خداحافظ بالام، خداحافظ محسن!

بار اول که به تماشایش نشستم، بغض کردم. گوشه قلبم ترک برداشت. غمگین شدم. گریه کردم. به خودم که آمدم، چند دقیقه‌ای می‌شد قلبم فشرده شده بود. بله، مردم! این شما و این وداع مادری با فرزندش، با محسنش از آنچه من دیدم و شنیدم…

به گزارش اصفهان زیبا؛ بار اول که به تماشایش نشستم، بغض کردم. گوشه قلبم ترک برداشت. غمگین شدم. گریه کردم. به خودم که آمدم، چند دقیقه‌ای می‌شد قلبم فشرده شده بود. بله، مردم! این شما و این وداع مادری با فرزندش، با محسنش از آنچه من دیدم و شنیدم…

صدای مداحی پیچیده بین صدای پنکه سقفی. سوز گریه دختری زیر صدای مادر است. گریه دختر به فریاد تبدیل می‌شود. شاید از بی‌قراری مادر است. شاید قلب کوچکش تاب این غم را ندارد. قدش کوچک است برای این غم بزرگ. پدری گوشه تصویر مچاله می‌شود.

خانمی گل رز پرپر می‌کند. شاید خاله است شاید مادربزرگ. پشت به دوربین است. خانمی دیگر با ناخن‌های نشسته در حنا، دست راستش می‌آید روی کفن، می‌رود روی صورت. چند بار این کار را تکرار می‌کند، کلمه است که آرام از بین لبانش سُر می‌خورد.

مادر، مادری می‌کند. وداع آخر است و حرف‌های آخر. امانتش را باید تحویل دهد. چادر عربی به سر دارد و روسری را محکم بسته است. انگار حسابی فکر کرده برای این لحظه و حرف‌های آخر. قربان صدقه جگرگوشه‌اش می‌رود. به وقتش خط و نشان هم می‌کشد. شفاعت می‌خواهد.

می‌شود گنجشک، از این سر تابوت می‌رود به آن سر تابوت. گاهی مثل گنجشک باران‌خورده می‌شود. نگاهش می‌ماند کنج تابوت. سر محسن را از روی پارچه سفید می‌بوسد. پایش را می‌بوسد. کمی شتاب دارد. واژه‌ها در گلویش حسابی دم کرده‌اند. زمان کم است برای مادر و حرف‌های دم کشیده زیاد. یک دستش را می‌کشد رو ی سر پسر و دست دلش را می‌گذارد در دست خدا. باید صبر کند. باید رج به رج طاقتش را زیاد کند.

حرف که می‌زند از بخار واژه‌هایش غم می‌چکد. غم، اشک می‌شود و می‌چکد. گاهی واژه‌ها به صف می‌شوند در گلویش. مادر سکوت می‌کند و قلب واژه‌ها می‌شکند، مادر می‌گوید: محسن، تورا به ابالفضل من را زود ببر پیش خودت…

محسن، تُرکی خوب بلد است. مادر همیشه با محسن ترکی صحبت می‌کرده. این را از زمزمه‌هایش می‌شود فهمید. اما حالا رو آورده به فارسی تا همه بشنوند که محسن دنیای مادر بوده و عقبی مادر. تا همه بدانند محسن عاشق امیرالمومنین (ع) بوده و سرباز امام زمان (عج).

حرف‌های مادر شُره می‌کند. یک سلام طلب می‌کند. می‌خواهد محسن قاصد شود و سلامش را به بابای همه ما برساند.

حرف‌ها به اینجا که می‌رسد، دنیای بعد از محسن برای مادر هیچ می‌شود. مادر همه دنیایش را با سلام و صلوات بدرقه می‌کند. تابوت که بلند می‌شود، مادر، می‌افتد. محسن وداع می‌کند و همه مادر، می‌شود یک شاهراه بین سه رنگ سبز و سفید و قرمز و می‌رود تا خود بهشت…!