برای ثبتش از هیچ تلاشی فروگذار نمیکند. با تمام وجودم، دکمه شاتر را فشردم.مرد درون این قاب، دلی لبالب از داغ دارد؛ وگرنه در این سرمای گزنده، بیتابانه نمیبارید. او مردی میانسال با دستانی رنجدیده و پوششی ساده است. پیدا بود که غمی چنان سنگین دلش را سوزانده که اینگونه بیاعتنا به اطراف، در میان جمعیت میبارد.
با این همه، از یک چیز غافل نیست: «پرچم». او پرچم را با هر دو دست گرفته و چنان بر چشمانش نشانده که گویی تمام وجودش را در آن پناه داده است. گمان میکنم در آن لحظه چشمانش را بسته بود، عطر پرچم را میبویید و با آن زمزمه میکرد. این پرچم، پناه آخر و تنها تسکین قلب رنجور اوست.
در لحظاتی که آدمی چنان دگرگون است که تنها میخواهد به کنج خلوتی پناه ببرد، این مرد آغوش پرچم ایران را پناهگاه خویش یافته است. گویی در گوش پرچم نجوا میکند: «ای ایران عزیز، ما برای تو زخمها دیدهایم، اما تو همچنان تنها پناه مایی.»