به گزارش اصفهان زیبا؛ هوانیروز، جزو معدود نیروهای نظامی است که تمام عملیاتهای خود در طول جنگ تحمیلی را با موفقیت به ثمر رسانده است. سرهنگ خلبان بازنشسته «حسین وکیلی» یکی از خلبانان دلاور هوانیروز است که در حالی که تنها 25 ساله بوده به عنوان خلبان بالگرد کبرا در عملیات بیتالمقدس حضور داشته است.
وی دوره استاد خلبانی را در سال 1353 به اتمام رساند و در نبردهای موفقیتآمیزی همچون فتحالمبین و آزادسازی خرمشهر، نقش بسزایی ایفا کرد. بخشی از خاطرات سرهنگ وکیلی در کتابی با عنوان «وقتی پلنگ خواب است» به چاپ رسیده و حالا برشی از خاطرات مرتبط با عملیات بیتالمقدس، نقش هوانیروز در این واقعه مهم تاریخی و دشواریهای آن را با اصفهانزیبا درمیان گذاشته است.
روزهای سخت
پایگاه هوانیروز و پشتیبانی عمومی اصفهان در عملیات بیتالمقدس، بیشتر در پشتیبانی قرارگاه نصر حضور داشت. قرار بود، ما از زیرِ پادگان حمید به سمت خرمشهر را پشتیبانی کنیم. چون نیروها از همین منطقه وارد خرمشهر و سپس، وارد عمق خاک عراق میشدند. در واقع، تمام منطقه عملیاتی بیتالمقدس، تحت پوشش هوایی ما بود.
فتحالمبین، در فروردین 1361 و در منطقه شوش دانیال تا عین خوش و زیرِ دهلران انجام شده بود. حالا تصورکنید که نیروهای خسته و فرسوده با اسارت گرفتن 17هزار نیروی عراقی، بدون استراحت باید در روز دهم اردیبهشت ماه، وارد عملیات بیتالمقدس میشدند. یکی از اقدامات موثر هوانیروز، هلیبُرن این نیروها با بالگرد شنوک به اطراف اهواز بود. یعنی هوانیروز، پل هوایی بین فتحالمبین و بیتالمقدس را شکل داد. البته ترابری نیروها، حمل و تخلیه مجروجان و جابهجایی امکانات هم در طول عملیات بیتالمقدس توسط هوانیروز صورت گرفت.
قبل از شروع عملیات آزادسازی خرمشهر، ابتدا در کارخانه فولاد اهواز مستقر شدیم. یک روز قبل از عملیات، یکی از بالگردهای 206 با هدایت محمد روزبهانی به پرواز درآمد. ناگهان خاک زیادی بلند شد. دیدیم بالگرد، کاملاً سالم و در حال حرکت است. اما گویا ملخ بالگرد، یکی از کابلهای فشار قوی فولاد را قطع کرده بود و تمام این اتفاقات، به خاطر اصابت کابل به زمین رخ داده بود. نگرانِ ملخهای بالگرد شدیم و روزبهانی را به بهانهای از طریق بیسیم نشاندیم. بالگرد را خاموش کرد. ملخ اصلی و دُم را بررسی کردیم اما خوشبختانه هیچ اثری از آسیب ندیدیم و آنها دوباره سالم پرواز کردند.
شهادت «حسن»
بعد از کارخانه فولاد اهواز، به منطقه «خضریه» نقل مکان کردیم. خضریه، بین اهواز و دارخوین قرار داشت. از قبل با لودر، گوشوارههایی به صورت تمرکزی برای پد بالگرد زده بودند. شبها در چادر میخوابیدیم و اگر یک بمب بین چادرها زده میشد، 50 درصد نیروها از بین میرفتند. فقط یکی – دو بار هواپیماهای عراقی از بالای سرمان رد شدند. ظاهراً هدفهای مهمتری مدنظر داشتند که منطقه ما را بمباران نکردند. یک شب جمعه، مشغول دعای کمیل بودیم که ناگهان باد و طوفان شد و تمام چادرها را یکی یکی باد بُرد و همه فقط تماشا میکردند.
مانده بودیم که شب، کجا میخواهیم بخوابیم. نیمه شب، به راه افتادیم و چادرها را به سختی پیدا کردیم. فردای آن روز، لباسها و وسایل سبُک را تا 500 متر دورتر جمعآوری کردیم. در خضریه که بودیم، عملیات شروع شد.
وضعیت ما در خضریه، بسیار سخت بود. روزها آفتاب و باد وحشتناکی داشت که رملها را بلند میکرد. یکی از خلبانها به نام «محمود قلیایی» معروف به «دایی» انقدر چاق بود که به سختی، خودش را جابهجا میکرد. مرتب هم پزشکان به او میگفتند که اضافه وزن برای پرواز ضرر دارد و باید خودت را سبُک کنی، اما همت لاغری نداشت. خیلی هم خوشخواب بود! یک روز دمِ چادر خوابیده بود و برای اینکه رملها و گرد و خاک وارد بینیاش نشود، ماسک شیمیایی زده بود. رملها به حدی جابهجا شده بود که اصلاً مشخص نبود، آنجا کسی خوابیده و رملها روی او را کامل پوشانده بود. یک چادر اجتماعی، مخصوص خلبانها داشتیم که کُلمنی در گوشه آن قرار داشت.
همه میترسیدند، دست به کُلمن بزنند. چون اگر کسی سراغ کلمن میرفت، صدای «زندهباد!» و «دستت برسد به ضریح» بلند میشد و مجبور بود به همه آب یا شربت بدهد. به همین دلیل، کمتر کسی سراغ کُلمن میرفت. به محض غروب آفتاب، پشههای بسیار بزرگ و غیر قابل تحمل میآمدند و مجبور میشدیم، فضولات پراکنده گاومیشها در منطقه را جمع کنیم و آتش بزنیم. تا نیمه شب، ابری از دود فضولات، روی منطقه را گرفته بود. با این همه باز هم در امان نبودیم، شبها خواب نداشتیم و از آن طرف، نگران منطقه عملیات بودیم. چند روزی گذشت تا چادرهای توری انفرادی و ضدپشه آوردند تا بتوانیم استراحت داشته باشیم.
بعد از تثبیت منطقه در مرحله اول، دو سه روزی هیچکس سراغ ما نیامد. یک روز در چادر نشسته بودیم که آقای طاووسی، روحانی عقیدتی- سیاسی هوانیروز آمد و گفت، هر کسی یک حدیث بخواند. گویا دنبال بهانهای میگشت که چیزی بگوید. بعد پرسید، چه کسانی بستگانی در جبهه دارند؟ به من که رسید، گفتم: «همه برادرانم جبههاند.» پرسید: «کدام برادرانت؟» گفتم: «برادرم بزرگم مصطفی، رحیم، احمد و حسن در جبههاند.» آقای طاووسی دوباره گفت: «فکر کنم حسن مجروح شده.» گفتم: «راستش را بگو. برادرم را افقی بُردند یا عمودی؟» گفت: «نه چیز خاصی نشده و فقط زخمی شده است.»
فردای آن روز، محمدحسین جلالی فرمانده وقت هوانیروز و سرهنگ منوچهر رزمخواه، معاون اطلاعات و عملیات هوانیروز به مقر ما آمدند. به رزمخواه گفتم: «این چه طرز کار کردن است؟ ما نیروی عمل کنندهایم و اگر اعلام کنید، 5 دقیقه بعد روی خط هستیم. آیا ما نباید بدانیم که چقدر پیشروی کردهایم؟».
رزمخواه پرسید: «چه اطلاعاتی دارید؟». با هم به سنگر عملیاتی، واقع در پایینِ مقر رفتیم. یک نقشه بزرگ یک -دویست و پنجاه هزارم با مرحوم محمد هزاوهای، فرمانده کرمانشاه درست کرده بودیم که به رزمخواه نشان دادم و گفتم: «این آخرین اطلاعات ماست. هیچ چیز دیگری نمیدانیم». گفت، حق دارید و وضعیت عملیات را توضیح داد.
یک دفعه فرمانده وقت هوانیروز، بالای سنگر آمد و من را صدا زد. دستم را گرفت و گفت: «تبریک و تسلیت میگویم.» ناگهان زانوهایم بُرید. خیلی سخت بود. فهمیدم برادرم حسن، همان دیروز سمت ایستگاه حسینیه – همانجا که ما عمل میکردیم- در مرحله اول عملیات شهید شده است.
خودم را سفت نگه داشتم و فرصت آرام شدن نداشتم. همه، یکی یکی آمدند و تبریک و تسلیت گفتند. بعد گوشهای گریه کردم و آرام شدم. گفتند فعلاً در منطقه خبری نیست، برو به مراسم تشییع برادرت برس. عصر به اصفهان رسیدم. خاکسپاری تمام شده بود. عصر فردای آن روز به منطقه برگشتم.
بکاو و بکش
بعد از خضریه، به شهرک اتمی دارخوین رفتیم که بعدها تبدیل به یک ایستگاه هلیکوپتری و یکی از قرارگاههای مهم در اکثر عملیاتهای منطقه جنوب شد. جرثقیلهای بلندی در دارخوین نصب بود که نقطهنشانی خوبی برای بمباران دشمن محسوب میشد.
چند کانکس هم از دوران حضور فرانسویها وجود داشت که همانجا مستقر شدیم و بالگردها هم در منطقه پراکنده بودند. از آنجا تمام ماموریتها به سمت جاده اهواز – خرمشهر، ایستگاه 90 و گرمدشت را انجام میدادیم. این مناطق، هدفهای اصلی بودند. شب اول عملیات، نیروها حدود 26 کلیومتر از کارون به سمت جاده اهواز-خرمشهر پیشروی کردند و قرارگاه ما جایی بود که صدای آتشبار را از شب قبل، واضح میشنیدیم. مانده بودیم وقتی این همه توپخانه و آتش سنگین از دو طرف ردوبدل میشود، اصلاً کسی آنجا زنده مانده است؟
ما در فتحالمبین، به صورت زمینی برای شناسایی رفتیم اما در بیتالمقدس، فقط از روی نقشه توجیه شدیم. یادم میآید، اولین پروازمان نهم اردیبهشت ماه به سمت ایستگاه گرمدشت نزدیک جاده خرمشهر، با امیرسرتیپ خلبان محمود بابایی بودم. اغلب سعی میکردم با او پرواز کنم و معمولاً به عنوان تیم اول پرواز میکردیم، منطقه را شناسایی کرده، برمیگشتیم و دو تیم دیگر برای عملیات با خودمان میبُردیم. کمکخلبانِ من هم خلبان مهدی صابراصفهانی بود. اگر خلبان یا کمکخلبان در پروازهای کبرا ترسو باشند، خیلی خطرناک است و نمیتوان کار کرد. اما صابر اصفهانی خیلی شجاع بود و به احتمال مرگ هم فکر نمیکرد. به همین خاطر خیالم کاملاً راحت بود.
وقتی از شهر خارج میشدیم، زن و بچه را فراموش میکردیم و وقتی در بالگرد مینشستیم، خودمان را هم یادمان میرفت. فقط به این فکر بودیم که پرواز و عملیات را به بهترین شکل انجام دهیم و برگردیم. اما اولین مشکل این بود که هنگام پرواز، وارد منطقه دشمن نشویم. یعنی دلهره این را داشتیم که اطلاعات رسیده، صحیح است یا خیر. چون اطلاعات خط را دیر به ما میدادند و اغلب، صحیح و یا با مختصاب جغرافیایی نبود. اگر آدرسی به ما میدادند، بر اساس مشاهدات زمینی بود.
ما هم پرواز میکردیم و به اطلاعات دقیقتری نیاز داشتیم. چون از بالا به منطقه نگاه میکردیم. حتی نامهای نوشتم که حداقل، اطلاعات را بر مبنای یک آبگرفتگی، مجموعه درختی بزرگ یا عوارض زمینی ثبت کنید. عملیاتهای ما معمولاً «بکاو و بکش» بود. «بکاو و بکش» یعنی اول، منطقه نبرد را پیدا کن و بعد درگیر شو. به همین دلیل، اغلب اوقات وقتی اولینبار به مناطق عملیاتی میرفتم، بالگردم هفت – هشت تا تیر میخورد، برمیگشتم و بالگرد را عوض میکردم و تازه میفهمیدم خط و دشمن کجاست و با چه کسی باید درگیر شویم.
شلیک ماوریک از بالگرد ایرانی
وقتی اولین پروازم در بیتالمقدس را انجام دادم، منطقه خیلی آشفته بود. مانده بودیم دشمن کجا و خودی کجاست؟ انقدر رفتیم تا به جاده اهواز – خرمشهر رسیدیم. به ما گفته بودند، خط از کنار جاده است و از اینجا به بعد عمل کنیم. کنار جاده یک جیپ توپ 106 بود که تلاش میکرد از جاده بالا برود. گفتیم از این جیپ بپرسیم که دشمن کجاست و نیروهای ما کجا هستند. با صابر اصفهانی بودم. بالگرد را نشاندیم و به سراغ جیپ رفتم. گفتم: «آقا دشمن کجاست؟»
گفت: «من هم میخواهم روی جاده بروم و ببینم چه خبر است؟» خلاصه به سمت بالگرد برگشتم و ناگهان متوجه شدم که بالگرد را در میدان مین نشاندهایم! موقع پیاده شدن، متوجه نشده بودم. بدنم به لرزه افتاد اما جای پاهایم مشخص بود. پا جای پا گذاشتم و سوار شدم و هر لحظه منتظر انفجار بودم. به صابر اصفهانی هم چیزی نگفتم. خوشبختانه بلند شدیم و اتفاقی هم نیفتاد. بعداً قضیه را به مهدی صابراصفهانی گفتم.
بعد روی جاده اهواز- خرمشهر پرواز کردیم و دیدیم تعداد بسیار زیادی تانک عراقی از سمت خرمشهر در حال حرکت هستند. خاکریزی از جاده خرمشهر تا پل مارد امتداد داشت. تانکها به سمت پشت این خاکریز میرفتند. گفتم: «خدایا! این تانکها دشمن هستند یا خودی؟ بزنیم یا نزنیم؟ چه کار کنیم؟»
یک دفعه، ما را از پشت خاکریز زدند و با هم درگیر شدیم. ابتدای امر که روی سرشان رفتم، چراغروشن و با پرچمهای بالا حرکت میکردند. فکر نمیکردم نیروی پاتکی دشمن باشند. بعد که مطمئن شدیم عراقیاند، با حالت سردرگمی، پراکنده و گنگ درگیر شدیم. شهید نصرالله تفضلی را به عنوان ماوریکزن با خودمان آورده بودیم. موشکهای ماوریک برای هواپیمای F4 است که روی کبرا تعبیه کرده بودند. اوایل هم با این موشک، مشکلاتی داشتیم. چون بعد از شلیک، درِ موتور و جعبهدنده در هوا باز میشد. ولی بالاخره تا آخر جنگ استفاده شد. من دو دور برای شناسایی و درگیری زدم. برای شلیک ماوریک، نیازی به جلو آمدند نیست.
برگشتم دیدم که بالگرد شهید تفضلی، خیلی بالاست. با بیسیم گفتم: «نصرالله! میزنند کار دستت میدهند ها!» گفت: «نه حاجی نگران نباش. یک هدفِ سیاه و در حال حرکت میبینم. فکر میکنم تانک باشد.»
موشک را رها کرد. از آنجایی که تا آن موقع شلیک ماوریک را ندیده بودم، ایستادم تا ببینم چگونه میرود و مسیر آن را دنبال کنم. ماوریک که شلیک شد، اول به سمت پایین رفت. گفتم نکند به نیروهای خودی برخورد کند! اما بعد از مدتی، اوج گرفت. انقدر دور شد که دیگر آن را ندیدم و فقط خط سیر موشک را دنبال میکردم. به ناگاه یک انفجار خیلی بزرگ در دوردستها رخ داد و گویا منطقه وسیعی را تحت تاثیر قرار داد. شخصی هم از این صحنه فیلم گرفته و مدتها تیتر اخبار تلویزیون بود و هر وقت این خبر را میدیدم، لذت میبردم. این یکی از شجاعتهای شهید تفضلی در عملیات بیت المقدس بود که در همین نبرد نیز شهید شد.
نهر عرایضی و شانس بزرگ
شاید از بین خلبانان، من تنها کسی بودم که ابتدا وارد خرمشهر شد. چون در آغاز مرحله دوم، شهید صیاد شیرازی من را خواست به قرارگاه نصر بروم. گفت میخواهیم مرحله دوم عملیات را انجام دهیم. صدام پلی از جزیره امالرصاص به سمت خرمشهر زده و مشغول وارد کردن نیرو به خرمشهر است. میخواهیم تا قبل از عملیات، این پلها را بزنید و خط ارتباطی را قطع کنید. گفتم: «تا کجا را آزاد کردید و من ازکجا را بزنم؟» شهید صیاد شیرازی، منطقه را مشخص کرد و گفت: «تا نهر عرایضی، اول گمرکی خرمشهر دست ماست.» من هم گفتم: «اول باید برای شناسایی بروم. یک بالگرد جت رنجر 206 میخواهم و یک استاد خلبان ماهر. من به خط مقدم واردم، خط را میشناسم و میدانم که دشمن کجا عمل میکند.»
یدالله رحمانی، یکی از استاد خلبانان 206 را برای پرواز فرستاد. من هم کمک نشستم و پرواز کردیم. رحمانی، شخصیت بسیار آرامی دارد و انگار نه انگار که در شرایط جنگی بودیم! آقای سلیمانی، خلبان رابط زمینی ما با قرارگاه بود تا در صورت نیاز از اطلاعات آنها استفاده کنیم. گویا وقتی وارد منطقه دشمن شده بودیم، داد و بیداد کرده بود که نروید! تا سالها بعد میگفت: «حسین! من هر چه تو را میبینم، یاد آن روزی میافتم که گوش نکردی و رفتی توی عراقیها. اما سالم برگشتی.»
خلاصه به ما نقطه نداده بودند و ما هم بچه خرمشهر نبودیم که بدانیم نهر عرایضی کجاست. بر اساس نقشه، به دُم نهر عرایضی رسیده بودیم اما هنوز مطمئن نبودیم. فقط شاهد یک سری فعل و انفعالات بودیم. به سمت شلمچه رفتیم و نشستیم. سرهنگی آمد و گفت: «چرا اینجا نشستی؟ همینجوری دائم ما را میزنند. الان که شما آمدید، دیگر امان مان نمیدهند.» گفتم: «نهر عرایضی کجاست؟» گفت: «نمیدانم فقط بروید.» کمی جلوتر یک آمبولانس دیدیم. در کمال ناباوری، یک خانم و آقا بودند. گفتم: «شما که هستید؟ یک خانم وسط این وضعیت!»
گفتند: «ما امدادگر هستیم.» گفتم: «نهر عرایضی کجاست؟» گفتند: «همینجا!». عراقیها انقدر آنتن و دکل، بین نهر عرایضی تا پل گمرک زده بودند که امکان پرواز نبود. پس ارتفاعمان را کم و از بین نخلها پرواز کردیم تا دشمن ما را نبیند. به محض عبور از پل، به سمت ما شلیک شد. نیروهای خودی بودند. تیراندازی به صورتی بود که وقتی فرامین در دستم بود، سایه فشنگها را به صورت لحظهای میدیدم که از بین پاهایم رد شده و به سقف برخورد میکردند. گفتم: «یدالله! هلیکوپتر را زدند!»
خیلی آرام گفت: «فکر نمیکنم.» گفتم: «یدالله! همهجا سوراخ شده!» ناگهان بالگرد به رعشه افتاد. گفتم: «یدالله بنشین.» به محض اینکه دستش را روی فرامین گذاشت، یک تیر به شست او اصابت کرد. دوباره خودم فرامین را گرفتم و بالگرد را به سختی نشاندم. خاموش کردیم و پایین آمدیم. هنوز ما را میزدند. رمز عملیات، یازهرا بود. انقدر یازهرا یازهرا گفتیم تا دیگر تیراندازی نکردند. گفتم: «چرا هلیکوپتر ما را زدید؟» یکی از رزمندهها گفت: «اگر بالگرد را دیرتر زمین گذاشته بودی، با آر. پی.جی نشانه گرفته بودم. قبل از آمدن شما، یک بالگرد عراقی را زدیم که سقوط کرد. یک بالگرد دیگر هم دنبال آن بود که به سمت نخلها و برخلاف جهت شما فرار کرد. ما فکر کردیم، شما همان بالگرد عراقی هستید.»
صحنه سقوط این بالگرد عراقی نیز تا مدتها تیتر اخبار ایران بود. در این فیلم، نیروهای ایرانی دُم بالگرد عراقی میزنند. هلیکوپتر شروع به چرخیدن کرده و سقوط میکند. این فیلم هم یک مدت تیتر اخبار بود. بعد از تیر خوردنِ بالگرد 206، گفتیم ما را با یک ماشین سر اروند ببرید. رفتیم نگاه کلی به پلها انداختیم، منطقه را شناسایی کردیم و با تویوتا به قرارگاه برگشتیم. قضیه را برای صیاد شیرازی تعریف کردم و گفتم، اگر نیازی به عملیات بود، ما آمادهایم. در هر صورت، همان شب عملیات شروع شد و فرصتی برای انهدام پلها باقی نماند.