سنگریزه‌هایی در دل اقیانوس

جنگ فقط به خانه و ساختمان و شهر و زیرساخت آسیب نمی‌زند. اصلی‌ترین آسیب جنگ به روح و روان آدمی است. اصلاً اولین ترکش جنگ و اولین بمب بر سر روان آدم‌ها فرود می‌آید.

به گزارش اصفهان زیبا؛ جنگ فقط به خانه و ساختمان و شهر و زیرساخت آسیب نمی‌زند. اصلی‌ترین آسیب جنگ به روح و روان آدمی است. اصلاً اولین ترکش جنگ و اولین بمب بر سر روان آدم‌ها فرود می‌آید.

خانه را می‌شود بازسازی کرد؛ اما روح انسان به این سادگی مثل روز اول نمی‌شود. بهتر است بگوییم هیچ‌وقت مثل روز اول نمی‌شود. آدم‌های جنگ‌زده، آنهایی که خانه و کاشانه و عزیزانشان را از دست داده‌اند، نیاز به مراقبت ویژه دارند.

نیاز دارند دیده و شنیده شوند، روحشان ترمیم شود و از زخم‌های روانشان مراقبت. حالا تصور کنیم روزهایی را که از جنگ گذشته، اما مسئولان کشور برای ترمیم روح و روان جنگ‌زدگان به فکر بوده‌اند و برایشان برنامه دارند.

آقای احمدی‌فراز دستی به ته‌ریشش کشید. به گلدان‌ها و دسته‌گل‌هایی که آدم‌های مختلف از دوستان و آشنایان تا همکاران قدیم برایش آورده بودند، نگاه کرد. عطر گل‌ها توی اتاقش پیچیده بود و طراوت و تازگی‌اش حالش را خوش می‌کرد. صدای هشدار از ساعت‌مچی‌اش بلند شد. درمانگر همراه روی ساعتش داشت درست و دقیق احوال روحی آقای احمدی‌فراز را گزارش می‌داد:

– ضربان قلبتان طبیعی است. دمای بدن نرمال است. تنفس کمی تغییر کرده، شما هیجان‌زده هستید. از موضوعی خوشحالید.

آقای احمدی‌فراز از روی صندلی مقابل میز پر از گل بلند شد و به قاب خانوادگی که روی دیوار زده بود نگاه کرد. توی قاب، همسر و دخترش را می‌دید که در میدان نقش‌جهان سوار بر کالسکه به دوربین لبخند زده‌اند. به خاطر نداشت که این عکس را دقیقاً کی و چند ماه قبل از شهادت همسر و دخترش گرفته؛ اما از تیغ آفتاب و لباس‌های کمی که پوشیده بودند، حدس زد باید تابستان باشد.

احتمالاً تابستان سال ۱۴۰۴ که تازه جنگ دوازده‌روزه را پشت سر گذاشته بودند؛ یعنی ده سال قبل. جنگ دوازده‌روزه آقای احمدی‌فراز و خانواده‌اش را چندان نترسانده بود. یک جنگ سخت و کوتاه بود؛ انگار که جنگ پشت دیوارهایی محکم به پا شده بود و با مردم عادی کار چندانی نداشت؛ اما جنگ ‌رمضان…

آقای احمدی‌فراز دستی به چهره معصوم و خندان دخترش کشید. اگر مهلا زنده بود، حالا ۱۵ ساله شده و یک دختر نوجوان بود. تمام خاطرات تلخ لحظه انفجار خانه‌شان دوباره در ذهنش مرور شد. درمانگر هوش مصنوعی که روی ساعتش فعالانه احوالش را رصد می‌کرد، این بار فرمان داد: «ضربان قلب شما بالاتر از حد معمول شده. تنفستان تند‌تر شده. لطفاً نفس عمیق بکشید، جایی روی زمین یا روی یک صندلی بنشینید و از اتصال کف پاهایتان به زمین مطمئن شوید.»

درمانگر همراه همچنان داشت راهکارهایی برای بهبود حال روانی می‌داد که آقای احمدی‌فراز به صندلی تکیه داد، کف پاهایش را روی زمین گذاشت و نفس عمیقی کشید. این کار را بارها در زمان جنگ انجام داده بود؛ آن هم به توصیه پزشکی که در بیمارستان برای بهبود حال جسم و روحی بیماران تلاش می‌کرد.

پزشک مهربان و دلسوز تقریباً هر روز احوالات بیماران جنگ را در برنامه‌ای ثبت می‌کرد و همان روزها به آقای احمدی‌فراز گفته بود: «یکی از آرزوهای من اینه که هر آدمی واسه خودش درمانگر همراه داشته باشه. ما خیلی وقتا از حجم غم و اندوه آدما بی‌خبریم و همین می‌شه که نمی‌تونیم از خودکشی یا افسردگی حادشون جلوگیری کنیم. شاید یک برنامه حساب‌شده و درست بتونه به آدم‌ها بفهمونه که نیاز دارن به درمان.»

جرقه طراحی درمانگر همراه یا برنامه اقیانوس همان‌جا به ذهن آقای احمدی‌فراز خورده بود. پیشنهادش را اول به پزشکش، آقای مسائلی، داده بود و چند سالی روی این طرح کار کردند. اتفاقات ناشی از جنگ و مصیبت‌هایی که برای آدم‌ها ایجاد کرده بود، دو روی یک سکه بودند؛ رویی که فقط رنج بود و درد و غم، روی دیگر اما ساخت و تولید و پیشرفت. برنامه‌های کابردی مثل اقیانوس از همین دست بودند که هم در ایران و هم در سایر کشورها به زبان‌های انگلیسی، چینی، روسی و عربی با مختصات ویژه ادیان و باورهای مختلف ساخته و پرداخته شده بودند.

درمانگر توصیه کرد آقای احمدی‌فراز ذکر «الا بذکر الله تطمئن القلوب» را چند باری تکرار کند. بعد از آن هم از آقای احمدی‌فراز خواست به پنل نیمه‌شفافی که روی هوا نمایش داده شد، با دقت نگاه کند. روی پنل، تصویری از اتفاقاتی که غم داشت توی بدن آقای احمدی‌فراز رقم می‌زد، نمایش داده شد. تصویر داشت نموداری از میزان غم و خشم و نگرانی و اثر هریک از این احساسات در بدن را نشان می‌داد. در همان حال، گوشه تصویر آنچه ذهن آقای احمدی‌فراز را درگیر می‌کرد، لیست شده بود.

کارهای عقب‌مانده ذهنتان را درگیر کرده.

از رونمایی نسخه جدید اقیانوس خوشحالید؛ ولی در عین حال غمی را تجربه می‌کنید که مربوط به سوگی است که سال‌ها قبل با آن دست‌وپنجه نرم کرده‌اید.
زیاد به مرگ فکر می‌کنید؛ اما هنوز امیدوارانه برای زندگی بهتر تلاش می‌کنید.

آقای احمدی‌فراز چند نفس عمیق کشید. یک جرعه چای خورد و به رد نور که از لای پرده به دیوار افتاده بود، خیره ماند.

روان‌شناس‌های زیادی بعد از تجربه سوگ، آقای احمدی‌فراز را به کسب مهارت ذهن‌آگاهی و شفقت با خود فراخوانده بودند. به‌دست‌آوردن این مهارت‌ها سخت بود. مخصوصاً برای آقای احمدی‌فراز که سال‌ها در فضای مهندسی مشغول کار بود و هیچ آشنایی با فضای روان‌شناسی نداشت.

اما همسرش یک روان‌شناس خوب و متعهد بود؛ کسی که آقای احمدی‌فراز را تشویق می‌کرد ماهیانه مبلغی را کنار بگذارد برای هزینه درمان آدم‌های آسیب‌دیده در جامعه، مثل زنان مطلقه یا بدسرپرست و بی‌سرپرست. احتمالاً همین علاقه آقای احمدی‌فراز به همسرش باعث شد طراحی و کاربردی کردن این نرم‌افزار را جدی‌تر دنبال کند.

این برنامه برای به‌دست‌آوردن مهارت‌های ذهن‌آگاهی و خودشفقتی طراحی شده بود؛ مهارتی که می‌تواند آدم‌ها را از دنیای پر رنج اکنون بیرون بکشد و آن‌ها را وادار کند قدری مهربان‌تر با خودشان رفتار کنند.

آقای احمدی‌فراز هم مثل بسیاری از آدم‌ها که از جنگ زخمی و افسرده بیرون می‌آیند، با روح و روانی آسیب‌دیده بیرون آمده بود. شبی نبود که از زنده بودنش و از زندگی کردنش پشیمان نباشد. شبی نبود که با حالی ترکیبی از خشم، غم، اندوه و البته احساس گناه به خواب نرود، آن هم با انبوه داروهای خواب‌آور.

خواندن کتاب و شرکت در کلاس‌ها و کارگاه‌های مختلف برای پذیرش سوگ نتوانسته بود کمکش کند؛ چراکه همچنان پیام‌هایی از گذشته آزارش می‌داد. آن روزها وقتی برای اولین بارها ساعت هوشمند و مجهز به درمانگرش را روی دستش می‌بست، بیشترین صدایی که از هشدار اقیانوس می‌شنید این بود: «شما نیازمند شنیده شدن هستید. به روان‌پزشکتان پیام دادم. یک برنامه مدیتیشن سه‌روزه برایتان طراحی شده. به خودتان فرصت بدهید برای پذیرش این سوگ.»

آقای احمدی‌فراز توانسته بود به درک و پذیرش سوگ برسد و در دنیای اقدام‌های تازه برای زندگی نو قدم بزند. بعد هم این احساس راحتی و حس خوب را به بقیه هدیه داده بود.